تبليغاتX
طسم

طسم

طسم آیه اول سوره قصص در قرآن کریم می باشد

 

1

... نمی دانم جمله هایم را چه طوری باید شروع کنم؟! البته این ورژن جدیدش است. قبل تر ها یک ساعت می نشستم فکر می کردم که مثلاً استاد چه شکلی نوشته می شود، یعنی یک جور هایی حروف برای من موجودیت مستقل نداشتند، شکل های هندسی نامنتظمی شده بودند که من هر لحظه احتمال می دادم که شکل شان عوض بشود. شاید باورتان نشود یک بار برای نوشتن اسم و فامیل خودم یک ربع فکر کردم که چه جوری باید این حروف را بنویسم. مثلاً فکر می کردم چرا س سه تا دندانه دارد و یا چرا الف چسبان سر بالاست و بعد از اتصال به سمت بالا می رود  و از این جور چیزها که هنوز هم سراغم می آیند اما خیلی کمتر. بیشتر در مواقعی که ذهنم کاملاً خسته باشد. ولی این که برای نوشتن کلمه کم می آورم و نمی دانم که از کجا باید شروع کنم و به کجا پایان بدهم و پیدانکردن ربط جمله های متوالی مشکلاتی است که جدیداً یخه(یقه(گریبان(چاک چاک))) ام را گرفته است. به همه ی این ها اضافه کنید که دیگر نمی توانم ویلگول(ویرگول، وی گول) این یگانه سرگرمی نوشتن را در میان کلمات مکان یابی کنم.

 

2

فوتبال اغواگرانه ترین عضو خانواده سرمایه داری و سالاری و مصرف گرایی است(حتی بیشتر از دَنس و موزیک و رپ و متالیک و فمنیسم و دموکراسی و حقوق بشر و No To Scrim)، مخصوصاً از نوع یوروپا (اروپا). نمایش اوج تکنولوژی و فناوری و هنر و فرهنگ و لذت و شوق و ذوق متمدنیست ها! زمین های سبز ِسبز، دوربین های پیشرفته حتی در نمای بالای سر با کنترلی کاملاً هوشمند، سیستم گرمایشی سرمایشی به شدت های تِک، تماشاگران بسیار بافرهنگ که یک سال مثل سگ جان می کنند تا 10000 هزار دلار یا یورو یا پوند! پول سیو کنند تا جام جهانی، جام ملت های اروپایی یا... بیاید تا بروند هم کیف کنند، هم انرژی شان را خالی کنند و هم ارادتشان را به نظام دموکراتیک سرمایه داری و مصرف گرایی نشان بدهند و با پول های خردشان این غول فرانکشتاین(فرانکهشتاین، فرانکشهتاین،...) را فربه تر کنند تا.....

و من ِ شرقی ِخر، من ِ مسلمان ِ پرادعا که طرح نویی می خواهم در بیاندازم، مثل خر ِ مادیان دیده، شیفته ی این نمایش اغواگرانه شده ام و قلبم بالا و پایین می رود برای اینکه فلان تیم، فلان تیم را بزند و حتی دیگر این جا حرفی از دلیل های احمقانه وطن دوستی و وطن پرستی و کوروش و داریوش و ترانه های علیرضا عصار و الخ نیست تا لااقل دست به دامان توجیه(توجیح) شوم.

تا چشم باز کنیم از این اروپایی های متمدن ایدز گرفته ایم.(ولی واقعاً حیف شد که ترکیه حذف شد!)

 

3

من به همه ی این دیوارها، این درخت ها، این در ها، این ماشین ها، این ستاره ها.... من به همه ی این ها حسودیم می شود، می فهمی؟ حسودی ام می شود. همه شان تو را می خوانند و من این همه تنها؟ من این همه تنها؟ با این همه ترانه و داستان و جمله و کلمه و حرف چه کنم؟! من حتی به این دکمه های کیبورد لعنتی هم حسودی ام می شود که کلمه هایی را می نویسند که برای توست، پس کدام کیبورد برای من می نویسد؟ کدام دیوار، کدام درخت، کدام در، کدام ماشین، کدام ستاره، کدام آسمان..... من این همه تنها؟! کی این آسمان می شکافد؟ مَتا، وِن......

 

4

آدم دوتا، کلاً دوتا امتحان دیگر داشته باشد، آن وقت معنی جان کندن و درس خواندن را می فهمد. کل نظام هستی به هم می خورد دیگر. آنقدر خر تو خر می شود که دی جی علی گاتور(گیتور، گتور و ...) حال می کند روی صدای محمد اصفهانی بخواند.

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 0:11  توسط علی  | 

 

سفر به ولايت عزرائيل

جلال آل احمد

 

تصوير از خانه كتاب

 

ناشر: فردوس

120 صفحه - رقعي (شوميز) - 12000 ريال - چاپ 5 - 1500 نسخه

 

چكيده:(به نقل از خانه كتاب)

 

شامل تحليل‏ها و نقطه نظرهاي سياسي مرحوم آل احمد درباره اسرائيل، جهان اسلام و وضعيت اعراب است. آل احمد ابتدا عنوان كتابش را توضيح مي‏دهد و ولايت را به دو معني در نظر مي‏گيرد يكي اينكه «حكومت اوليا جديد بني‏اسرائيل بر ارض موعود» اتفاق افتاده نه «حكومت ساكنان فلسطين بر فلسطين» و ديگر اينكه سرزمين فعلي اسرائيل شبيه يك مملكت نيست. به اين طريق به نقد طزآميز و دردمندانه وحدت و شكست اعراب و خفت و حماقت آنها و دردمنشي اسرائيل و زورگويي‌هاي آن و سوء استفاده از وضعيتي كه از مظلوم‏نمايي در جنگ جهاني دوم نصيبش شده است. اين كتاب استراتژي غرب را در مقابل شرق نشان مي‏دهد كه چگونه با تأسيس اسرائيل خود را به معادن نفت و ثروت‏هاي جوامع اسلامي برسانند.

 

 

مي گويند روشنفكر از زمان خود همواره پيش تر است. سخنش را نسل هاي بعد تصديق مي كنند. آل احمد مصداق اين تعريف است. در روزگاري كه ظواهر اسرائيل هنوز آنقدر مهم نبود براي متفكران ايراني، جلال به دنبال ريشه هاي اين مفهوم مي رود و كار را به جايي مي رساند كه براي شناخت بهتر اين مفهوم در پايان سفرش از اروپا رهسپار فلسطين مي شود. به قول اميرخاني به جاي شنا كردن در استخر به دريا مي زند. سخت است باور اين كه آل احمد با همان اطلاعات محدودش(نسبت به آينده) پيش بيني اي در مورد اسرائيل و خاورميانه مي كند كه امروز ما درستي آن را شاهديم.

براي من سخت است كه آل احمد در آن روزگار كه چگونگي انديشه جهاني داشتن معطوف بوده است به اين كه فرانسوي ها چگونه مي انديشند جملات زير را نوشته باشد:

 

"... و اين مني كه از اين اعراب بي اصالت چنين چوب ها خورده است اكنون از حضور اسرائيل در شرق شاد است. از حضور اسرائيل كه مي تواند لوله نفت شيوخ را ببرد و نطفه طلب حق و انصاف را در دل هر عرب بدوي بنشاند و سر خرها بسازد براي حكومت هاي بي قانون عهد دقيانوسي ايشان. اين پوسته ها كه پايه درخت كهن اما تنومند اسلام در اين صحراهاي فقر مانده اند- به علامت سوسماري كه روزگاري زندوزايي داشته، بايد به تندباد وحشت حضور اسرائيل از جا كنده شوند تا من شرقي بتواند از جبروت حكومت هاي دست نشانده ي نفت خلاصي يابد و حضور اسلام را لمس كند كه اكنون زير زنجير تانك هاي امريكايي در سراسر شرق مي كوبندش و حضورش را به حضوري مخفي بدل كرده اند و بي دسترس به وسايل انتشاراتي و منابع كسب خبر در خواب اصحاب كهف فروش كرده اند...."

 

اما آل احمد اين ها را نوشته است و ثابت كرده است روشنفكر چيزي را مي بيند كه ديگران نمي بيند. در تمام كتاب نبايد از زبان طنز آميز و كنايه آميز آل احمد غافل شد كه كجا جلال زبانش را رند آميز مي كند و كجا جدي.

بگذريم مشكلي كه امروز من ِ جوان مسلمان ايراني براي شناخت اسرائيل با آن روبرو شده ام اين است كه كمتر كتابي در مورد اسرائيل پيدا مي شود كه به دور از شعارهاي تكراري و خط قرمزهاي موجود در آن به طريق علمي موجوديت اسرائيل مورد كنكاش قرار گرفته باشد.  به قول رنه گنون آن هايي كه به چيزي اعتقاد دارند به آن چيز ديگر نمي انديشند ولي آن هايي كه انكارش مي كنند حداقل براي اثبات حرفشان مجبورند كه با آن چيز بيانديشند(مشخص است كه مفهوم سخن رنه گنون بود نه عين مطلب). حال اسرائيل در جامعه من به اين صورت است كه من بايد بپذيرم اسرائيل يك پديده شيطاني است(كه هست) ولي چرا؟ چون كودكان و زنان را به خاك و خون مي كشد و مردم سرزميني كه به آن تجاوز كرده است را آواره نموده است. خب ولي چطور اين كار را مي كند؟ اين كارها را كه يك شبه نكرده است؟ و هزار سوال ديگر كه برمي گردد به سنگ زير بنا. سوال هايي كه بايد به دور از تعصب ديني و قومي و به طريق علمي بيان شود تا من ِ جوان صرف احساسي كه دارم اعتقادي پيدا نكنم....به هر حال جلال آل احمد كوشيده است به دور از تعصب به اين مسئله نگاه كند و حتي جايي كه مي خواهد آغاز يك نفرت را شرح دهد از قلم دوستش مي نويسد تا اين بي طرفي را باز حفظ كند.

 

در اين كتاب در كنار تمام موضوعات يك سوال بسيار مهم و تامل برانگيز مطرح مي شود:

 

"...و اگر د ر آن جنگ هاي صليبي اروپائيان باختند در عوض علم و صنعت عالم اسلام را به غنيمت بردند و اين بار به كمك همان علم و صنعت و به كمك باور بزرگ ديگر كه استعمار بين المللي است و يك نوچه كوچك كه عبارت باشد از ضهيونيسم، از نو به همان جنگ آمده اند. و آيا ممكن هست كه ملت هاي مسلمان عالم در اين جنگ جديد آنچه را كه در آن يكي به غرب داده بودند باز بستانند؟...."

 

مي توانيم؟ آيا رشد تركيه و ايران و ... در اين سال ها كمي تامل برانگيز نيست؟ آيا.... نمي دانم ولي سوالي است كه نشان مي دهد در هر ضرري منفعتي است اگر چشم هايمان مثل آل احمد ها باز باشد.

روده درازي بس است، فقط چند نكته را در هنگام خواندن كتاب در نظر داشته باشيد:

1-      اين كتاب در سال 1341 تا 1343 به صورت چند مقاله نوشته شده است و بعدها كتاب شده است. يعني حدود 45 سال پيش و باز هم يعني آن وقت اينقدر ها اسرائيل اسرائيل نشده بود.

2-      به تمام آن چه آل احمد گفته است جنايات اسرائيلي ها در اين چهل و پنج سال و سكوت جامعه بين المللي را هم اضافه كنيد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 17:27  توسط علی  | 

 

1

 

ترافیک مطمئناً بهترین بهانه برای دیر رسیدن است.

                  اداره راهنمایی و راهپیمایی

 

2

 

اگر دختر بودی می گفتم فروغ فرخزاد یا شاید پروین اعتصامی. آره پروین بهتره، لااقل دین و ایمونش بیشتر بوده و هیچ ربطی هم به این ابراهیم گلستان نداشته... دست خودم که نیست از آق ابراهیم بدم می آد. چه کنیم؟ بگذریم حالا که دختر نیستی و یک پارچه(شاید هم یک توپ) آقایی. با آن همه ریش و مو برای خودت هیچ جوری نمی توان به کسی دیگری جز سهراب سپهری ربطت داد. هنوز هم یادم نرفته است اولین بار که آماده بودی دم در اتاق 204 فکر کردم سهراب زنده شده است. بچه کویر آن هم انتهای خطش، نزدیک طوفان شن! شور و شر شاعری هم که از سر و رویت(لنگ و پاچه ات) می بارد. آنقدر هم با شدت و حدت که من بعضی وقت ها فکر می کنم سعدی و حافط و مولوی و خاقانی و این ها اگر بافقی نبوده باشند و لهجه یزدی را مثل بلبل بلد نبوده باشند حتماً از بافق رد شده بوده اند(فعل را حال کن!) و خب از آن جا که بافق انتهای دنیا است و بعد از آن طوفان شن (این را آمریکایی ها بهتر می فهمند)، یا در بافق مانده گار شده اند و تو هم از تیر و طائفه ی همان ها هستی و یا به علت وجود اجداد و آباد تو دست به خودکشی آگاهانه (طوفان شن) زده اند و تو هم با اینکه با آن ها هیچ ربطی نداری ولی احتمالاً به خاطر تاثیر پرپر شدن شاعرانه آن ها بر روی اجداد و آبادت شاعر شده ای!

 

3

 

چند سال دیگر که اسناد وزارت اطلاعات ایران از بخش محرمانه به بخش غیرمحرمانه انتقال پیدا کند مطمئناً با یک نام روبرو می شوید. علی عابر...

از....

به....

موضوع: اغتشاش و شورش و کلاً براندازی

مرتضی.ب مشهور به علی عابر، دبیر شورای صنفی دانشجویی که جانش مثل قدش زیادی کرده است، حرف هایی می زند که قول می دهم قربان خودش هم نمی فهمد. این موجود ملعون(سه بار) جلسات مخفیانه ای را در مکانی به نام زیرزمین که هر چه گشتیم نه زیری داشت و نه زبری و همش همکف بود؛ برگزاری می کند. این موجود به گفته ی علی.س به راحتی آب خوردن آدم می فروشد(قربان، تصدقتان را بروم! توجه دارید که در کویر لوت و مرکزی ایران آب خوردن اینقدر ها هم کار راحتی نیست، مزاح کرده اند) علی عابر به نام ذره بین نیز فعالیت می کند و حتی یک بار در برد دانشگاه با نصب ورقه هایی به شکل زیر:

هِرهِرهِرهِرهِرهِرهِرهِرهِرِ....هِراست

اقدام به تشویش اذهان عمومی نموده است....

 

یاد آن شبنامه ای که برات پخش کرده بودند به خیر. ملعون است کسی که(سه بار)....

 

4

 

قرار بود با هم یک وبلاگ بزنیم و شروع کنیم به زلف گره زدن با این و آن، نشد که نشد، یعنی خدا نخواست و  ما هم تنبلی کردیم!! چرخ گشت و نخودها به خانه های خودشان راهی شدند اما این طرح همیشه در ذهن من بود. حال بعد از آن همه وقت این شاعر شوریده حال، این ادیب نشکسته قلم، این عارف خسته جان، این سالک راه حق، این عاشیق لیلی پرست، این.... الشیخنا علی عابر وبلاگ کده ای باز نموده است که برای من جای بسی بسیار خوشحالی است. باور کنید اگر شرایط مهیا شود این مهندس معدن جی آی اس کار می تواند افق های تازه ای را به ما بنماید.

خبر مهم همین بود دیگر. وبلاگ هفتادر تاسیس شد. وبلاگی که برای من فصل تازه ای در وبلاگ نویسی است. جایی است که علاوه بر خواندن می توانم بیاموزم. شما هم سری بزنید، بد نیست!

"من هم آمدم! اينقدر گفتي و گفتند كه آمدم! خوشم هم آمد از آمدنم!! اصلاً هم از خود راضي نيستم! فقط از آمدن خودم خوشم آمده! مگه تا حالا از خودتون خوشتون نيومده كه اينجوري زل زديد به من!؟ بابا بي خيال! حالا يه چيزي گفتم كه معاشرتي كرده باشيم!!..."

مرتضی جان اگر خسته جانی بگو یا علی، یا به قول درویش مصطفا یا علی مددی!

(چقدر برای هم خیار پوست کندیم و خربزه قاچ کردیم و نوشابه باز کردیم و از این ها، من معذرت می خوام از شما!)

 

آخرش بگم1: حالا چرا یونان رفیق؟

آخرش بگم 2: چقدر بی جنبه بازی درآوردم، خوبه فقط مرتضی آمده این جا....

آخرش بگم 3: رحیم جان کلنگش را زده ایم، صدایش تا چند وقت دیگر در می آید. طرح جهادی هم خوب فکری است ها!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 10:36  توسط علی  | 

 

 

به زودی در این مکان خبر مهمی (یا اتفاق مهم تری) نصب می گردد

لطفاً با احتیاط رفت و آمد نمایید!

 

                                                                                مدیریت محترم وبلاگ طسم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 15:42  توسط علی  | 

1

 

پنجشنبه شب جشن فارغ التحصیلی بود. مثل هر سال برای سال آخری ها جشن گرفته بودند. یادت هست هر سال بچه ها با زور می آمدند دعوتت می کردند و تو آخر سر نمی رفتی. بهانه آوردم که هزینه ثبت نام زیاد است، وقت ندارم، حوصله ندارم و ثبت نام نکردم. اما خودت هم خوب می دانی که این فارغ التحصیلی دیگر برای من جشن ندارد.

می دانی فرق این جشن با جشن های قبلی چی بود؟ هر سال تو بودی و نمی آمدی ولی امسال تو اصلاً نبودی که ... می فهمی تو اصلاً نبودی یعنی چی؟! دکتر! استاد! علیرضا! کجا بروم؟ جشن؟ کدام جشن؟ مگر این فارغ التحصیلی جشن دارد؟

کاش مثل هر سال بودی و نمی آمدی و همان تقدیر و تشکر های همیشگی بود از تو، نه این که نباشی و هی برایت کلیپ و دکلمه و شعر بسازند.... می خواهم که نباشد این جشن، می خواهم که نباشد این بزرگداشت، می خواهم که فارغ التحصیل نشوم، می خواهم که مهندس نشوم...

محسن می گفت الان نشسته ای آن بالا داری به این بچه بازی هایمان می خندی، بخند دکتر! این مهندس شدن خنده هم دارد به خدا، ولی فکری به حال من هم بکن، کم آورده ام دکتر... استاد شاگرد مهندس تان کم آورده است! فکر نکن که نمی فهمم استاد، خوب هم می فهمم چه بازی ای را شروع کرده ای. می فهمم که چه می خواهی، کجاها داری من را می کشی، همه ی این ها را می فهمم، شکایتی هم نیست، تشکر هم می کنم ولی باور کن دکتر این تنهایی را تحملی نیست. من این جوری، این همه تنها، مهندس نمی شوم. من استاد راهنما می خواهم دکتر! می فهمی؟ هنوز هم استاد راهنمای پروژه پایانی من تو هستی دکتر! به کدام مرجع ذیصلاح بگویم که من بدون تو مهندس نمی شوم؟...

 

2

 

ساعت ده و نیم صبح پنجشنبه است و من هنوز هفت تیر هستم. اگر همین الان هم گمرک باشم شانس بیاورم که کالا ترخیص بشود. دل پیچه هم که دارم؛ فکر کنم گرمازده شده باشم. گرمازده! تازه دو خرداد است کو تا تابستان؟! پراید سفید خیابان را دور می زند و جلوی پای من می ایستد.

-         دربست؟

-         بیا بالا

-         چند؟

-         پوست نمی کنم، بیا بالا افسر می آد الان...

سوار می شوم، ماشین که راه می افتد فکر می کنم پراید سفید، بدون طرح ترافیک، چطوری آمده است هفت تیر و حالا می خواهد باز بدون طرح برود چهار راه لشگر؟ مهوش..پریوش...داداش... راننده انگار خیلی خوش است. سر حرف را باز می کنم. می گم این شعر برای چند سال پیش است؟

-         برای سال شصت، شصت و یکه....

-         راستی چطور بدون طرح اینجا مسافرکشی می کنید؟

-         داداشت چهار پنج سال سابقه جبهه داره و 45 درصد جانبازی. برای همین کارت جانبازی که کاری بهم ندارند...

نگاهم می رود روی دستتان راننده که چند انگشت کم دارد و حالا دارد با دنده ور می رود تا عوضش کند... راننده جانباز است، یعنی اگر بخواهم درست تر بگویم، 45 درصد جانباز است،  فردا 3 خرداد است. راننده الان دربست در اختیار من است. راننده ی جانباز یک روز قبل از آزادسازی خرمشهر برای سیر کردن شکم زن و بچه با پرایدی که بنیاد مستضعفان به او بخشیده است دربست در اختیار من است، راننده جانباز... همچنان می گوید و می خواند و می خندد و مثل حاج مهدی دستش را می گیرد به زانوی خودش و می گوید یا علی یا حداقل یا خودم، چون یا خودم را می شود یک جورهایی تبدیل کرد به یا علی.... دارم می گم که دولت باید زندگی جانبازها را تامین کنه و از این حرف های مهم!!! که انگار من الان دارم حداقل احترام اجتماعی جانبازها را رعایت می کنم که حاج مهدی می خنده و میگه رسیدیم چهار راه لشگر. کاش دوربینی، ضبطی چیزی داشتم تا تصویرش یا صدایش را ضبط کنم. یک روز هم از عمرم مانده باشد می روم هفت تیر و پیداش می کنم و فیلمش را می گیرم، حاج مهدی واقعاً توی آمریکای من وجود دارد.

 

3

 

فکر کردی به همین سادگی است برادر علی عابر! فکر کرده ای که خودت آتشفشانی و می آیی آتش می زنی و می روی و من هم که کبریت بی خطر و بقیه اش هم که هو تو تو! همین! می نویسی برای همین که خودت می دانی خیلی نامردی و بعد سیاه اش هم می کنی و سه نقطه پشت سرش که آره من الان آتشفشانم و تو کبریت بی خطر ِنم کشیده! نه، مرتضی جان. ما هنوز از پیروان مکتب فلفل نبین چه ریزه هستیم برادر. می خواهی کمی آتش بازی کنیم؟ دوست داری؟ یا علی برادر

نشسته ای آن جا می گویی که ها کردن خوب است! نالوطی می فهمی سرمای چهل درجه زیر صفر اشک بریزی آن هم سنجان و بعد یخ ببندد روی صورتت و تو نتوانی حتی ها کنی که گور پدر زمستان درون لااقل این سرخاب ماتیک های روی صورت پاک شوند یعنی چه؟ می فهمی اشک هایت آب نشده بیایی بنشینی جلسه شورای بی فرهنگی با هزار امید که هفته دیگر بزرگداشت می گیری برای استادت، بعد یخ کنی، فرار کنی، نفهمی که چه گناهی کردند آن زن و بچه و این استاد؟ نفهمی تو کجای این قله ظلم ایستاده ای؟ می فهمی یعنی چه این ها؟ می فهمی استادت را، پاره تنت را بکشند بعد خانواده اش بیاید دانشگاه برای ... نمی شود گفت، می فهمی؟ از دور نشسته ای می گویی لنگش کن؟ لعنتی تو می فهمی این خراب شده چه گورستانی شده است؟ تو می فهمی تنهایی بوفه رفتن و این چایی نپتون های بی مزه دم نکشیده را به جای چایی های جوشیده حمید، سق زدن یعنی چه؟ تو می فهمی هیچ کسی این جا نفهمد که معنی برای هم کار کردن یعنی چی، یعنی چه؟ مرتضی به خدا هیچ کدامتان نمی فهمید، به خدا آن وقت حداکثر حداکثرش تارضایتی از سیستم مدیریتی و بی احترامی به دانشجو و این ها بود ولی این روزها هر روز سوختن است، می فهمی؟ این روزها هر روز زیر لب البلاء للولاء خواندن است، این روزها هر روز مرگ خواستن است...

حتماً هم انتظار داری بیایم این جا بنویسم که عجب روزگار خوبی را سپری می کنم و عجب حس های نوستالژیک قشنگی دارم و عجب خاطره های به یاد ماندنی ای از شما دوستان عزیز از تر جان دارم و عجب.... بی مرام من دارم این جا جان می کنم و تو می خواهی بیایم این جا برایت نامه فدایت شوم بنویسم؟! نه برادر، حال ما مثل شما خوش نیست، این جا یک مشت رفیق نالوطی آمده اند خط انداخته اند روی گذشته ما، از نگهبانی بگیر تا منبع آب و آسمان و دماوند و چایی و تیر برق، حالا رفته اند و هر وقت فیلشان یاد هندوستان کرد می آیند و آهی از دل بر می آورند که یاد باد آن روزگاران... این جا هر بار که از نگهبانی رد می شوم گرمای دستان دکتر را در دستانم حس می کنم که آخرین بار چند قدمی دست در دست من را دنبال خودش کشاند...

مرتضی جان گور بابای آن روزگاران که من بدبخت الان دارم تاوانش را پس می دهم، گور بابای دانشکده فنی و مهندسی و همه تاریخچه و ایل و تبارش که شده است بلای جان من ِبدبخت، گور بابای تمام فعالیت های دانشجویی که من و تو و علیرضا و سید و محسن و مهدی و... با هم داشتیم، گور بابای خاطرات خوش...

مرتضی جان می دانی خوبی نوشتن این است که خیلی چیزهایی را که نمی شود گفت، خیلی چیزهایی را که اگر هم بگوییم در شوخی و خنده و اشک گم می شود را می شود نوشت. برادر نوشتن یادم رفته است یا نه را نمی دانم! این که دست و دلم به قلم می رود یا نه را هم نمی دانم، راستش معیارهایم کمی فرق کرده است. بیشتر برای خودم می نویسم و دوست دارم فکر کنم مرد هر چه غمش بیشتر، سرش خوش تر... این هایی را هم که این جا برایت نوشته ام برای این است که توی لعنتی به همراه همه ی آن هایی که می دانی، شده اید پاره ای از من، همه را برق می گیرد من را خود ادیسون!

راستی بیوتن را می فرستم برای علیرضا با علی هماهنگ کن برات پست کنه، هدیه ای بهتر از این برایت ندارم، شرمنده. مثل همیشه هم دلم برایت تنگ شده است، گفتم که همه را برق می گیرد ما را...

 

4

 

آن وقت هایی که ما می رفتیم کلاس آموزش زبان(همان وقت هایی که بساط Start و Stream line هنوز به راه بود)، مد شده بود برای تقویت listening فیلم خارجکی(مولان و شیر شاه و تغییر چهره و کشتی فضایی و دنیس و این ها) می گذاشتند. سر همین کلاس ها بود که برای اولین بار با کلمه شیت آشنا شدم و بسیار علاقه مند، برای اینکه کلمه ای پرکاربرد توسط ستارگان فیلم و به خصوص ستارگان کم سن و سال که هنوز آن زمان آن چنان اف-ورد یاد نگرفته بودند!

از آن زمان در عالم بچگی هر وقت می خواستیم ادای خارجکی ها را در بیاوریم، شیت شیت گفتن فراموش نمی شد، اما خب هیچ گاه از معادل فارسی اش یعنی لعنتی به این اندازه استفاده نمی کردیم. چرخ روزگار گذشت تا پای من به دنیای رمان و داستان کوتاه معاصر و بعد از آن به وبلاگ نویسی باز شد. جالب بود، در این جا به احترام زبان فارسی از شیت خبری نبود ولی برای ابراز علاقه به هر چیزی از کلمه لعنتی استفاده می شد. خب من هم که از سنگ نیستم، از این لحن مثل همان شیت شیت گفتن خوشم آمد و در نوشتن به کار بردمش. مشخص است این لعنتی لعنتی گفتن زیاد از سر نفرین نیست شاید بهتر است بگویم بیشتر از سر عشق است! احتمالاً عشقی لعنتی ...

نمی دانم نویسنده های این دو جهان نیز مثل من بچگی کلاس زبان رفتند و برای خوب شدن listening شان فیلم زبان اصلی نگاه کردند که این همه از واژه لعنتی خوشش شان می آید؟! به هر حال این موضوع شاید یک نمونه ی خوب برای بررسی تاثیر ظواهر مدرنیته در جوامع سنتی باشد ها، فکرش را بکنید پس فردا این اف-وردهایشان هم بیافتد در دهان ما، دیگر باید قید نوشتن را زد آن وقت. از ما گفتن و توضیح دادن بود!

+ اف-ورد را از بیوتن امیرخانی یاد گرفتم، خدا خیرش دهاد وگرنه نمی دونستم چی باید بگم!

 

5

 

تیکه وبلاگی این هفته از هجران و کاملاً بدون شرح از بس که این قلم گویاست!

((اين را بفهم، براي من اينجا ماندن سخت شده.... من شباهت و تفاوت اين ها را نمي فهمم. من فاصله ام تا قهرمانم را با اشك پر كرده ام. و نمي توانم شباهتم را در يابم با اين نوشته ها با اين كاغذهايي كه زير دستم خيس مي شوند. اين را بفهم.... اينجا زندگي سخت شده.... انگار ديوي ست اين حوالي. ترسم برداشته است.... نمي توانم درست راه بروم، درست حرف بزنم، درست زندگي كنم. اين را بفهم! من از ياد برده ام، از ياد برده ام، خودم را و اين كه پيش از اين چگونه نفس مي كشيدم.
بي آنكه از يادت برده باشم....))

 

پیشنهاد کتابی

یادداشت های روزانه ی نیما / عبدالرضا رضایی نیا / نشر سوره مهر / 128 صفحه /1250 تومان

پشت کتاب:

((یادداشت های روزانه ی نیما نوشته های دهه ی پایانی عمر نیماست؛ از تیرماه 1329 تا آذر 1338، یک ماه مانده به سفر ابدی نیما در 62 سالگی، و با این وصف، بی شک فصل الخطاب همه ی حرف و حدیث هایی است که دیگران درباره ی شعر و شخصیت و عقاید نیما ساخته و پرداخته اند و خط بطلانی است بر همه ی قرائت ها، تاویل ها و اجتهادهایی که خلاف نص صریح نیما افتاده است.))

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 0:18  توسط علی  | 

 

نوشتنم آمده، یعنی هی می آد و می ره! من هم هی می نویسم و دوباره پا می شم می رم سراغ کار و زندگی اکم....

چند وقتی شده است که نوشتنم شرطی شده است یعنی ابر و ماه و باد و اینا اگر حالشون خوب باشه من هم نوشتنم می آید و اگر نباشه که خب من هم نمی نویسم....

خزعبلات است این ها برادر یا خواهر! گیر هزارتویی افتاده ام که توان نوشتنش نیست یعنی اگر نمی نویسم یا مثل همین چند خط بالاتر می نویسم که شرظی شده ام، مهملات است، دروغ است! شرطی نشده ام ، نه! نمی توانم بنویسم، نمی توانم چیزهایی که این روزها می گذرد را بنویسم.... نه تنها نمی تونم بنویسم حتی جرات گفتنشون را هم ندارم. بد است؟ خوب است؟ نمی دانم! فقط می دانم گیر کرده ام، گیر! برادر یا خواهر این ها خزعبلات است.

 

مصطفی مهتابی را که خاموش می کند حرفم می گیرد، می دانم خسته است و نصف حرف هایم را نمی شنود و آن نصفی را هم که می شنود فراموش می کند. پتو را می کشد را تا زیر چانه اش، می گم می دونی مصطفی چند وقته مثل خوابگردها شدم، اصلاً انگار دارم خواب می بینم همه چیز را حتی انگار دارم خواب می بینم که الان تو داری می خوابی! می فهمی مصطفی؟ صدای اوهومش را که می شنوم می فهمم که دیگر خواب است و نمی خواهم اذیتش کنم. کتاب بیوتن را از کنار بالش بر می دارم و می خوانمش. دوباره ارمیا، دوباره آرمیتا، دوباره من، دوباره او.... راست می گویی امیرخانی عزیز، یادمان رفته است که البلاء للولاء و هی زیر لب می خوانیم آلبالا لیل والا و فریاد می زنیم و گریه می کنیم و هی خودمان را به در و دیوار می زنیم. بی هوا می گویم می دونی مصطفی پروایسی یعنی چی؟ یعنی خصوصی، یعنی محدوده خصوصی هر فرد که دیگران حق ورود به آن را ندارند، راستی چرا ما اینقدر پروایسی در پروایسی شده ایم مصطفی؟ نگاهش می کنم، خواب خواب است یاد ارمی می افتم که جورابش را گذاشت زیر شیر آب تا صدای آب آرمی را بیدار نکند...

بعضی وقت ها فکر می کنم یعنی می شود روزی تمام شودد این ها، این همه غم و غصه، این همه فکر و راز، این همه خستگی و بعد با خود می گم خب فکر کن تمام شد بعدش چی؟! واقعاً بعدش چی؟!!

برادر یا خواهر تو بگو؟ مرتضی تو بگو؟ رفیق تو بگو؟ بعدش چی؟ اگر یک روز تمام این ها تمام شود، تمام این شب بیداری ها و فکر کردن ها، تمام این غصه ها و بغض ها، تمام این تنهایی ها، تمام این ها کردن های کف دست تا کمی گرم شود این زمستان درون، تمام این ها اگر تمام شود یعنی از همین فردا صبح اگر تمام شود آن وقت چی؟ چه کاری می ماند برای انجام دادن...

چند وقتی شده است که نوشتنم شرطی شده است یعنی ابر و ماه و باد و اینا اگر حالشون خوب باشه من هم نوشتنم می آید و اگر نباشه که خب من هم نمی نویسم....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 22:43  توسط علی  | 

1

خب بعد از چند وقت می خواهیم مثل بچه آدم بنویسیم البته مثل بچه آدم که نه، ولی حالا گیر ندهید.

خانه در دست تعمیر است و لشگری از کارگر و بنا و معمار در حال کارند و همه زندگی ما خلاصه شده است در یک اتاق 12 متری که بیشتر شبیه به میدان مین است و باید مثل فلامینگوها بین اساسیه کاملاً منظم چیده شده قدم برداشت تا خدایی نکرده مثل همین سیم تلفن و به دنبال آن تلفن مبارک را به افتخارت جنگی خودمان اضافه نکنیم!

بگذریم دارم فکر می کنم این گذشتگان ما چقدر راحت زندگی می کردند که همه زندگی شان البته به جز سرویس های بهداشتی که عموماً در کنج ِ دنج طویله هایشان جای داشت، در شعاع یک متر و نیم شان(به اندازه طول دست یک آدم تا جایی که کش می آید) خلاصه می شده است. باور کن آنقدر به خانه های بالای 100 متر فکر کرده ایم که تصور زندگی در 20 متر خانه غیر ممکن می آید! همین دیگر کمی انتقاد به زندگی مدرن به خاطر شرایط پیش آمده.

 

2

دارم فکر می کنم که چی بنویسم و چی ننویسم، از کجاها باید بنویسم و می توانم بنویسم و از کجاها نباید بنویسم و نمی توانم بنویسم! سخت است به قول نمی دانم دکتر فلان سخت ترین کار در نویسندگی فکر کردن به موضوع نوشتن است یا همچین چیزی.

یک خط قرمز گنده دور خودم کشیده ام و پشت این خط قرمز هم انواع مین های گوجه ای و بادمجانی و منوری و نفربر و ضد ناو و الخ ریخته ام تا خدایی نکرده کسی به خودش اجازه ندهد از خط قرمزهای من عبور کند و خب اگر عبور کرد با همان مین ها بترکانمش(فعل را حال کردید!!) ولی خب بعضی وقت ها این خودم هستم که بی هوا پایم را می گذارم آن ور خط قرمز و می ترکم. بعد مثل بچه آدم بلند می شوم و تکه پاره هایم را از گوشه کنار و از روی سیم خاردار ها جمع می کنم و گرد و خاک لباس هایم را می تکانم و دوباره برمی گردم به همان دایره قرمز رنگ زندگی ام و آنقدر بی حرکت می مانم تا همه ی زخم ها التیام بیایند و اعضای تکه پاره ترمیم بشوند و دوباره بی هوا قوانین خودم را زیر پا بگذارم و البته فکر می کنم این تنها خودم هستم که می توانم بعد از یک بار ترکیدن در میدان تاریک مین خودم که هیچ نقشه تاکتیکی هم از آن ندارم بدوم و این لوپ تا آن جا ادامه می یابد تا یا من کم بیاورم یا دیگران یا تمام مین ها بترکند و تمام سیم خاردار ها قیچی!

زیبایی زندگی به همین مین ها و سیم خاردار هاست رفیق.

 

3

 

رسیدیم به سرعت 64 کیلومتر بر ساعت!!! می دونی یعنی 18 متر بر ثانیه، یعنی بگی هزار و یک و چشم باز کنی ببینی 18 متر آن طرف تره! الان دارم حس می کنم که وقتی برای اولین بار به این سرعت رسیدن چه کیفی کردند، یعنی منتظر روزی ام که به 140 یا حتی بیشتر کیلومتر بر ساعت برسیم. چشم نزنید ها!

 

4

و تیکه وبلاگی این قسمت از پارسانوشت و کاملاً بدون شرح و قضاوت:

"یکماه است کاملاً بی میل به نوشتن و بلاگ داری هستم و چند روزی هم که اصلاً دسترسی به نت نداشتم و در سفر بودم. در ایمیل دیدم که پویای عزیز بنده را به بازی جدید و البته بی مناسبت وبلاگی (از که تاثیر گرفته ایم) دعوت کرده است. ضمن سپاس از اين دوست عزيز عرض می کنم که کل وبلاگ داری را یک بازی پیچیده، پردردسر و در عین حال کم فایده می بینم که همه داریم به هر حال از هم تاثیر می گیریم. بیاییم کمتر بنویسیم و حواسمان باشد که خوب و گزیده و مفید بنویسیم. اکثر قریب به اتفاق چیزهایی که می نویسیم، به راحتی می توانستیم ننویسیم و هیچ اتفاقی هم نمی افتاد. عرض من کلی است و ناظر به این بازی نیست البته.

فرصتی شد مطالعه کنیم و گهگاه با هم از دور بای بای کنیم که نشان بدهیم زنده و سالم هستیم و اطلاعاتی در مورد مطالعه خود با دوستانمان به اشتراک بگذاریم. بقیه
  بلاگ داری خیلی چیز جذابی نیست. این را از کسی که یکماه است از بیرون گود دارد به وبلاگستان نگاه می کند بپذیرید. البته می دانم که نمی پذیرید و سایه بنده را هم به کرشمه عنایت با آرپی جی هفت خواهید زد. اما در جریان باشید که کلاً خبر خاصی نیست و غیر از آدم فروش ها و بیماران و تنهایان و خودشیفتگان، مراقب بیزینس من های محترم فرهنگی هم باشید. آنها می خواهند دکان خودشان را پررونق کنند، وقتتان را زیاد در این وادی وبلاگستان تلف نکنید. بهتر ازش استفاده کنید. اسیر وقایع روزانه سیاسی و هیاهوهای وبلاگستانی و جنجالهای بیهوده نشوید. خارج از وبلاگستان و نت و سایت های فارسی مطالعه کنید و دیگران را هم دعوت کنید به مطالعه کردن.

وبلاگستان آدم را نابود می
 کند. شما دوست من هستی برای همین بی کم و کاست عین آنچه را که خود بعد از پنج سال بهش رسیده ام دارم صادقانه می گویم. شاید هم اشتباه می کنم اما اهل آدرس عوضی دادن نیستم.

دوست من کمتر بنویس و از پای نت بلند شو. دیگر با خودت است. شاد و سلامت باشی.
"




پيشنهاد كتابي:

حكايت عشقي بي قاف بي شين بي نقطه / مصطفي مستور / نشر چشمه / 900 تومان


+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 12:40  توسط علی  | 

 

اول این مطلب قدیمی از وبلاگ خودم را بخوانید.

بعد این خبر را از تابناک به نقل از خبرگزاری معظم فارس! بخوانید.

خودتان قضاوت کنید. انتظار بیجایی است  که مقاله مسیح علی نژاد تحمل شود.

و دیگر هیچ!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 22:51  توسط علی  | 

 

1

کوچ بنفشه ها

....

جوی هزار زمزمه در من،

می جوشد:

ای کاش...

ای کاش آدمی وطنش را

مثل بنفشه ها

(در جعبه های خاک)

یک روز می توانست،

همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست.

در روشنای باران،

در آفتاب ِ پاک.

 

2

چه بگویم

 

چه بگویم که دل افسردگی ات

از میان برخیزد؟

 

نفس ِ گرم ِ گوزن ِ کوهی،

چه تواند کردن؟

سردی ِ برف ِ شبانگاهان را،

که پر افشانده به دشت و دامن؟

 

3

زنهار...

...

باور مکن که ابر...

باور مکن که باد...

باور مکن که خنده ی خورشید ِ بامداد...

من می شناسم این همه نیرنگ و رنگ را.

 

4

دیباچه

 

مثل ِ درخت در شب ِ باران، به اعتراف

با من بگو، بگوی صمیمانه، هیچ گاه

تنهایی ِ برهنه و انبوه ِ خویش را

یک نیم شب،

صریح،

سرودی به گوش ِ باد؟

 

در زیر ِ آسمان

هرگز لبت تپیدن دل را

-چون برگ در محاوره ی باد-

بوده ست ترجمان؟

...

 

5

پژواک

 

به پایان رسیدیم اما

نکردیم آغاز،

فرو ریخت پرها

نکردیم پرواز.

ببخشای

ای روشن ِ عشق بر ما،

ببخشای!

....

6

 

وقت هایی که زمان برای خواندن کتاب نداری و یا کم داری بهترین چیز به نظر من برای جلوگیری از قطع رابطه با کتاب خوانی، کتاب شعر است. هم کتاب می خوانی و هم با یک مصرع زیبا همه ی خستگی ها از تنت بیرون می رود. مخصوصاً اگر شاعر استاد شفیعی کدکنی باشد.(فکر می کنم به غیر از من که اطلاعاتم در مورد شفیعی کدکنی در حد همان کتاب های دبیرستان است باقی دوستان با اثار ایشان آشنا هستند.). لازم نیست که بگم همه ی شعر های بالا متعلق به استاد بود؟!

پیشنهاد کتابی:

گزینه اشعار شفیعی کدکنی/ انتشارات نیلوفر/چاپ چهارم/2900 تومان

 

7

نوشتنم نمی آد! فقط هوس ِ یک کاسه آلوچه کردم.

راستی یک چیزی من کم کم دارم به معنی واژه هایی مثل صداقت و تمام هم خانواده هایش شک می کنم. شما می دانید چرا؟

 

۸

و اما بخش تیکه وبلاگی! این بار از وبلاگ شهرناز

" آی مردم !! يک نفر پشت ديوار است ....مواظب شمعدانی هايتان باشيد ....!

ديشب اشکهايم دروغ هايم را برملا کردند و تو  ،  بعد ِ سالها بی خبری ، به راستي ام پی بردی ! کدام چوپان !؟... کدام دروغ ؟!...بره های پائيزي ام را گرگ بی رحمانه خورد ...گربه کبوترهايم را ...و باد شعرهايم را ...آی مردم ! گرگ آمده ...گرگ ...می خندند : فريبت را ديگر نمی خوريم ....

 ميگويم يک نفر پشت ِ ديوار است ....خودم چشمهايش را ديدم که توي ِ تاريکی شب، حريصانه ميدرخشيدند . مواظب شمعدانی هايتان باشيد ، من ديگر نی ندارم ، ديگر دروغ نمی گويم  . تنها اين بار ، به خاطر ِ بره هاي پائيزيتان هم كه شده ، به خاطر ِ كبوترهاي ِ نامه رسانتان هم كه شده  ،  به خاطر ِ شعرهاي ِ عاشقانه تان هم كه شده ، با خيالي ِ آسوده ، خواب ِ هفت پادشاه نبينيد . گرگ آمده ، گرگ ...  

........

شنيده ام روزی هم او را به جرم دلش دار زده اند ...شنيده ام  آن روز تمام چلچله های خطوط ِ مذهب شرق ، تا مرزهای بر باد رفته ي بودن يا نبودن ِ نجابت ِ  انسانها ،  زار می زدند ، شنيده ام  آن روز به يادِ  زمزمه های غريب يک انسان  ، نيزارهای بر باد رفته ي ابديت ، ذره ذره به آتش کشيده شدند، شنيده ام  آن روز   پيکر مجروح ِ ترديدش را به ارتفاع ِ گنگ و قديمی ِ  کينه ای كهن ،  به دار کشيدند . شنيده ام آن روز گرگها تكه تكه اش كرده اند ،  ... شنيده ام اينها را فقط ..."

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 2:40  توسط علی  | 

 

 

((بوی ثانیه های بهاری را حس می کنم، صدای شکفتن غنچه های زندگی را می شنوم، لطافت هوا بهاری را با سلول سلول وجودم لمس می کنم، مزه ملس بهار زیر دندانهایم جان می گیرد و با چشمان نابینایم بیدار شدن دل های خفته را مشاهده می کنم، و از همه بهتر نزدیک شدن مرگ را به خودم حس می کنم ، صدای قدم های آن را بلندتر از قبل می شنوم و آن را واضح تر از پیش می بینم طوری که فکر می کنم اگر دستم را دراز کنم براحتی لمسش می کنم.

آری، همه نشانه های بهار و سال جدید را آماده پیش روی خودم می یابم و به نو شدن سال ایمان می آورم و به تجدد طبیعت یقین پیدا می کنم....

مطمئن می شوم یک زمستان دیگر را پشت سر گذاشتم ، با تمام زیبایی هایش و به خاطر گذشت از این زیبایی، زیباتر از آن یعنی بهار را بدست آوردم و بار دیگر در کلاس طبیعت درسی شیرین از زندگی را آموختم.))

 

به همین راحتی دو سال گذشت. دو سال از طسم شدنم گذشت. اولش فکر می کنی راحت است بیایی این جا و بنویسی دو سال گذشت، بعد می بینی نه بابا به این راحتی ها هم نیست.

فکر می کنم که دو سال چطور گذشت. بعد طسم را فراموش می کنم و می گم اووووووووف عجب دوسالی گذشت عین هزار سال. بعضی وقت ها واقعاً آرزو کردم که ای کاش می تونستم این دو سال از زندگیم را یه جوری فراموش کنم، ماست مالیش کنم. منکر این دوسال بشوم. واقعاً باور نمی کنم من این دو سال را تحمل کردم مخصوصاً بعضی وقت هایش را. ولی خب بعد یکدفعه یه چیزی ته دلم می جوشد و دلم تنگ می شود برای بعضی از لحظات این دو سال....

می خواهم بنویسم همه اش را، همه خوشی ها، همه سختی ها، همه توهمات و فکرهایم را در  این دو سال ولی واقعاً نمی توانم، اصلاً نمی دانم از کجا و چه جوری شروع کنم. فقط دلم برای گریه ها و خنده هایم تنگ است، می دانی یک سمفونی تمام عیار بود این دو سال. انگار خدا می خواست چند سالی مثل همیشه من را بندازد جلوتر از آن جایی که زمانم هست. به خودم می گم هوی چطوری این همه مصیبت را تحمل کردی و هیچ چیزی ات نشده؟ نکنه آدم نیستی و احساس نداری؟ بعد می گم خودمونیم دمت گرم، من بودم کم می آوردم!

یادش بخیر، آن زمان یعنی دو سال پیش هنور بهار بود، یعنی من این جور فکر می کنم توی خانه تک و تنها نشستم و این جا را زاییدم، واقعاً تک و تنها، بعد رفتم پیاده روی، باران هم می آمد آن موقع ها و من هنوز فکر نمی کردم که چطور باید نوشت.

بی خیال! بد پرت  و پلا می نویسم الان. فقط گذشت همه ی این ها و من واقعاً بزرگ شدم توی این دو سال عجیب. توی ا