1
پنجشنبه شب جشن فارغ التحصیلی بود. مثل هر سال برای سال آخری ها جشن گرفته بودند. یادت هست هر سال بچه ها با زور می آمدند دعوتت می کردند و تو آخر سر نمی رفتی. بهانه آوردم که هزینه ثبت نام زیاد است، وقت ندارم، حوصله ندارم و ثبت نام نکردم. اما خودت هم خوب می دانی که این فارغ التحصیلی دیگر برای من جشن ندارد.
می دانی فرق این جشن با جشن های قبلی چی بود؟ هر سال تو بودی و نمی آمدی ولی امسال تو اصلاً نبودی که ... می فهمی تو اصلاً نبودی یعنی چی؟! دکتر! استاد! علیرضا! کجا بروم؟ جشن؟ کدام جشن؟ مگر این فارغ التحصیلی جشن دارد؟
کاش مثل هر سال بودی و نمی آمدی و همان تقدیر و تشکر های همیشگی بود از تو، نه این که نباشی و هی برایت کلیپ و دکلمه و شعر بسازند.... می خواهم که نباشد این جشن، می خواهم که نباشد این بزرگداشت، می خواهم که فارغ التحصیل نشوم، می خواهم که مهندس نشوم...
محسن می گفت الان نشسته ای آن بالا داری به این بچه بازی هایمان می خندی، بخند دکتر! این مهندس شدن خنده هم دارد به خدا، ولی فکری به حال من هم بکن، کم آورده ام دکتر... استاد شاگرد مهندس تان کم آورده است! فکر نکن که نمی فهمم استاد، خوب هم می فهمم چه بازی ای را شروع کرده ای. می فهمم که چه می خواهی، کجاها داری من را می کشی، همه ی این ها را می فهمم، شکایتی هم نیست، تشکر هم می کنم ولی باور کن دکتر این تنهایی را تحملی نیست. من این جوری، این همه تنها، مهندس نمی شوم. من استاد راهنما می خواهم دکتر! می فهمی؟ هنوز هم استاد راهنمای پروژه پایانی من تو هستی دکتر! به کدام مرجع ذیصلاح بگویم که من بدون تو مهندس نمی شوم؟...
2
ساعت ده و نیم صبح پنجشنبه است و من هنوز هفت تیر هستم. اگر همین الان هم گمرک باشم شانس بیاورم که کالا ترخیص بشود. دل پیچه هم که دارم؛ فکر کنم گرمازده شده باشم. گرمازده! تازه دو خرداد است کو تا تابستان؟! پراید سفید خیابان را دور می زند و جلوی پای من می ایستد.
- دربست؟
- بیا بالا
- چند؟
- پوست نمی کنم، بیا بالا افسر می آد الان...
سوار می شوم، ماشین که راه می افتد فکر می کنم پراید سفید، بدون طرح ترافیک، چطوری آمده است هفت تیر و حالا می خواهد باز بدون طرح برود چهار راه لشگر؟ مهوش..پریوش...داداش... راننده انگار خیلی خوش است. سر حرف را باز می کنم. می گم این شعر برای چند سال پیش است؟
- برای سال شصت، شصت و یکه....
- راستی چطور بدون طرح اینجا مسافرکشی می کنید؟
- داداشت چهار پنج سال سابقه جبهه داره و 45 درصد جانبازی. برای همین کارت جانبازی که کاری بهم ندارند...
نگاهم می رود روی دستتان راننده که چند انگشت کم دارد و حالا دارد با دنده ور می رود تا عوضش کند... راننده جانباز است، یعنی اگر بخواهم درست تر بگویم، 45 درصد جانباز است، فردا 3 خرداد است. راننده الان دربست در اختیار من است. راننده ی جانباز یک روز قبل از آزادسازی خرمشهر برای سیر کردن شکم زن و بچه با پرایدی که بنیاد مستضعفان به او بخشیده است دربست در اختیار من است، راننده جانباز... همچنان می گوید و می خواند و می خندد و مثل حاج مهدی دستش را می گیرد به زانوی خودش و می گوید یا علی یا حداقل یا خودم، چون یا خودم را می شود یک جورهایی تبدیل کرد به یا علی.... دارم می گم که دولت باید زندگی جانبازها را تامین کنه و از این حرف های مهم!!! که انگار من الان دارم حداقل احترام اجتماعی جانبازها را رعایت می کنم که حاج مهدی می خنده و میگه رسیدیم چهار راه لشگر. کاش دوربینی، ضبطی چیزی داشتم تا تصویرش یا صدایش را ضبط کنم. یک روز هم از عمرم مانده باشد می روم هفت تیر و پیداش می کنم و فیلمش را می گیرم، حاج مهدی واقعاً توی آمریکای من وجود دارد.
3
فکر کردی به همین سادگی است برادر علی عابر! فکر کرده ای که خودت آتشفشانی و می آیی آتش می زنی و می روی و من هم که کبریت بی خطر و بقیه اش هم که هو تو تو! همین! می نویسی برای همین که خودت می دانی خیلی نامردی و بعد سیاه اش هم می کنی و سه نقطه پشت سرش که آره من الان آتشفشانم و تو کبریت بی خطر ِنم کشیده! نه، مرتضی جان. ما هنوز از پیروان مکتب فلفل نبین چه ریزه هستیم برادر. می خواهی کمی آتش بازی کنیم؟ دوست داری؟ یا علی برادر
نشسته ای آن جا می گویی که ها کردن خوب است! نالوطی می فهمی سرمای چهل درجه زیر صفر اشک بریزی آن هم سنجان و بعد یخ ببندد روی صورتت و تو نتوانی حتی ها کنی که گور پدر زمستان درون لااقل این سرخاب ماتیک های روی صورت پاک شوند یعنی چه؟ می فهمی اشک هایت آب نشده بیایی بنشینی جلسه شورای بی فرهنگی با هزار امید که هفته دیگر بزرگداشت می گیری برای استادت، بعد یخ کنی، فرار کنی، نفهمی که چه گناهی کردند آن زن و بچه و این استاد؟ نفهمی تو کجای این قله ظلم ایستاده ای؟ می فهمی یعنی چه این ها؟ می فهمی استادت را، پاره تنت را بکشند بعد خانواده اش بیاید دانشگاه برای ... نمی شود گفت، می فهمی؟ از دور نشسته ای می گویی لنگش کن؟ لعنتی تو می فهمی این خراب شده چه گورستانی شده است؟ تو می فهمی تنهایی بوفه رفتن و این چایی نپتون های بی مزه دم نکشیده را به جای چایی های جوشیده حمید، سق زدن یعنی چه؟ تو می فهمی هیچ کسی این جا نفهمد که معنی برای هم کار کردن یعنی چی، یعنی چه؟ مرتضی به خدا هیچ کدامتان نمی فهمید، به خدا آن وقت حداکثر حداکثرش تارضایتی از سیستم مدیریتی و بی احترامی به دانشجو و این ها بود ولی این روزها هر روز سوختن است، می فهمی؟ این روزها هر روز زیر لب البلاء للولاء خواندن است، این روزها هر روز مرگ خواستن است...
حتماً هم انتظار داری بیایم این جا بنویسم که عجب روزگار خوبی را سپری می کنم و عجب حس های نوستالژیک قشنگی دارم و عجب خاطره های به یاد ماندنی ای از شما دوستان عزیز از تر جان دارم و عجب.... بی مرام من دارم این جا جان می کنم و تو می خواهی بیایم این جا برایت نامه فدایت شوم بنویسم؟! نه برادر، حال ما مثل شما خوش نیست، این جا یک مشت رفیق نالوطی آمده اند خط انداخته اند روی گذشته ما، از نگهبانی بگیر تا منبع آب و آسمان و دماوند و چایی و تیر برق، حالا رفته اند و هر وقت فیلشان یاد هندوستان کرد می آیند و آهی از دل بر می آورند که یاد باد آن روزگاران... این جا هر بار که از نگهبانی رد می شوم گرمای دستان دکتر را در دستانم حس می کنم که آخرین بار چند قدمی دست در دست من را دنبال خودش کشاند...
مرتضی جان گور بابای آن روزگاران که من بدبخت الان دارم تاوانش را پس می دهم، گور بابای دانشکده فنی و مهندسی و همه تاریخچه و ایل و تبارش که شده است بلای جان من ِبدبخت، گور بابای تمام فعالیت های دانشجویی که من و تو و علیرضا و سید و محسن و مهدی و... با هم داشتیم، گور بابای خاطرات خوش...
مرتضی جان می دانی خوبی نوشتن این است که خیلی چیزهایی را که نمی شود گفت، خیلی چیزهایی را که اگر هم بگوییم در شوخی و خنده و اشک گم می شود را می شود نوشت. برادر نوشتن یادم رفته است یا نه را نمی دانم! این که دست و دلم به قلم می رود یا نه را هم نمی دانم، راستش معیارهایم کمی فرق کرده است. بیشتر برای خودم می نویسم و دوست دارم فکر کنم مرد هر چه غمش بیشتر، سرش خوش تر... این هایی را هم که این جا برایت نوشته ام برای این است که توی لعنتی به همراه همه ی آن هایی که می دانی، شده اید پاره ای از من، همه را برق می گیرد من را خود ادیسون!
راستی بیوتن را می فرستم برای علیرضا با علی هماهنگ کن برات پست کنه، هدیه ای بهتر از این برایت ندارم، شرمنده. مثل همیشه هم دلم برایت تنگ شده است، گفتم که همه را برق می گیرد ما را...
4
آن وقت هایی که ما می رفتیم کلاس آموزش زبان(همان وقت هایی که بساط Start و Stream line هنوز به راه بود)، مد شده بود برای تقویت listening فیلم خارجکی(مولان و شیر شاه و تغییر چهره و کشتی فضایی و دنیس و این ها) می گذاشتند. سر همین کلاس ها بود که برای اولین بار با کلمه شیت آشنا شدم و بسیار علاقه مند، برای اینکه کلمه ای پرکاربرد توسط ستارگان فیلم و به خصوص ستارگان کم سن و سال که هنوز آن زمان آن چنان اف-ورد یاد نگرفته بودند!
از آن زمان در عالم بچگی هر وقت می خواستیم ادای خارجکی ها را در بیاوریم، شیت شیت گفتن فراموش نمی شد، اما خب هیچ گاه از معادل فارسی اش یعنی لعنتی به این اندازه استفاده نمی کردیم. چرخ روزگار گذشت تا پای من به دنیای رمان و داستان کوتاه معاصر و بعد از آن به وبلاگ نویسی باز شد. جالب بود، در این جا به احترام زبان فارسی از شیت خبری نبود ولی برای ابراز علاقه به هر چیزی از کلمه لعنتی استفاده می شد. خب من هم که از سنگ نیستم، از این لحن مثل همان شیت شیت گفتن خوشم آمد و در نوشتن به کار بردمش. مشخص است این لعنتی لعنتی گفتن زیاد از سر نفرین نیست شاید بهتر است بگویم بیشتر از سر عشق است! احتمالاً عشقی لعنتی ...
نمی دانم نویسنده های این دو جهان نیز مثل من بچگی کلاس زبان رفتند و برای خوب شدن listening شان فیلم زبان اصلی نگاه کردند که این همه از واژه لعنتی خوشش شان می آید؟! به هر حال این موضوع شاید یک نمونه ی خوب برای بررسی تاثیر ظواهر مدرنیته در جوامع سنتی باشد ها، فکرش را بکنید پس فردا این اف-وردهایشان هم بیافتد در دهان ما، دیگر باید قید نوشتن را زد آن وقت. از ما گفتن و توضیح دادن بود!
+ اف-ورد را از بیوتن امیرخانی یاد گرفتم، خدا خیرش دهاد وگرنه نمی دونستم چی باید بگم!
5
تیکه وبلاگی این هفته از هجران و کاملاً بدون شرح از بس که این قلم گویاست!
((اين را بفهم، براي من اينجا ماندن سخت شده.... من شباهت و تفاوت اين ها را نمي فهمم. من فاصله ام تا قهرمانم را با اشك پر كرده ام. و نمي توانم شباهتم را در يابم با اين نوشته ها با اين كاغذهايي كه زير دستم خيس مي شوند. اين را بفهم.... اينجا زندگي سخت شده.... انگار ديوي ست اين حوالي. ترسم برداشته است.... نمي توانم درست راه بروم، درست حرف بزنم، درست زندگي كنم. اين را بفهم! من از ياد برده ام، از ياد برده ام، خودم را و اين كه پيش از اين چگونه نفس مي كشيدم.
بي آنكه از يادت برده باشم....))
پیشنهاد کتابی
یادداشت های روزانه ی نیما / عبدالرضا رضایی نیا / نشر سوره مهر / 128 صفحه /1250 تومان
پشت کتاب:
((یادداشت های روزانه ی نیما نوشته های دهه ی پایانی عمر نیماست؛ از تیرماه 1329 تا آذر 1338، یک ماه مانده به سفر ابدی نیما در 62 سالگی، و با این وصف، بی شک فصل الخطاب همه ی حرف و حدیث هایی است که دیگران درباره ی شعر و شخصیت و عقاید نیما ساخته و پرداخته اند و خط بطلانی است بر همه ی قرائت ها، تاویل ها و اجتهادهایی که خلاف نص صریح نیما افتاده است.))