تبليغاتX
طسم



سفره‌ات را جمع كن اي عشق مهماني بس است!
 

همين كه نعش درختي به باغ مي افتد

بهانه باز به دست اجاق مي افتد

 

 (فاضل نظری و شعرهایش و باقی ماجرا)

ادامه در طسم شعر

+نوشته شده در دوم تیر 1388ساعت0:0توسط علی |
دیده بگشای ای علی...
 

ای مردم! وفا همراه راستی است، که سپری محکم تر و نگه دارنده تر از آن سراغ ندارم. آن کس که از بازگشت خود به قیامت آگاه باشد خیانت و نیرنگ ندارد.

اما امروز در محیط و زمانه ای زندگی می کنیم که بیشتر مردم حیله و نیرنگ را، زیرکی می پندارند، و افراد جاهل آنان را اهل تدبیر می خوانند.

چگونه فکر می کنند؟ خدا بکشد آن ها را!

چه بسا شخصی تمام پیش آمدهای آینده را می داند، و راه های مکر و حیله را می شناسد ولی امر و نهی پروردگار مانع اوست، و با این که قدرت انجام آن را دارد آن را به روشنی رها می سازد، اما آن کس که از گناه و مخالفت با دین پروا ندارد از فرصت ها برای نیرنگ بازی، استفاده می کند.

نهج البلاغه-خطبه 41

 

+نوشته شده در بیست و چهارم خرداد 1388ساعت0:0توسط علی |
جوشکاری اصطکاکی

 

 

جوشکاری اصطکاکی

 

فرآیند جوشکاری اصطکاکی بیش از 50 سال است که در ایالات متحده و اروپا به کار برده می شود. اگر چه تا حدی شناخته شده و معروف است، ولی به طور کلی به خوبی اصولش پنهان و مخفی نگه داشته شده است. اگر یک روز انسان ها به طور کامل این فرآیند را درک کنند، مزایای آن به سرعت آشکار می شود. 
جوشکاری اصطکاکی يکی از روش های جوشکاری حالت جامد و در دمای پايين است که توليد جوشی با کيفيت بالا مي نمايد. در اين فرآيند دمای سطح تماس به وسيله ايجاد اصطکاک به حد خميری شدن قطعات مي رسد...

ادامه مطلب در طسم علم و تکنولوژی


 

+نوشته شده در بیستم اردیبهشت 1388ساعت0:0توسط علی |
سراومد زمستون....



 

من ميرحسين موسوي فرزند انقلاب يزرگ مردم ايران به صحنه آمده‌ام چون شرايط فرهنگي، اقتصادي و اجتماعي را در خطر مي‌بينم. آمده‌ام تا از کشور دفاع کنم و حامي گردش آزاد اطلاعات باشم.آمده‌ام تا از آزادي انديشه و بيان پاسداري کنم و حافظ حريم خصوصي باشم. آمده‌ام تا روابط بهتري براي ايران در جهان برقرار کنم و زمينه حرمت ايرانيان را در جهان فراهم کنم. آمده‌ام تا معضلات امروزي را با استقرار سازمان مديريت و شوراي‌هايي که يک شبه تعطيل شده‌اند، حل کنم. از کشاورزي، صنعت و فعاليت‌هاي اقتصادي حمايت و حامي کشاورزان هستم. آمده‌ام اشتغال را دغدغه هر روزه دولت قرار دهم و با گسترش بيمه‌هاي همگاني براي اقشار محروم، به نگراني اقشاري که انقلاب در راستاي حمايت‌هاي آنها و جانفشاني فرزندانشان ايجاد شده، خاتمه دهم. آمده‌ام تا در ميان گروه‌هاي فرهنگي، علمي، نخبگان و روحانيون رابطه دوستانه برقرار کنم و با الهام از شهيدان در خدمت اعتلاي جامعه اسلامي گام بردارم. اين آرماني است که همه در برابر آن مسئول هستند.



+نوشته شده در نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت0:0توسط علی |
همه چیز از تو گشت
 

پیش نوشت:

مثل تکه ذغالی که بازی بازی بکنی با آن تا سرد شود،... من هم این روزها دست دست می کنم این خاطرات را، جلو عقب شان می کنم تا آخر سر فراموش شوند، محو شوند همه شان.

ولی نمی شود، نمی روی. هستی بیشتر از همیشه، بیشتر از روزهایی که بودی. بیشتر از روزهایی که می دیدمت، در آغوشت می کشیدم، دستانت را می فشردم. این داستان نیست. این عین واقعیت است ولی در ظرف هیچ واقعیتی نمی گنجد، باید به نام داستان نوشته شود تا باور شود. داستان تو! داستان دَستان تو، داستان روزگار سیاه من بعد از تو، درست بعد از تو. این یک داستان است؟ نیست!

این داستانی است که تو آغازش کردی و من هیچ وقت نتوانستم حتی از رو بنویسمش. کاش می توانستم این داستان را بنویسم، کاش به اندازه ی کافی لغت بلد بودم که بتوانم این داستان را بنویسم.

حالا که آخرین مقاله ات هم منتشر شد، بهانه ای پیدا کرده ام که آنچه را یک سال است مخفی اش می کنم، با دیگران قسمت کنم. کلماتی که دوست داشتم روزی بخشی از داستان زندگی دکتر علیرضا صفی خانی باشد....

آخرین جلسه کلاس طراحی اجزا 2

 

ادامه در طسم داستان

 

 

+نوشته شده در شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت0:0توسط علی |
آش و نان و سیب زمینی
 

آقای سعید لو چند روز پیش فرموده اند که: «عده ای با اهداف خاص برای خودنمایی و جبران فرصت سوزی های گذشته گاهی مطالب بی پایه و اساس از قبیل دادن آش و نان و سیب زمینی را مطرح می کنند. اما این گونه اظهارنظرها اهانت به مردم است.»

روستای کچوسنگ

ادامه در طسم سیاست

+نوشته شده در بیست و نهم فروردین 1388ساعت0:0توسط علی |
کتاب خوان قشنگ نیست!*
 

کتاب خوان فیلمی است که به خاطر نامزد اسکار شدنش در این چند ماه اخیر در بورس است. دوستان هم که خُب هم خوب فیلم می بینند و هم خوب تحسین می کنند در تحسین و تمجید عجولانه برای این فیلم کم نگذاشتند. نمی دانم کجای این فیلم این همه تحسین برانگیز بود ولی همین قدر می دانم که هالیودی ها هم روی شان نشد به این فیلم اسکار بدهند و خودشان را زیر سوال ببرند! هر چقدر هم که انتخاب میلیونر زاغه نشین سیاسی باشد، چیزی به نداشته های فیلم کتاب خوان نمی افزاید...

 

ادامه در طسم فیلم

+نوشته شده در بیست و نهم فروردین 1388ساعت0:0توسط علی |
شهدا از دست نمی روند، به دست می آیند

 

 حاتمی کیا، آوینی، امیرخانی

به قول امیرخانی، دعای حرز و سلامتی مینی است /که زیر پای چپ مرتضای آوینی است. شما را نمی دانم ولی برای من آوینی یکی از خاطرات محو نشدنی دوران کودکی ام است. صدای غمگینی که هرگز نفهمیدم از سرخی کدام غروبی سخن می گوید. صدایی که بسیجی بود ولی بسیجی نما نبود. صدایی که برای صادق بودن نیازی به زور زدن و ادا در آوردن نداشت. بعدها که آثارش را خواندم تحت تاثیر تفکراتش هم قرار گرفتم. تفکراتی که مثل صدایش مال خودش بود، ادای هیچ کسی را در نمی آورد و از گفتن و نوشتن حرفی که فکر می کرد درست است هیچ ابایی نداشت. چه سرگذشت خودش باشد، چه نقد فیلم مادر علی حاتمی یا هامون مهرجویی....

آوینی از تیپ آرمان مرد های دهه 70 بود، کسانی که هنوز نمی خواستند عهدی را که با خدای خود بسته بودند به بهانه اقتضای زمانه بشکنند و به قول خودش یک ریاکاری موجه بکنند. برای همین بود که خیلی از اوقات یک تنه می زد به خط مقدم فرهنگی و حرف هایی را می زد که خیلی ها جرات فکر کردن به آن ها را هم نداشتند. حاتمی کیا و امیرخانی دو هنرمندی هستند که به شدت تحت تاثیر مرتضی آوینی هستند، هم خودشان و هم آثارشان. همین شباهت و قرابت میان حاتمی کیا و امیرخانی بعضی اوقات مخاطبان را به اشتباه می اندازد و می گویند امیرخانی، حاتمی کیای ادبیات است یا برعکس. ولی درستش این است که امیرخانی و حاتمی کیا نتیجه ی سرمایه گذاری های هوشمند آوینی در زمینه های متفاوت هستند، همانطور که خودش گفته بود: من به بسیجیان امید بسته ام...

رک و راست بگویم، حاج کاظم، ارمیا و همه ی شخصیت های اول آثار حاتمی کیا و امیرخانی تکه هایی از وجود مرتضی آوینی است. مرتضی ای که می گوید:

«نگاهی به شهر بیندازید! عقل غربی سیطره یافته و وجود بشر را در دائره المعارف خویش معنا کرده است؛ بی دردی و لذت پرستی، توجیهی عقلایی یافته است و از میدان ورزش تا کلاس های دانشگاه، «رب النوع تمتع» است که پرستیده می شود و باز در این میان بسیجی حزب الله تنها و غریب است و با آن چوب زیر بغل و پای مصنوعی و دست فلج و چشم پلاستیکی و... موی کوتاه و محاسن و لباس ساده و فقیرانه و لبخند معصومانه، مظهری است از یک دوران سپری شده که با خونین شهر آغاز شد و در «والفجر ده» به پایان رسید، بعد از «مرصاد» از ظاهر اجتماع به باطن آن هجرت کرد و بیماردلان را در این غلط انداخت که «دیگر تمام شد!»...»

شهری که آوینی می گوید همان شهری است که دارد حاتمی کیا را خفه می کند و قهرمان های امیرخانی در تقابل با آن یا هجرت می کنند یا منزوی می شوند. «از میدان ورزش تا کلاس های دانشگاه» دقیقاً دو صحنه اصلی کتاب ارمیا امیرخانی است که مظهر رب النوع تمتع است و باعث هجرت ارمیا از ظاهر اجتماع به باطن آن؛ و «موی کوتاه و محاسن و لباس ساده و فقیرانه و لبخند معصومانه» چهره حاج کاظم و رفقایش را در فیلم های حاتمی کیا به یاد آدم می آورد که از یک دوران سپری شده آمده اند و در شهری که بر مبنای عقل غربی بنا نهاده شده است کاسه صبرشان لبریز شده است؛ و«دیگر تمام شد!» دیالوگ مشترکی که در فیلم نامه های ابراهیم و کتاب های رضا به دفعات تکرار می شود.

نمی خواهم بگویم که این اتفاقات در آثار  حاتمی کیا و امیرخانی (که اولی در روایت فتح با آوینی همکار بوده و دومی در ابتدای کار ادبی اش شیفته آوینی بوده و است) خودآگاه بوده است، نه! اتفاقاً می خواهم بگویم که این ها تاثیراتی است که آوینی در ناخوادآگاه شان گذاشته است و به عبارتی بذری است که در ذهن بکر آن ها کاشته است. ذهن های مستعدی که یکی شان به تعبیر خود آوینی ظهورش در سینمای انقلاب، انقلابی است و دیگری هم به زعم همه پیگیران ادبیات دفاع مقدس ظهورش در  ادبیات دفاع مقدس، انقلابی دیگر است.

و همین تاثیر را با شدت کمتری در ناخودآگاه همه ما گذاشته است که هنوز بعد از چندین سال وقتی صدایش را می شنویم و یا دست خطش را می خوانیم، تمام وجودمان از غم پر می شود... البته از تبار آوینی کسانی مثل معلم و سید مهدی شجاعی هنوز در میان ما هستند.

 

+نوشته شده در بیست و نهم فروردین 1388ساعت0:0توسط علی |
فوري-یکی داستان است پر آب چشم...

 

 بعضي وقت ها، حرفي را كه تو خودت را مي كشي تا بزني و نمي تواني، يكي آن قدر خوب مي گويد و مي نويسد كه تو دوست داري به همه بگويي: ببينيد چه مي خواستم بگويم!

 تمام تعطيلات عيد امسال به خاطر آن تبليغ كذايي فوتبال ايران و عربستان و گره زدن فوتباليست هاي غيور!!!! با شهدا و رزمندگان، زهر مارمان شد، بعد از تعطيلات مان هم به خاطر مسخره بازي هاي بعد از باخت ايران و هزينه كردن اعتقادات و منافع مان به خاطر آن! نه به خاطر خود فوتبال و حواشي آن كه به اندازه ي پشه اي هم براي من اهميت ندارند، بلكه به خاطر حماقت سياست مداران و عده اي از مثلاً دلسوزان {خاك بر سر} كه اين گونه تاريخ و اصالت ما را براي بي اهميت ترين موضوعات لجن مال مي كنند. اين مطلب را از وبلاگ آقاي مهاجراني گرفته ام و در وبلاگ هارمونی هم مشاهده كرده ام. بخوانيد؛


متن زیر را سید امیر( مجنون جا مانده ) برای مکتوب فرستاده. یادداشت ایشان همراه با نامه علیرضا ست ، از دوستان جانباز سید امیر است. هر دویادداشت سرشار از درد و صمیمیت و مظلومیت. به نظرم رسید یادداشت را در صفحه اصلی مکتوب بگذارم. امیدوارم نامزد های ریاست جمهوری اصلاح طلب و اصول گرا ، به ویژه جناب آقای مهندس موسوی که خود زمانی مسئول و بنیانگذار بنیاد جانبازان به فرمان امام خمینی بودند،این یادداشت را بخوانند و حتما تا پیش از انتخابات به این موضوع فکر کنند و جواب بدهند.

*****************
بنام فروزنده ماه و ناهید و مهـــر!
عرض ادب خدمت شما
تصدقتان شوم ، در اين مدت كه بعلت کسالتی چند مبتلاي به جدايي از اینترنت دامت خدماته، و شما که قوت قلبم هستید شــدم، متذكر شما بودم ...
جناب ابن عم عزیز حال من با هر شدتي باشد مي‌گذرد ولي حقيقتا صد حيف كه گهگاهی همانطور که مستحضر هستید دوستان این بنده از ایران تماسی میگیرند و شور بختانه همه مثل حضرت عالی و من زیاد به روزگار که بر سرشان رفته راضی نیستند. و شاید زبانم لال امانشان را هم بریده.
به مصداق فرمایش ملای روم که هر کسی از ظن خود شد یار من ...بله همه دوستان من جانبازند .قومی عجیب و غریب ، همیشه وقت انتخابات که می شود هزاران سئوال برای ما قوم تیپاخورده جانباز پیش می آید. دوستی میگفت سید تا بحال هیچ کدام از کاندیداها ی محترم بهشت خاکستری ما سری به آسایشگاه ما نزدند.دیگری برایم نوشته سید فکر میکنی اگر آن بیاید دیگر جانباز سوزان تمام می شود. آن یکی می پرسد که اگر این یکی بیاید دیگر بخاطر دویست هزار تومان پول پیش ، در پذیرش بیمارستان ساسان نگهمان نمی دارند و.......
ولی چند شب پیش یکی از دوستان قدیمی از کرمان برایم نامه ای نوشته حیفم آمد با شما و دوستان نخوانمش:
سلام آقــا سید امیر
جنگ و ستیز و نبرد و تیر و ترکش و موج انفجار و گازهای شیمیائی و .... و سختیهای بیمارستان و آسایشگاهها همه و همه گذشتند ... من یکی در اوان نوجوانی اسیر ویلچر شدم با هزاران هزار مشکل و امثال شما در عنفوان جوانی روز و شب در آرزوی یک نفس کشیدن راحت ... بارها به گوش خودمون طعنه دوست و دشمن را شنیدیم. بغض را در گلو فرو بردیم و پنهانی گریستیم ... بسیاری از ما بودند که برای یک داروی خارجی التماس کردند یا با یک عفونت ساده از دیدن آنچه بر سر بقیه می آید راحت شدند راستی چه تعداد از آنها در نوبت اعزام بودندو همزمان چه آقاها و آقا زاده هائی در کلن و بن و هانوفر ویا لندن تحت مداوا و درمان بیماری های جزئی خود بودند ؟؟؟ از اینها بگذریم سید جان ، راستی از علی دائی چه خبر ؟؟؟ به نظر شما ایران به جام جهانی صعود میکنه ؟؟؟بله دغدغه مسئولین ما فعلا اینه و الگوی جوانان ما فوتبالیست ها ... جانباز کیلوئی چنده ؟؟؟میگن گردش مالی فوتبال در لیگ برتر ایران بیش از دویست میلیارد تومنه !!! و قراداد ها به طور متوسط 300 میلیون برای یکسال !!! راستی آقاسید شما هنوز فوتبال بازی میکنی ؟؟؟ راستی با کپسول اکسیژن هنوز می تونی مثل سال 64 که روبروی مسجد فاو دریبل میزدی بازی کنی منکه آخرین فوتبالم را در جوار شما بازی کردم واز نیمه دوم آن بازی تا بحال روی ویلچر نشسته ام... کاشکی توپ های بازی ما هم مثل توپ های فعلی بود !!
سید جان من دو سال از علی دائی کوچکترم و سال 64 در سن 14 سالگی رفتم جبهه اون موقع علی دائی 16 سالش بود ! میدونی آقا سید بعضی وقتا از چی میترسم ؟؟؟ میترسم نکنه ویلچرم زودتر از سه سالی که توی قانون اومده خراب بشه و بعد مجبور بشم برم واسه اون دهها دلیل و مدرک ارائه بدم ... اااااااااا چقدر ما جانبازا پر توقع هستیم ... حالا باز خدا شما را خیر بده که برایمان لا اقل دارویی می فرستی
زیاد گفتم شرمنده ببخشید///// علیرضا
...
خب حضرت آقای مهاجرانی
قرار بود نامه ام رنگ (درد) نگیرد که گرفت…
قرار بود نامه ام رنگ (گلایه) نگیرد که گرفت…
کسی نیست بگوید به جای نوشتن:
دعا کن که کاشکی ما هم حسن دیوانه بودیم
ايام عمر و عزت آن حضرت بندگان مستدام.
سبز باشید و آفتابی
تصدق و قربانت کوچکترین ابن عم شما
امـــا ســـلام

 

+نوشته شده در بیست و پنجم فروردین 1388ساعت0:0توسط علی |
خواب
 

دست خودم نیست. بر من خرده نگیرید. به خاطر خواب های زیادی است که می بینم. اگر تنه ای می زنم به شما یا وقتی سکندری می خورم پایم می خورد به بساط پهن شده ی کف پیاده رو و همه چیز را به هم می زنم یا اگر نمی توانم قلم را در دستانم نگه دارم تا حرف های شما را یاد داشت کنم، دست خودم نیست. به خاطر خواب های زیادی است که می بینم. سرم سنگین شده است. حفظ تعادل سخت. تاب بر می دارد، دور می گیرد، می رود، می آید و من تا به خودم می جنبم یا تنه ای زده ام یا بساطی را بر هم زده ام، و یا ... راستی چه می گفتید؟ بگویید تا قلم از دستم رها نشده است...

ادامه در طسم داستان

+نوشته شده در بیست و سوم فروردین 1388ساعت0:0توسط علی |