ای وای. این همه ناآشنا چه سود؟! یار آشنای خود را گم کرده ام من.
مثل قديم ها، راحت بي فكر و خيال نوشتن، انگار هزار سال پير شده باشم.
راستي سلام
بالکن خانه ای حوالی محله ی کُروِتو شهر میلان، الانی که شب است و این شهر لعنتی دارد با آرامشش من را می بلعد، تکیه داده ام به دیواری که پنج روز از آشنایی ام با آن بیشتر نمی گذرد، چشم هایم را بسته ام، تصور می کنم، شاید هم جان می دهم.
ساعت 8 صبح به وقت قم است، دایی ها دارند می روند جنازه را از سردخانهی بهشت معصومیه تحویل بگیرند. جنازهای که دیشب وقتی که دیگر نه خون داشت و نه حتی گلبول خون، جان داد. جنازهای که دو سال درد کشید. جنازهای که ذره ذره آب شد جلوی چشم همهی ما. فکر نکنم وزن آن همه استخوان از وزن یک کودک شش ساله بیشتر باشد. البته نه بگذار عفونت های بدنش هم حساب کنم، شاید بیشتر شد. بابجون من سنگینتر از یک بچهی شش ساله است. بابجون من یک مرد است، یک کامل مرد.
چشمهایم هنوز بسته است، این باران لعنتی میلان هم وقتی که باید ببارد نمی بارد، حالا دارند جنازه را نشان دایی میدهند. پنبه ها را از روی چشمها بر می دارند. خودش است؟ این پدر شماست؟ نه این بابجون من است! منی که چندهزار کیلومتر آن ورتر به این دیوار تکیه دادهام. بگذارید ببینمش، من خوب می شناسمش. دایی خوب ببین. من دو بار این فرصت را از دست دادهام. بعداً سر خاک شلوغ میشود نمیتوانی یک دل سیر نگاهش کنی. صورتش را ببوس جان من، من این جا به جای شما غسلش را به جا می آورم. پدر ماست.
میترسم چشمهایم را باز کنم اینها همهاش خواب نباشد، ادامهی همان کابوس این چند هفتهام نباشد. جنازه را تحویل میگیرند. مزدای بهشت معصومیه که راه بیافتد تا خیابان امام حسین (ع) یک ربعی راه است. بابجون بیا این یک ربع برام تعزیه بخوان. تعزیه علیاکبر. اصلاً خودم میشم علیاکبرت. هی جلوت راه می رم، هی راه می رم. یادت هست توی بیمارستان بهم می گفتی بابا دارند تعزیه علیاکبر می خونند، یادته ساعت هشت و نیم صبح بود؟ حالا درسته فاصله قتلگاه تا خیمه گاه اندازه فاصله میلان تا قم نیست، ولی من خودم را می رسانم. می گم بابا آب داری؟
چشمهایم را محکم تر روی هم فشار می دهم، ساعت هشت و نیم صبح است، الان می رسند توی کوچه. جنازه را می برند بالا می گذارند توی اتاق. توی همان اتاقی که نهنه آقا را هم گذاشتند. توی همان اتاقی که بالای سر نهنه آقا الرحمن خواندم. مامان آن گوشه نشسته، یک دلش پیش بابجون است، یک دلش پیش من. مادر است دیگر دو دل دارد. ولی من بهش قول دادم بیتابی نکنم. بیتابی نمی کنم که، تقصیر این بارانی است که هی نمی آید. پسر باشی، آن وقت زمانی که باید کنار مادرت باشی هیچ کاری از دست برنیاید؟ و ما ادراک غربت؟
دیگر چشمهایم درد گرفته است، جنازه روی دوش مردم است، لاالهالیالله می گویند، صدای گریه مادرم گم شده است میان آن همه صدا. ولی برای من واضح است. دلم هی تندتر میزند. کسی هست دستش را بگیرد. کسی هست آرامش کند. اصلاً باشد، کسی می تواند مگر؟ من اینجا چه کار می کنم پس؟
خدایا الرحمن که میخوانم، متوجه همهی فبای الا ربکما تکذبان هایش هستم. خدایا من غلط بکنم که نعمتت را نبینم. می دانم که کل من علیها فان، ولی خدایا من اینجا چه کار می کنم. نه انصاف است مادر من تنها توی آن همه جمعیت. پسر بزرگ کرده است پس برای کی؟ خدایا گوش می دهی، من تا آخرین ذره وجودم شاکر تمام نعمت هایم هستم، می دانم از چهره ام مشخص است که مجرمم، ولی تو که خدایی، مادرم تنهاست، پسر ندارد. من نگرانم خدا کسی نتواند آرامش کند. خدا حالا که من را گذاشتهای اینجا خودت مواظبش باش، آرامش کن. خدا خودت می دانی که مادرم روزی چندبار زیر لب می گوید توکلت علی الله، خودت می دانی که بابجونم تعزیه گردان حسین(ع)ات بود. خدا....
الان رسیدهاند بالای قبر. قبری که یک طبقهاش نهنه آقا خواهر بابجون خوابیده است. یادت هست بابجون؟ آن روز با هم بودیم. کمی مانده به قبر جنازه را روی زمین می گذارند. دنبال یکی از دایی ها می فرستند که برود توی قبر برای تلقین. حالا دایی شانه سمت راست بابجون را تکان میدهد، اسمع افهم، یا علی بن... هل انت علی عهد... بله سر قول و قرارش بود و هست. بابجون من مرد بود، مرد.
چشم هایم را فراموش کردم، آخه دارند سنگهای لحد را می گذارند. کلاً یک متر مربع مساحتش بیشتر نیست. سخت است، تنگ و تاریک است. بابجون من از تاریکی خوشش نمی آید. جای نمور باشد دوباره زانوهایش درد می گیرد. آقا مواظب باش. خاک نریزد زیر سرش. تربت کربلا را که فراموش نکردید؟ آخه تعزیه گردون آقا بود. بابجون می گم می خوای خودم بیام برات تعزیه بخونم؟ تعزیه قاسم، علی اکبر، علی اصغر، رقیه، اصلاً تعزیه حضرت عباس، می خوای؟ همین جلو، توی همین خیابان خلوت، نصف شبی داد می زنم منم شبه پیمبر(ص)، منم زاده ی حیدر(ع)، منم علی اکبر(ع)، تو جواب می دی علی سرو روانم، بجنگ آرام جانم، تویی تاب و توانم. بعد میرم می جنگم با همه شون، می جنگم تا خسته شم، تا تشنه شم. بعد آب نباشه...
بابجون خستم، تنهام، درد دارم. دارم هذیان می گم، می آیی یک امشبی پیش من؟ ببین امشب همهش برای خودم دارم میخونم امشبی را شه دین در حرمش مهمان است، مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع....
خیلی دلم برات تنگ می شه بابا، خیلی....
* لطفاً این مطلب را جایی به اشتراک نگذارید.
شب (04:00)/داخلی/اتاق گوشه سمت چشمه
(چراغ خواب اتاق روشن است، کرسی برقی را از برق کشیده اند. شبیه وضعیت دیشب!)
خب امروز فهمیدم یعنی امت به اطلاعم رساندند که روز پنجم فروردین است نه چهارم، و من هر چه اصرار کردم که این جوری خیلی مزخرف می شود و من اول سالی یک روز را به باد می دهم و سالی که نکوست از بهارش پیداست و از این مزخرفات؛ امت حتی زحمت تقویم نگاه کردن را هم به خودش نداد، تنها با تاکید دوباره گفت امروز پنجشنبه است. با این حساب دیروز هم روز چهارم بوده است، نه سوم!
بگذریم، این برمی گردد به یللی تللی ما توی این روزها و خوابیدن بیش از جنبه ی بدن و ذهن مان. شاید هم برمی گردد به بی معنی شدن زمان برای ما. این را قبلاً گفته بودم. یک چیزی شبیه سایه شدن، مزخرف ماندن.

منظرهي ويراني آدمها غمانگيزترين منظرهي دنياست. ببيني كسي مثل طاوس رفته، حالا مرغ نحيفي است، پرش ريخته، ببيني كسي خود را ملكهاي ميپنداشته و تو را بندهاي زرخريد، حالا منتظر گوشهي چشمي است به او بكني. ببيني...
همنوايي شبانه اركستر چوبها/صفحه 107
- آمدم ببينمت...
- خب، مرا ديدي، غرق در گه. چرا نمي روي؟
- بايد ازت مراقبت كنم. داري خودت را نابود مي كني.
- آنچه مرا نابود مي كند ديگري است.
- مي توان ميان ديگران تنها زيست.
- عجالتاً اين ديگرانند كه وسط تنهايي من زندگي مي كنند.
- اين ديگران را تنهايي تو به وسط معركه كشيده است.
- آمدهاي نصحيتم كني؟
- آمدهام كمكت كنم.
- همه دارند كمكم مي كنند! ... اگر ميخواهي كمكم كني برو. برو و راحتم بگذار!
همنوايي شبانه اركستر چوبها/صفحه 157
شنیدم امام صادق (ع) می فرمود که رسول خدا (ص) فرموده اند:
راستی خدا عزوجل می فرماید:
وای بر کسانی که حیله گری کنند برای به دست آوردن دنیا به وسیله ی دین،
وای بر کسانی که می کشند آن هایی را که امر به عدالت می کنند از مردم،
و وای بر حال کسانی که مومن در میان آن ها به تقیّه به سر می برد،
آیا مرا فریب می دهند، آیا برای من دلیری می کنند؟
من به حق خود سوگند خورده ام که برای آن ها فتنه و آزمایشی بر آشوبم که بردبار از آن ها در آن سرگردان بماند.
اصول کافی/جلد ۵/ص ۱۹۱
By: Dan Heath and Chip Heath May 1, 2010
Original Link: Fast Company

It's Exciting to Acquire Talent, But... Disney nurtured homegrown stars the Jonas Brothers, a smart move worth emulating.
Dan Heath and Chip Heath explain why you should grow your next generation of talent, not recruit it...
Continue in TaSinMim ST
تیتر فرعی: هفت کاف
از آخرین باری که به یک بازی وبلاگی دعوت شدم و لبیک گفتم فکر 3 سالی می گذرد (یلدا بازی ۸۵)، تا این که چند وقت پیش سامان از بازی هفت کتاب تعریف کرد و گفت به این بازی دعوت شده است. بعد هم که مطلبش را نوشت و پایین مطلب از من هم به عنوان هم بازی دعوت کرد.
بازی سختی است و من نمی فهمم چرا حالا هفت کتاب؟! این قید هم کار را سخت می کند و هم راحت. یعنی آدم فکر می کند هفت تا کتاب که چیزی نیست، ولی وقتی وسواس انتخاب به جانش می افتد، سه تا کتاب هم پیدا نمی کند.
با همه ی این ها من هم می خواهم از روش زمانی سامان استفاده کنم در معرفی کتاب ها، یعنی به ترتیب آشنایی زمانی با کتاب ها! با یک بدعت در اصول بازی و آن هم این که من به جای هفت کتاب 12 کتاب و به جای کتاب، نویسنده و یا شخص را معرفی می کنم، این جوری دامنه انتخابم را کوچک می کنم و برد تابع را زیاد. پس بسم الله: ...
پس نوشت: فکر می کنم باید اعتراف کنم بعد از حدود یک ماه و اندی، اندکی دلم برایاین پسر تنگ شده است. مخصوصاً حالا که دارد برای خودش در بیابان های نیشابور مردی می شود.
هی سامی! من فکر می کنم وقتی این جا بودی مهربانی ها بیشتر بود، حالا من خیلی دست تنها و تنها شده ام. نه پیاده روی، نه سینما، نه تئاتر، نه هیچ کار به درد بخور دیگری. انگار با این بچه ها غریبه ام. این ها را مجبور بودم بگویم، به خاطر آن قول صداقت!
۱
چند سال پیش، گفتگوی تلفنی ِ به یاد ماندنی با استاد پیمان یزدانیان برای مستند نیمه تمامی در مورد موسیقی داشتم. بحث موسیقی کلاسیک و موسیقی های مدرن شد، آقای یزدانیان گفتند برای من موسیقی کلاسیک مثل کباب است و موسیقی های مدرن (پاپ، راک، جاز و ...) مثل پفک.(نقل به مضمون) مسلم است هیچ گاه دومی نمی تواند جای اولی را بگیرد. حتی بحث کشید به این جا که ما برویم سراغ یک متخصص تغذیه برای موشکافی بیشتر این داستان که... که خب نشد، آن داستان نیمه تمام ماند و گم شد میان آن روزهای طوفانی....

