تبليغاتX
طسم



آشنا
این همه عکس، این همه تصویر،‌این همه اسم و چهره، این همه صدا، شلوغی، ناآشنایی....

ای وای. این همه ناآشنا چه سود؟! یار آشنای خود را گم کرده ام من.

+نوشته شده در بیست و ششم فروردین 1391ساعت0:0توسط علی |
نوشتن
دلم تنگ نوشتن است... خيلي تنگ

مثل قديم ها، راحت بي فكر و خيال نوشتن، انگار هزار سال پير شده باشم.

راستي سلام

+نوشته شده در چهاردهم اسفند 1390ساعت1:42توسط علی |
باب‏جون


بالکن خانه ای حوالی محله ی کُروِتو شهر میلان، الانی که شب است و این شهر لعنتی دارد با آرامشش من را می بلعد، تکیه داده ام به دیواری که پنج روز از آشنایی ام با آن بیشتر نمی گذرد، چشم هایم را بسته ام، تصور می کنم، شاید هم جان می دهم.

ساعت 8 صبح به وقت قم است، دایی ها دارند می روند جنازه را از سردخانه‏ی بهشت معصومیه تحویل بگیرند. جنازه‏ای که دیشب وقتی که دیگر نه خون داشت و نه حتی گلبول خون، جان داد. جنازه‏ای که دو سال درد کشید. جنازه‏ای که ذره ذره آب شد جلوی چشم همه‏ی ما. فکر نکنم وزن آن همه استخوان از وزن یک کودک شش ساله بیشتر باشد. البته نه بگذار عفونت های بدنش هم حساب کنم، شاید بیشتر شد. باب‏جون من سنگین‏تر از یک بچه‏ی شش ساله است. باب‏جون من یک مرد است، یک کامل مرد.

چشم‏هایم هنوز بسته است، این باران لعنتی میلان هم وقتی که باید ببارد نمی بارد، حالا دارند جنازه را نشان دایی می‏دهند. پنبه ها را از روی چشم‏ها بر می دارند. خودش است؟ این پدر شماست؟ نه این باب‏جون من است! منی که چندهزار کیلومتر آن ورتر به این دیوار تکیه داده‏ام. بگذارید ببینمش، من خوب می شناسمش.  دایی خوب ببین. من دو بار این فرصت را از دست داده‏ام. بعداً سر خاک شلوغ می‏شود نمی‏توانی یک دل سیر نگاهش کنی. صورتش را ببوس جان من، من این جا به جای شما غسلش را به جا می آورم. پدر ماست.

می‏ترسم چشم‏هایم را باز کنم اینها همه‏اش خواب نباشد، ادامه‏ی همان کابوس این چند هفته‏ام نباشد. جنازه را تحویل می‏گیرند. مزدای بهشت معصومیه که راه بیافتد تا خیابان امام حسین (ع) یک ربعی راه است. باب‏جون بیا این یک ربع برام تعزیه بخوان. تعزیه علی‏اکبر. اصلاً خودم می‏شم علی‏اکبرت. هی جلوت راه می رم، هی راه می رم. یادت هست توی بیمارستان بهم می گفتی بابا دارند تعزیه علی‏اکبر می خونند، یادته ساعت هشت و نیم صبح بود؟ حالا درسته فاصله قتلگاه تا خیمه گاه اندازه فاصله میلان تا قم نیست، ولی من خودم را می رسانم. می گم بابا آب داری؟

چشم‏هایم را محکم تر روی هم فشار می دهم، ساعت هشت و نیم صبح است، الان می رسند توی کوچه. جنازه را می برند بالا می گذارند توی اتاق. توی همان اتاقی که نه‏نه آقا را هم گذاشتند. توی همان اتاقی که بالای سر نه‏نه آقا الرحمن خواندم. مامان آن گوشه نشسته، یک دلش پیش باب‏جون است، یک دلش پیش من. مادر است دیگر دو دل دارد. ولی من بهش قول دادم بی‏تابی نکنم. بی‏تابی نمی کنم که، تقصیر این بارانی است که هی نمی آید. پسر باشی، آن وقت زمانی که باید کنار مادرت باشی هیچ کاری از دست برنیاید؟ و ما ادراک غربت؟

دیگر چشم‏هایم درد گرفته است، جنازه‏ روی دوش مردم است، لااله‏الی‏الله می گویند، صدای گریه مادرم گم شده است میان آن همه صدا. ولی برای من واضح است. دلم هی تندتر می‏زند. کسی هست دستش را بگیرد. کسی هست آرامش کند. اصلاً باشد، کسی می تواند مگر؟ من اینجا چه کار می کنم پس؟

خدایا الرحمن که می‏خوانم، متوجه همه‏ی فبای الا ربکما تکذبان هایش هستم. خدایا من غلط بکنم که نعمتت را نبینم. می دانم که کل من علیها فان، ولی خدایا من اینجا چه کار می کنم. نه انصاف است مادر من تنها توی آن همه جمعیت. پسر بزرگ کرده است پس برای کی؟ خدایا گوش می دهی، من تا آخرین ذره وجودم شاکر تمام نعمت هایم هستم، می دانم از چهره ام مشخص است که مجرمم، ولی تو که خدایی، مادرم تنهاست، پسر ندارد. من نگرانم خدا کسی نتواند آرامش کند. خدا حالا که من را گذاشته‏ای اینجا خودت مواظبش باش، آرامش کن. خدا خودت می دانی که مادرم روزی چندبار زیر لب می گوید توکلت علی الله، خودت می دانی که باب‏جونم تعزیه گردان حسین(ع)ات بود. خدا....

الان رسیده‏اند بالای قبر. قبری که یک طبقه‏اش نه‏نه آقا خواهر باب‏جون خوابیده است. یادت هست باب‏جون؟ آن روز با هم بودیم. کمی مانده به قبر جنازه را روی زمین می گذارند.  دنبال یکی از دایی ها می فرستند که برود توی قبر برای تلقین. حالا دایی شانه سمت راست باب‏جون را تکان می‏دهد، اسمع افهم، یا علی بن... هل انت علی عهد... بله سر قول و قرارش بود و هست. باب‏جون من مرد بود، مرد.

چشم هایم را فراموش کردم، آخه دارند سنگ‏های لحد را می گذارند. کلاً یک متر مربع مساحتش بیشتر نیست. سخت است، تنگ و تاریک است. باب‏جون من از تاریکی خوشش نمی آید. جای نمور باشد دوباره زانوهایش درد می گیرد. آقا مواظب باش. خاک نریزد زیر سرش. تربت کربلا را که فراموش نکردید؟ آخه تعزیه گردون آقا بود. باب‏جون می گم می خوای خودم بیام برات تعزیه بخونم؟ تعزیه قاسم، علی اکبر، علی اصغر، رقیه، اصلاً تعزیه حضرت عباس، می خوای؟ همین جلو، توی همین خیابان خلوت، نصف شبی داد می زنم منم شبه پیمبر(ص)، منم زاده ی حیدر(ع)، منم علی اکبر(ع)، تو جواب می دی علی سرو روانم، بجنگ آرام جانم، تویی تاب و توانم. بعد می‏رم می جنگم با همه شون، می جنگم تا خسته شم، تا تشنه شم. بعد آب نباشه...

باب‏جون خستم، تنهام، درد دارم. دارم هذیان می گم، می آیی یک امشبی پیش من؟ ببین امشب همه‏ش برای خودم دارم می‏خونم امشبی را شه دین در حرمش مهمان است، مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع....

خیلی دلم برات تنگ می شه بابا، خیلی....

  

* لطفاً این مطلب را جایی به اشتراک نگذارید.

+نوشته شده در شانزدهم شهریور 1390ساعت5:46توسط علی |
پيك نوروزي

شب (04:00)/داخلی/اتاق گوشه سمت چشمه

(چراغ خواب اتاق روشن است، کرسی برقی را از برق کشیده اند. شبیه وضعیت دیشب!)

خب امروز فهمیدم یعنی امت به اطلاعم رساندند که روز پنجم فروردین است نه چهارم، و من هر چه اصرار کردم که این جوری خیلی مزخرف می شود و من اول سالی یک روز را به باد می دهم و سالی که نکوست از بهارش پیداست و از این مزخرفات؛ امت حتی زحمت تقویم نگاه کردن را هم به خودش نداد، تنها با تاکید دوباره گفت امروز پنجشنبه است. با این حساب دیروز هم روز چهارم بوده است، نه سوم!

بگذریم، این برمی گردد به یللی تللی ما توی این روزها و خوابیدن بیش از جنبه ی بدن و ذهن مان. شاید هم برمی گردد به بی معنی شدن زمان برای ما. این را قبلاً گفته بودم. یک چیزی شبیه سایه شدن، مزخرف ماندن.

From 1X.com


ادامه در طسم داستان

+نوشته شده در سوم آبان 1389ساعت0:0توسط علی |
تنهايي و ويراني


منظره‌ي ويراني آدم‌ها غم‌انگيزترين منظره‌ي دنياست. ببيني كسي مثل طاوس رفته، حالا مرغ نحيفي است، پرش ريخته، ببيني كسي خود را ملكه‌اي مي‌پنداشته و تو را بنده‌اي زرخريد، حالا منتظر گوشه‌‌ي چشمي است به او بكني. ببيني...

همنوايي شبانه اركستر چوب‌ها/صفحه 107

 From 1x.com 

-         آمدم ببينمت...

-         خب، مرا ديدي، غرق در گه. چرا نمي روي؟

-         بايد ازت مراقبت كنم. داري خودت را نابود مي كني.

-         آنچه مرا نابود مي كند ديگري است.

-         مي توان ميان ديگران تنها زيست.

-         عجالتاً اين ديگرانند كه وسط تنهايي من زندگي مي كنند.

-         اين ديگران را تنهايي تو به وسط معركه كشيده است.

-         آمده‌اي نصحيتم كني؟

-         آمده‌ام كمكت كنم.

-         همه دارند كمكم مي كنند! ... اگر مي‌خواهي كمكم كني برو. برو و راحتم بگذار!


همنوايي شبانه اركستر چوب‌ها/صفحه 157

+نوشته شده در دوازدهم شهریور 1389ساعت0:0توسط علی |
خداوندا عذر می‌خواهم
 

آیت‌الله جوادی آملی حوادث ۱۴ خرداد و توهین به سید حسن خمینی را محکوم کرد.

به گزارش جماران، آیت‌الله جوادی آملی عصر شنبه ۲۲ خرداد ماه با محکوم نمودن توهین به نوه بنیانگذار جمهوری اسلامی افزود: شما را به صبر و استقامت توصیه می‌کنم، من لحظه‌ای که در تلویزیون آن توهین‌هاي جمع اندک را ملاحظه کردم از صمیم قلب برای شما دعا کردم.

وی ضمن اشاره به فرازی از صحیفه سجادیه در دعای ۳۸ که حضرت می‌فرمایند: اللهم الی اعتذرالیک من مظلوم ظلم بحضرتی فلم انصره، خداوندا عذر می‌خواهم درباره مظلومی که در حضور من مورد ستم واقع شده من او را یاری نکرده باشم.

وی اضافه کرد: آنچه آن روز واقع شد ظلمی آشکار بود که به امام و بیت امام رواداشته شد.

ایشان در پایان سید حسن خمینی را به شرح صدر توصیه نموده و گفت: دل خودرا وسیع گردانید، منتظر لطف خداوند باشید و توکل خویش را جز به خداوند متعال متوجه نقطه‌ای دیگر نگردانید که خداوند متعال بهترین مددکار است.

 

+نوشته شده در بیست و سوم خرداد 1389ساعت0:0توسط علی |
فتنه
 

شنیدم امام صادق (ع) می فرمود که رسول خدا (ص) فرموده اند:

راستی خدا عزوجل می فرماید:

وای بر کسانی که حیله گری کنند برای به دست آوردن دنیا به وسیله ی دین،
وای بر کسانی که می کشند آن هایی را که امر به عدالت می کنند از مردم،
و وای بر حال کسانی که مومن در میان آن ها به تقیّه به سر می برد،
آیا مرا فریب می دهند، آیا برای من دلیری می کنند؟
من به حق خود سوگند خورده ام که برای آن ها فتنه و آزمایشی بر آشوبم که بردبار از آن ها در آن سرگردان بماند.

اصول کافی/جلد ۵/ص ۱۹۱

 

+نوشته شده در هشتم خرداد 1389ساعت0:0توسط علی |
Don't Recruit Next Generation Talent, Grow It

By: Dan Heath and Chip Heath May 1, 2010
Original Link: Fast Company

http://beakersblog.wordpress.com

It's Exciting to Acquire Talent, But... Disney nurtured homegrown stars the Jonas Brothers, a smart move worth emulating.

Dan Heath and Chip Heath explain why you should grow your next generation of talent, not recruit it...

Continue in TaSinMim ST 

+نوشته شده در ششم خرداد 1389ساعت0:0توسط علی |
از من به سامان

 تیتر فرعی: هفت کاف

 
از آخرین باری که به یک بازی وبلاگی دعوت شدم و لبیک گفتم فکر 3 سالی می گذرد (یلدا بازی ۸۵)، تا این که چند وقت پیش سامان از بازی هفت کتاب تعریف کرد و گفت به این بازی دعوت شده است. بعد هم که مطلبش را نوشت و پایین مطلب از من هم به عنوان هم بازی دعوت کرد.

بازی سختی است و من نمی فهمم چرا حالا هفت کتاب؟! این قید هم کار را سخت می کند و هم راحت. یعنی آدم فکر می کند هفت تا کتاب که چیزی نیست، ولی وقتی وسواس انتخاب به جانش می افتد، سه تا کتاب هم پیدا نمی کند.

با همه ی این ها من هم می خواهم از روش زمانی سامان استفاده کنم در معرفی کتاب ها، یعنی به ترتیب آشنایی زمانی با کتاب ها! با یک بدعت در اصول بازی و آن هم این که من به جای هفت کتاب 12 کتاب و به جای کتاب، نویسنده و یا شخص را معرفی می کنم، این جوری دامنه انتخابم را کوچک می کنم و برد تابع را زیاد. پس بسم الله: ...

ادامه در طسم کتاب


 پس نوشت: فکر می کنم باید اعتراف کنم بعد از حدود یک ماه و اندی، اندکی دلم برایاین پسر تنگ شده است. مخصوصاً حالا که دارد برای خودش در بیابان های نیشابور مردی می شود.

هی سامی! من فکر می کنم وقتی این جا بودی مهربانی ها بیشتر بود، حالا من خیلی دست تنها و تنها شده ام. نه پیاده روی، نه سینما، نه تئاتر، نه هیچ کار به درد بخور دیگری. انگار با این بچه ها غریبه ام. این ها را مجبور بودم بگویم، به خاطر آن قول صداقت!

 

+نوشته شده در بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت0:0توسط علی |
پیمان یزدانیان و Carmen
 

۱

چند سال پیش، گفتگوی تلفنی ِ به یاد ماندنی با استاد پیمان یزدانیان برای مستند نیمه تمامی در مورد موسیقی داشتم. بحث موسیقی کلاسیک و موسیقی های مدرن شد، آقای یزدانیان گفتند برای من موسیقی کلاسیک مثل کباب است و موسیقی های مدرن (پاپ، راک، جاز و ...) مثل پفک.(نقل به مضمون) مسلم است هیچ گاه دومی نمی تواند جای اولی را بگیرد. حتی بحث کشید به این جا که ما برویم سراغ یک متخصص تغذیه برای موشکافی بیشتر این داستان که... که خب نشد، آن داستان نیمه تمام ماند و گم شد میان آن روزهای طوفانی....

ادامه در طسم موسیقی

+نوشته شده در شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت0:0توسط علی |