و محمد –علیه السلام- با خدیجه می بود تا چهل ساله شد. پس یک روز بیرون رفت به موضعی که آن را جیاد الأصغر خوانند. جبرئیل –علیه السلام- آواز داد که: یا محمد! رسول –علیه السلام- باز نگریست. راست و چپ کسی را ندید. از آن هیبت، بی هوش گشت. پس جماعتی از قریش، محمد را برگرفتند و به سرای خدیجه آوردند و گفتند: هان ای خدیجه! تو دیوانه ای را به شوهر کرده ای. خدیجه از سر تخت بجَست و رسول را در بر گرفت و سرش بر کنار خود نهاد و میان دو چشمش بوسه داد و گفت: من پیغمبر رسُل را به شوهر کرده ام. چون محمد –علیه السلام- باهوش آمد، خدیجه گفت: پدر و مادر من فدای تو باد! تو را چه بود و چه رسید؟ و هیچ دیدی که از آن بترسیدی؟ محمد –علیه السلام- گفت: آوازی شنیدم که مرا بترسانید. خدیجه خرّم شد و گفت: فردا هم بدان جایگاه بنشین که امروز بودی. اگر آن هاتف فرشته بود باز آید و اگر شیطانی بود باز نیاید...
نویسنده ی دوست داشتنی ما، جوان بود و خام. نوشتن را دوست داشت، خلق کردن را دوست داشت، دنیای زیباتر ترسیم کردن را دوست داشت، وصف جهان بی حد و مرز را دوست داشت، رقص قلم روی کاغذ در نیمه شب را دوست داشت، شاعرانه نوشتن را دوست داشت، همه ی این ها را دوست داشت، توانایی شان هم داشت ولی....
همين كه نعش درختي به باغ مي افتد
بهانه باز به دست اجاق مي افتد
(فاضل نظری و شعرهایش و باقی ماجرا)

