تبليغاتX
طسم



دیر وقت است
 

یعنی قرار است تا آخرش همین شکلی بماند؟ تلخ، ترش، ...

لب هایم را روی هم فشار می دهم، توی ذهنم مرور می کنم همه چیز درست می شود یک روز، حتی اگر آن سر دنیا باشی. حتی اگر تمام راه ها را رفته باشی و به بن بست رسیده باشی، حتی اگر خیلی وقت باشد مرده باشی.

لب هایش را گاز می گیرد، توی ذهنش مرور می کند درست می شود؟ درست! چی درست می شود؟ نه هیچ چیزی هیچ وقتی درست نمی شود! هیچ وقت این پل هایی که داری هی تند و تند پشت سرت خراب می کنی دوباره ساخته نمی شود، هیچ وقت یک آدم مرده دوباره زنده نمی شود! هیچ وقت فرصت جبران پیدا نمی کنی!

ادامه در طسم داستان

 

+نوشته شده در بیست و هفتم مهر 1388ساعت0:0توسط علی |
من به شما علاقه دارم! من دلم برای شما می سوزه! من....
 

خب در این روزهای بی حوصلگی و افسردگی و دپرسی و دیزملی و این ها تنها چیزی که می چسبد، طنز عریان است، مخصوصاً اگر این طنز عریان در بستری از حقیقت و واقعیت شکل بگیرد.

متن زیر کاملاً بدون شرح است. بخوانید و بسته به حالتان یا حالش را ببرید و یا حالتان را در قوطی برای مدت معینی محبوس کنید، شاید سر جا بیاید.


عکس از آینده نیوز

به گزارش خبرنگار «آینده»، محمود احمدی نژاد در گفتگو با مجری تلویزیون بلومبرگ، در پاسخ به سوال وی درباره برخورد با آیت ا... منتظری گفت: آقای منتظری از اوایل انقلاب، در برابر امام هم ایستاد.

وی با اشاره به این كه امام او را كنار گذاشت، می گوید: وی در مقابل نظام است و در ایران به عنوان یك مخالف شناخته می شود و سخنانش اعتباری ندارد.

رئیس دولت دهم ادامه داد: این كه شما می گویید دستگاه قضایی چرا برخورد می كند، پس چه كسی برخورد كند؟ این حوادث و درگیری ها را محكوم كردیم.

وی سپس با چهره و لحنی انتقادآمیز می گوید: بعضی از هموطنان، كشته شدند. حدود 30 نفر، بیشتر این ها هواداران دولت بودند. از مردم عادی بودند. در مغازه یا ماشین خودشان، در حال خرید یا مهمانی رفتن بودند و طرفداران دولت بودند. حتی آقای روح الامینی كه متأسفانه فرزندشان كشته شد، از دوستان خود من هستند و ما با هم دوست هستیم. متنها این یك طراحی بود.

البته بعضی ها هم تشویق كردند و سعی كردند كه كار غیرقانونی را مثبت جلوه دهند. بعضی سیاست مداران انگلیس، آمریكا و برخی رسانه ها سعی كردند كار غیرقانونی را قانونی جلوه دهند كه كار بدی بود. در حالی كه انتخابات برای این است كه كسی در خیابان نیاید.

این جمله احمدی نژاد با تعجب مجری روبرو شد كه دوباره می پرسد: "آیا انتخابات برگزار می كنید تا مطمئن شوید كسی وارد خیابان نمی شود؟" كه احمدی نژاد با تأیید می گوید: اگر انتخابات را كنار بگذاریم، مردم باید با هم بجنگند و هر كس غلبه كرد، حاكم شود. حالا آن كه اقلیت است، بگوید من چرا اقلیتم؟ بیایم در خیابان، شیشه بشكنم، بانك ها را آتش بزنم و.. این كار زشتی است.

 

+نوشته شده در یازدهم مهر 1388ساعت0:0توسط علی |
خریداری نیست

 

از پنجره اتاق به بیرون نگاه می کنم، حجم بی قواره ی که قرار بود ریل های آسانسور روی دیوارهای آن نصب شوند و بعد خود آسانسور، ولی همسایه ها با هم به توافق نرسیدند و از آسانسور فقط درب هایش ماند و این حجم خالی روبروی من که با بی حوصلگی گچ کاری شده است. دست هایم را قلاب می کنم پشت سرم و تا جایی که جا دارد با فشار کمرم پشتی صندلی ام را می خوابانم و فکر می کنم انگار واقعاً همیشه یک چیزی مثل این آسانسور که جایش در این فضای بی قواره خالی است، جایش در دنیای بی قواره من خالی است.

با خودم فکر می کنم که چرا درست در لحظاتی که احساس می کنم همه چیز دارم یکدفعه یادم می آید یک چیزی جایش در دنیای بی قواره من خالی است، چرا؟

هیچ جوری نمی شود آنی که می خواهم. لااقل کاش می شد تنها باشم. این شلوغی، این ازدحام، این همه آدم حال من را بد می کند. کاش می شد تنها باشم تا حداقل مدیون کسی نشوم، تنها باشم تا لااقل وقتی سرم را می گذارم زمین دغدغه مبهمی نداشته باشم. کاش می شد گذشته ام را یا به طور کامل به یاد بیاورم، یا به طور کامل فراموش کنم. این ناقص بودن آخر من را دیوانه می کند.

 و حالا صدای فرهاد است که کمی تاخیر در این دیوانگی ایجاد می کند: 

تو هم با من نبودی

مثل من با من

و حتی مثل تن با من ...

تو هم مومن نبودی

بر گلیم ما

و حتی در حریم ما

ساده دل بودم که می پنداشتم

دستان نا اهل تو باید مثل هر عاشق

رها باشد

تو هم از ما نبودی ...

تو هم با من نبودی یار

ای آوار

ای سیل مصیبت بار...

 

+نوشته شده در چهارم مهر 1388ساعت0:0توسط علی |
خشکسالی
 

نه! انگاری جدی جدی از بیخ، یعنی از ریشه، از ته ِ ته خشکیده است!

+نوشته شده در دوم مهر 1388ساعت0:0توسط علی |
از جايى كه حدس نمى‏زنند...
 

به نام تنها گوینده ی  إِنَّمَا قَوْلُنَا لِشَيْءٍ إِذَا أَرَدْنَاهُ أَن نَّقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ

دادگاه دهم مرداد 1388-برای ثبت در تاریخ

روزه نوشتن داشتم و دارم، روزه نوشتن از روی عصبانیت، از روی نفرت، روزه ی... قصد کرده بودم دور سیاست را یک خط بزرگ بکشم تا اطلاع ثانوی، بحث سیاسی را تعطیل کنم یا حداقل شروع کننده اش نباشم و در حد وظیفه به آن بپردازم که سخت است این روزها حق و باطل را تشخیص دادن، اما....

اما انگار حاج آقا راست گفته اید که "جوان روح حساسی دارد و نمی‌تواند ظلم را ببیند و هیچ کلامی نگوید، بلکه فریاد زده و اعتراض خود را بیان می‌کند" این را نه به خاطر این نمازجمعه بلکه به خاطر همه ی آن چه از کودکی در منش و رفتارتان دیده ام می گویم. این را به خاطر آن می گویم که ایمان دارم به دلسوزی و حق طلبی شما. اما...

اما حالا اجازه می دهید با تمام وجود فریاد بزنم؟!! این بود انقلاب اسلامی؟! این بود حقوق اسلامی و انسانی؟! این بود انسانیت؟! ما که نبودیم، شما که بودید بگوید به ما، این بود آن حکومتی که امام خمینی می خواست باشد؟!

یادم نمی آید جایی از اسلام این گونه تحقیر کردن، این گونه ظلم کردن، این گونه آشکارا بیداد کردن را دیده باشم. حاج آقا اجازه می دهید در تمام اصول حکومتی که دادگاه برگزار می کند بدون وکیل و هیات منصفه با اتهامات بدون مدرک و کلی و با مجرمانی خسته و تکیده و تحقیر شده و شکسته، مجرمانی که تا دیروز کسی از محل نگهداری شان و وضع زندگی شان خبر نداشت، شک کنم؟! اجازه می دهید به حکومتی که به خود اجازه می دهد این گونه یک بخشی از مردمش را محکوم کند شک کنم؟! اجازه می دهید به حکومتی که آن گونه جوان کشورش را در بازداشتگاه می کشد و بعد دیگران را متهم می کند اعتماد نکنم؟!!

حاج آقا اجازه می دهید به دینی که این گونه اجازه ی بی محابا ستم کردن را می دهد کافر شوم؟! اجازه می دهید برگردم به اسلام محمد (ص) و علی (ع)؟! همان اسلامی که در آن ابن مجلم از قدحی شیر می خورد که علی (ع) می خورد، همان اسلامی که در روز فتح مکه به دشمن کافرش! امان داد، همان اسلامی که... چه می گویم، نمک روی زخم تان می پاشم.

پ.ن: آهای دوستان اصول گرا که آن قدر سرمست اعترافات رنگی و مخملی هستید که دست کم آورده اید برای اس ام اس زدن، می خوانم اس ام اس هایتان، می دانم سر مستی تان، می فهمم روزگار عیاشی تان را، ولی جواب نمی دهم، پاسخ من چه سودی دارد که سیاه مستی شما راهی برای نجات تان نگذاشته است. نعره هایتان و بوی بد دهان تان تا سالیان سال در یادم می ماند. کاش می فهمیدید، کاش....

أَفَأَمِنَ الَّذِينَ مَكَرُواْ السَّيِّئَاتِ أَن يَخْسِفَ اللّهُ بِهِمُ الأَرْضَ أَوْ يَأْتِيَهُمُ الْعَذَابُ مِنْ حَيْثُ لاَ يَشْعُرُونَ ﴿۴۵﴾

آيا كسانى كه تدبيرهاى بد مى‏انديشند ايمن شدند از اينكه خدا آنان را در زمين فرو ببرد يا از جايى كه حدس نمى‏زنند عذاب برايشان بيايد (۴۵)

أَوْ يَأْخُذَهُمْ فِي تَقَلُّبِهِمْ فَمَا هُم بِمُعْجِزِينَ ﴿۴۶﴾

يا در حال رفت و آمدشان [گريبان] آنان را بگيرد و كارى از دستشان برنيايد (۴۶)

أَوْ يَأْخُذَهُمْ عَلَى تَخَوُّفٍ فَإِنَّ رَبَّكُمْ لَرؤُوفٌ رَّحِيمٌ ﴿۴۷﴾

يا آنان را در حالى كه وحشت‏زده‏اند فرو گيرد همانا پروردگار شما رئوف و مهربان است (۴۷)

 

+نوشته شده در دهم مرداد 1388ساعت0:0توسط علی |
ای داد از این همه بی «داد»ی
 

عکس از ایسنا

اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الأَرْضِ مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلاَ يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَلاَ يَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ ﴿255﴾

خداست كه معبودى جز او نيست زنده و برپادارنده است نه خوابى سبك او را فرو مى‏گيرد و نه خوابى گران آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است از آن اوست كيست آن كس كه جز به اذن او در پيشگاهش شفاعت كند آنچه در پيش روى آنان و آنچه در پشت‏سرشان است مى‏داند و به چيزى از علم او جز به آنچه بخواهد احاطه نمى‏يابند كرسى او آسمانها و زمين را در بر گرفته و نگهدارى آنها بر او دشوار نيست و اوست والاى بزرگ (255)

 یادتان می آید آخرین صحنه فیلم بازمانده را؟!

 بازمانده

+نوشته شده در هفتم مرداد 1388ساعت0:0توسط علی |
شرف النبی -صلی الله علیه و آله- و معجزاته
 

و محمد –علیه السلام- با خدیجه می بود تا چهل ساله شد. پس یک روز بیرون رفت به موضعی که آن را جیاد الأصغر خوانند. جبرئیل –علیه السلام- آواز داد که: یا محمد! رسول –علیه السلام- باز نگریست. راست و چپ کسی را ندید. از آن هیبت، بی هوش گشت. پس جماعتی از قریش، محمد را برگرفتند و به سرای خدیجه آوردند و گفتند: هان ای خدیجه! تو دیوانه ای را به شوهر کرده ای. خدیجه از سر تخت بجَست و رسول را در بر گرفت و سرش بر کنار خود نهاد و میان دو چشمش بوسه داد و گفت: من پیغمبر رسُل را به شوهر کرده ام. چون محمد –علیه السلام- باهوش آمد، خدیجه گفت: پدر و مادر من فدای تو باد! تو را چه بود و چه رسید؟ و هیچ دیدی که از آن بترسیدی؟ محمد –علیه السلام- گفت: آوازی شنیدم که مرا بترسانید. خدیجه خرّم شد و گفت: فردا هم بدان جایگاه بنشین که امروز بودی. اگر آن هاتف فرشته بود باز آید و اگر شیطانی بود باز نیاید...

 

ادامه در طسم کتاب

+نوشته شده در سی ام تیر 1388ساعت0:0توسط علی |
بهترین خلق

 

حبیب احمدزاده 

اندر احوالات و تقصیرات امروزمان/حبیب احمدزاده/27 تير 1388/وب سایت سوره مهر

شیخ ما گفت که وحی آمد به موسی(ع) که بنی اسرائیل را بگوی که بهترین کس اختیار کند. صد کس اختیار کردند. وحی آمد که ازین صد کس، بهترین اختیار کند، ده کس اختیار کردند. وحی آمد که از ین ده ، چهار کس اختیار کنید، چهار کس اختیار کردند.وحی آمد که ازین چهار کس ، بهترین اختیار کنید ،یکی اختیار کردند. وحی آمد که این یگانه را بگویید تا بدترین بنی اسرائیل را بیارد. او چهار روز مهلت خواست و گرد عالم می گشت که کسی طلب کند. روز چهارم به کویی فرود می شد . مردی را دید که به فساد و ناشایستگی معروف بود و انواع فسق و فجور درو موجود، چنان که انگشت نمای گشته بود. خواست که اورا ببرد، اندیشه ای به دلش در آمد که به ظاهر حکم نتوان کرد، روا بودکه شاید اورا قدر و پایگاهی بود، تنهابه قول مردمان خطی به وی فرو نتوان کشید و به این که مرا خلق اختیار کردند که بهترین خلقی ،غره نتوان گشت، وچون هرچه کنم به گمان خواهد بود، بهتر که این گمان در حق خویش برم. پس دستار درگردن خویش انداخت و به نزد موسی آمد و گفت :هرچند نگاه کردم،هیچ کس را بدتر ازخود ندیدم.
وحی آمد به موسی که آن مرد بهترین ایشان است نه به آن که طاعت او بیش است بلکه به آن دلیل که خویشتن را بدترین دانست. *

آیا ما نیز در این دوران چنین کردیم با دستار قدرت در مناظر مردمانمان ؟..... به حتم اگر آنگونه کرده بودیم که پیشینییانمان برگرفته از آیین بر خود روا می داشتند ونه بدانسان که غربیان در مناظرات خود عمل می کنند(که آنان نیز در آن مجادلات حدی نگاه می دارند).امروز شاد دشمن و سر افتاده دوست نبودیم.

و در آخر تذکری بر خود:
هرکه از ما ، که این روایت تنها بر رقیبب خواند و خود پند نگیرد ، باز بر او همان رود که خدای عز وجل برهمه ما بی استثنا فرموده و مقدر کرده که اگر نه امروزبه ظاهر ، فردایش حتما ،که"مکرو مکرالله والله خیر الماکرین......

*اسرار التوحید فی مقامات درباب شیخ ابو سعید، محمد بن منور، تهران، انتشارات علمی،1368( با اندک تصرف در اعداد)

+نوشته شده در بیست و هفتم تیر 1388ساعت0:0توسط علی |
جنون خالق
 

نویسنده ی دوست داشتنی ما، جوان بود و خام. نوشتن را دوست داشت، خلق کردن را دوست داشت، دنیای زیباتر ترسیم کردن را دوست داشت، وصف جهان بی حد و مرز را دوست داشت، رقص قلم روی کاغذ در نیمه شب را دوست داشت، شاعرانه نوشتن را دوست داشت، همه ی این ها را دوست داشت، توانایی شان هم داشت ولی....

ادامه در طسم داستان

+نوشته شده در بیست و سوم تیر 1388ساعت17:37توسط علی |
سفره‌ات را جمع كن اي عشق مهماني بس است!
 

همين كه نعش درختي به باغ مي افتد

بهانه باز به دست اجاق مي افتد

 

 (فاضل نظری و شعرهایش و باقی ماجرا)

ادامه در طسم شعر

+نوشته شده در دوم تیر 1388ساعت0:0توسط علی |
دیده بگشای ای علی...
 

ای مردم! وفا همراه راستی است، که سپری محکم تر و نگه دارنده تر از آن سراغ ندارم. آن کس که از بازگشت خود به قیامت آگاه باشد خیانت و نیرنگ ندارد.

اما امروز در محیط و زمانه ای زندگی می کنیم که بیشتر مردم حیله و نیرنگ را، زیرکی می پندارند، و افراد جاهل آنان را اهل تدبیر می خوانند.

چگونه فکر می کنند؟ خدا بکشد آن ها را!

چه بسا شخصی تمام پیش آمدهای آینده را می داند، و راه های مکر و حیله را می شناسد ولی امر و نهی پروردگار مانع اوست، و با این که قدرت انجام آن را دارد آن را به روشنی رها می سازد، اما آن کس که از گناه و مخالفت با دین پروا ندارد از فرصت ها برای نیرنگ بازی، استفاده می کند.

نهج البلاغه-خطبه 41

 

+نوشته شده در بیست و چهارم خرداد 1388ساعت0:0توسط علی |
جوشکاری اصطکاکی

 

 

جوشکاری اصطکاکی

 

فرآیند جوشکاری اصطکاکی بیش از 50 سال است که در ایالات متحده و اروپا به کار برده می شود. اگر چه تا حدی شناخته شده و معروف است، ولی به طور کلی به خوبی اصولش پنهان و مخفی نگه داشته شده است. اگر یک روز انسان ها به طور کامل این فرآیند را درک کنند، مزایای آن به سرعت آشکار می شود. 
جوشکاری اصطکاکی يکی از روش های جوشکاری حالت جامد و در دمای پايين است که توليد جوشی با کيفيت بالا مي نمايد. در اين فرآيند دمای سطح تماس به وسيله ايجاد اصطکاک به حد خميری شدن قطعات مي رسد...

ادامه مطلب در طسم علم و تکنولوژی


 

+نوشته شده در بیستم اردیبهشت 1388ساعت0:0توسط علی |
سراومد زمستون....



 

من ميرحسين موسوي فرزند انقلاب يزرگ مردم ايران به صحنه آمده‌ام چون شرايط فرهنگي، اقتصادي و اجتماعي را در خطر مي‌بينم. آمده‌ام تا از کشور دفاع کنم و حامي گردش آزاد اطلاعات باشم.آمده‌ام تا از آزادي انديشه و بيان پاسداري کنم و حافظ حريم خصوصي باشم. آمده‌ام تا روابط بهتري براي ايران در جهان برقرار کنم و زمينه حرمت ايرانيان را در جهان فراهم کنم. آمده‌ام تا معضلات امروزي را با استقرار سازمان مديريت و شوراي‌هايي که يک شبه تعطيل شده‌اند، حل کنم. از کشاورزي، صنعت و فعاليت‌هاي اقتصادي حمايت و حامي کشاورزان هستم. آمده‌ام اشتغال را دغدغه هر روزه دولت قرار دهم و با گسترش بيمه‌هاي همگاني براي اقشار محروم، به نگراني اقشاري که انقلاب در راستاي حمايت‌هاي آنها و جانفشاني فرزندانشان ايجاد شده، خاتمه دهم. آمده‌ام تا در ميان گروه‌هاي فرهنگي، علمي، نخبگان و روحانيون رابطه دوستانه برقرار کنم و با الهام از شهيدان در خدمت اعتلاي جامعه اسلامي گام بردارم. اين آرماني است که همه در برابر آن مسئول هستند.



+نوشته شده در نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت0:0توسط علی |
همه چیز از تو گشت
 

پیش نوشت:

مثل تکه ذغالی که بازی بازی بکنی با آن تا سرد شود،... من هم این روزها دست دست می کنم این خاطرات را، جلو عقب شان می کنم تا آخر سر فراموش شوند، محو شوند همه شان.

ولی نمی شود، نمی روی. هستی بیشتر از همیشه، بیشتر از روزهایی که بودی. بیشتر از روزهایی که می دیدمت، در آغوشت می کشیدم، دستانت را می فشردم. این داستان نیست. این عین واقعیت است ولی در ظرف هیچ واقعیتی نمی گنجد، باید به نام داستان نوشته شود تا باور شود. داستان تو! داستان دَستان تو، داستان روزگار سیاه من بعد از تو، درست بعد از تو. این یک داستان است؟ نیست!

این داستانی است که تو آغازش کردی و من هیچ وقت نتوانستم حتی از رو بنویسمش. کاش می توانستم این داستان را بنویسم، کاش به اندازه ی کافی لغت بلد بودم که بتوانم این داستان را بنویسم.

حالا که آخرین مقاله ات هم منتشر شد، بهانه ای پیدا کرده ام که آنچه را یک سال است مخفی اش می کنم، با دیگران قسمت کنم. کلماتی که دوست داشتم روزی بخشی از داستان زندگی دکتر علیرضا صفی خانی باشد....

آخرین جلسه کلاس طراحی اجزا 2

 

ادامه در طسم داستان

 

 

+نوشته شده در شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت0:0توسط علی |
شهدا از دست نمی روند، به دست می آیند

 

 حاتمی کیا، آوینی، امیرخانی

به قول امیرخانی، دعای حرز و سلامتی مینی است /که زیر پای چپ مرتضای آوینی است. شما را نمی دانم ولی برای من آوینی یکی از خاطرات محو نشدنی دوران کودکی ام است. صدای غمگینی که هرگز نفهمیدم از سرخی کدام غروبی سخن می گوید. صدایی که بسیجی بود ولی بسیجی نما نبود. صدایی که برای صادق بودن نیازی به زور زدن و ادا در آوردن نداشت. بعدها که آثارش را خواندم تحت تاثیر تفکراتش هم قرار گرفتم. تفکراتی که مثل صدایش مال خودش بود، ادای هیچ کسی را در نمی آورد و از گفتن و نوشتن حرفی که فکر می کرد درست است هیچ ابایی نداشت. چه سرگذشت خودش باشد، چه نقد فیلم مادر علی حاتمی یا هامون مهرجویی....

آوینی از تیپ آرمان مرد های دهه 70 بود، کسانی که هنوز نمی خواستند عهدی را که با خدای خود بسته بودند به بهانه اقتضای زمانه بشکنند و به قول خودش یک ریاکاری موجه بکنند. برای همین بود که خیلی از اوقات یک تنه می زد به خط مقدم فرهنگی و حرف هایی را می زد که خیلی ها جرات فکر کردن به آن ها را هم نداشتند. حاتمی کیا و امیرخانی دو هنرمندی هستند که به شدت تحت تاثیر مرتضی آوینی هستند، هم خودشان و هم آثارشان. همین شباهت و قرابت میان حاتمی کیا و امیرخانی بعضی اوقات مخاطبان را به اشتباه می اندازد و می گویند امیرخانی، حاتمی کیای ادبیات است یا برعکس. ولی درستش این است که امیرخانی و حاتمی کیا نتیجه ی سرمایه گذاری های هوشمند آوینی در زمینه های متفاوت هستند، همانطور که خودش گفته بود: من به بسیجیان امید بسته ام...

رک و راست بگویم، حاج کاظم، ارمیا و همه ی شخصیت های اول آثار حاتمی کیا و امیرخانی تکه هایی از وجود مرتضی آوینی است. مرتضی ای که می گوید:

«نگاهی به شهر بیندازید! عقل غربی سیطره یافته و وجود بشر را در دائره المعارف خویش معنا کرده است؛ بی دردی و لذت پرستی، توجیهی عقلایی یافته است و از میدان ورزش تا کلاس های دانشگاه، «رب النوع تمتع» است که پرستیده می شود و باز در این میان بسیجی حزب الله تنها و غریب است و با آن چوب زیر بغل و پای مصنوعی و دست فلج و چشم پلاستیکی و... موی کوتاه و محاسن و لباس ساده و فقیرانه و لبخند معصومانه، مظهری است از یک دوران سپری شده که با خونین شهر آغاز شد و در «والفجر ده» به پایان رسید، بعد از «مرصاد» از ظاهر اجتماع به باطن آن هجرت کرد و بیماردلان را در این غلط انداخت که «دیگر تمام شد!»...»

شهری که آوینی می گوید همان شهری است که دارد حاتمی کیا را خفه می کند و قهرمان های امیرخانی در تقابل با آن یا هجرت می کنند یا منزوی می شوند. «از میدان ورزش تا کلاس های دانشگاه» دقیقاً دو صحنه اصلی کتاب ارمیا امیرخانی است که مظهر رب النوع تمتع است و باعث هجرت ارمیا از ظاهر اجتماع به باطن آن؛ و «موی کوتاه و محاسن و لباس ساده و فقیرانه و لبخند معصومانه» چهره حاج کاظم و رفقایش را در فیلم های حاتمی کیا به یاد آدم می آورد که از یک دوران سپری شده آمده اند و در شهری که بر مبنای عقل غربی بنا نهاده شده است کاسه صبرشان لبریز شده است؛ و«دیگر تمام شد!» دیالوگ مشترکی که در فیلم نامه های ابراهیم و کتاب های رضا به دفعات تکرار می شود.

نمی خواهم بگویم که این اتفاقات در آثار  حاتمی کیا و امیرخانی (که اولی در روایت فتح با آوینی همکار بوده و دومی در ابتدای کار ادبی اش شیفته آوینی بوده و است) خودآگاه بوده است، نه! اتفاقاً می خواهم بگویم که این ها تاثیراتی است که آوینی در ناخوادآگاه شان گذاشته است و به عبارتی بذری است که در ذهن بکر آن ها کاشته است. ذهن های مستعدی که یکی شان به تعبیر خود آوینی ظهورش در سینمای انقلاب، انقلابی است و دیگری هم به زعم همه پیگیران ادبیات دفاع مقدس ظهورش در  ادبیات دفاع مقدس، انقلابی دیگر است.

و همین تاثیر را با شدت کمتری در ناخودآگاه همه ما گذاشته است که هنوز بعد از چندین سال وقتی صدایش را می شنویم و یا دست خطش را می خوانیم، تمام وجودمان از غم پر می شود... البته از تبار آوینی کسانی مثل معلم و سید مهدی شجاعی هنوز در میان ما هستند.

 

+نوشته شده در بیست و نهم فروردین 1388ساعت0:0توسط علی |
کتاب خوان قشنگ نیست!*
 

کتاب خوان فیلمی است که به خاطر نامزد اسکار شدنش در این چند ماه اخیر در بورس است. دوستان هم که خُب هم خوب فیلم می بینند و هم خوب تحسین می کنند در تحسین و تمجید عجولانه برای این فیلم کم نگذاشتند. نمی دانم کجای این فیلم این همه تحسین برانگیز بود ولی همین قدر می دانم که هالیودی ها هم روی شان نشد به این فیلم اسکار بدهند و خودشان را زیر سوال ببرند! هر چقدر هم که انتخاب میلیونر زاغه نشین سیاسی باشد، چیزی به نداشته های فیلم کتاب خوان نمی افزاید...

 

ادامه در طسم فیلم

+نوشته شده در بیست و نهم فروردین 1388ساعت0:0توسط علی |
آش و نان و سیب زمینی
 

آقای سعید لو چند روز پیش فرموده اند که: «عده ای با اهداف خاص برای خودنمایی و جبران فرصت سوزی های گذشته گاهی مطالب بی پایه و اساس از قبیل دادن آش و نان و سیب زمینی را مطرح می کنند. اما این گونه اظهارنظرها اهانت به مردم است.»

روستای کچوسنگ

ادامه در طسم سیاست

+نوشته شده در بیست و نهم فروردین 1388ساعت0:0توسط علی |
فوري-یکی داستان است پر آب چشم...

 

 بعضي وقت ها، حرفي را كه تو خودت را مي كشي تا بزني و نمي تواني، يكي آن قدر خوب مي گويد و مي نويسد كه تو دوست داري به همه بگويي: ببينيد چه مي خواستم بگويم!

 تمام تعطيلات عيد امسال به خاطر آن تبليغ كذايي فوتبال ايران و عربستان و گره زدن فوتباليست هاي غيور!!!! با شهدا و رزمندگان، زهر مارمان شد، بعد از تعطيلات مان هم به خاطر مسخره بازي هاي بعد از باخت ايران و هزينه كردن اعتقادات و منافع مان به خاطر آن! نه به خاطر خود فوتبال و حواشي آن كه به اندازه ي پشه اي هم براي من اهميت ندارند، بلكه به خاطر حماقت سياست مداران و عده اي از مثلاً دلسوزان {خاك بر سر} كه اين گونه تاريخ و اصالت ما را براي بي اهميت ترين موضوعات لجن مال مي كنند. اين مطلب را از وبلاگ آقاي مهاجراني گرفته ام و در وبلاگ هارمونی هم مشاهده كرده ام. بخوانيد؛


متن زیر را سید امیر( مجنون جا مانده ) برای مکتوب فرستاده. یادداشت ایشان همراه با نامه علیرضا ست ، از دوستان جانباز سید امیر است. هر دویادداشت سرشار از درد و صمیمیت و مظلومیت. به نظرم رسید یادداشت را در صفحه اصلی مکتوب بگذارم. امیدوارم نامزد های ریاست جمهوری اصلاح طلب و اصول گرا ، به ویژه جناب آقای مهندس موسوی که خود زمانی مسئول و بنیانگذار بنیاد جانبازان به فرمان امام خمینی بودند،این یادداشت را بخوانند و حتما تا پیش از انتخابات به این موضوع فکر کنند و جواب بدهند.

*****************
بنام فروزنده ماه و ناهید و مهـــر!
عرض ادب خدمت شما
تصدقتان شوم ، در اين مدت كه بعلت کسالتی چند مبتلاي به جدايي از اینترنت دامت خدماته، و شما که قوت قلبم هستید شــدم، متذكر شما بودم ...
جناب ابن عم عزیز حال من با هر شدتي باشد مي‌گذرد ولي حقيقتا صد حيف كه گهگاهی همانطور که مستحضر هستید دوستان این بنده از ایران تماسی میگیرند و شور بختانه همه مثل حضرت عالی و من زیاد به روزگار که بر سرشان رفته راضی نیستند. و شاید زبانم لال امانشان را هم بریده.
به مصداق فرمایش ملای روم که هر کسی از ظن خود شد یار من ...بله همه دوستان من جانبازند .قومی عجیب و غریب ، همیشه وقت انتخابات که می شود هزاران سئوال برای ما قوم تیپاخورده جانباز پیش می آید. دوستی میگفت سید تا بحال هیچ کدام از کاندیداها ی محترم بهشت خاکستری ما سری به آسایشگاه ما نزدند.دیگری برایم نوشته سید فکر میکنی اگر آن بیاید دیگر جانباز سوزان تمام می شود. آن یکی می پرسد که اگر این یکی بیاید دیگر بخاطر دویست هزار تومان پول پیش ، در پذیرش بیمارستان ساسان نگهمان نمی دارند و.......
ولی چند شب پیش یکی از دوستان قدیمی از کرمان برایم نامه ای نوشته حیفم آمد با شما و دوستان نخوانمش:
سلام آقــا سید امیر
جنگ و ستیز و نبرد و تیر و ترکش و موج انفجار و گازهای شیمیائی و .... و سختیهای بیمارستان و آسایشگاهها همه و همه گذشتند ... من یکی در اوان نوجوانی اسیر ویلچر شدم با هزاران هزار مشکل و امثال شما در عنفوان جوانی روز و شب در آرزوی یک نفس کشیدن راحت ... بارها به گوش خودمون طعنه دوست و دشمن را شنیدیم. بغض را در گلو فرو بردیم و پنهانی گریستیم ... بسیاری از ما بودند که برای یک داروی خارجی التماس کردند یا با یک عفونت ساده از دیدن آنچه بر سر بقیه می آید راحت شدند راستی چه تعداد از آنها در نوبت اعزام بودندو همزمان چه آقاها و آقا زاده هائی در کلن و بن و هانوفر ویا لندن تحت مداوا و درمان بیماری های جزئی خود بودند ؟؟؟ از اینها بگذریم سید جان ، راستی از علی دائی چه خبر ؟؟؟ به نظر شما ایران به جام جهانی صعود میکنه ؟؟؟بله دغدغه مسئولین ما فعلا اینه و الگوی جوانان ما فوتبالیست ها ... جانباز کیلوئی چنده ؟؟؟میگن گردش مالی فوتبال در لیگ برتر ایران بیش از دویست میلیارد تومنه !!! و قراداد ها به طور متوسط 300 میلیون برای یکسال !!! راستی آقاسید شما هنوز فوتبال بازی میکنی ؟؟؟ راستی با کپسول اکسیژن هنوز می تونی مثل سال 64 که روبروی مسجد فاو دریبل میزدی بازی کنی منکه آخرین فوتبالم را در جوار شما بازی کردم واز نیمه دوم آن بازی تا بحال روی ویلچر نشسته ام... کاشکی توپ های بازی ما هم مثل توپ های فعلی بود !!
سید جان من دو سال از علی دائی کوچکترم و سال 64 در سن 14 سالگی رفتم جبهه اون موقع علی دائی 16 سالش بود ! میدونی آقا سید بعضی وقتا از چی میترسم ؟؟؟ میترسم نکنه ویلچرم زودتر از سه سالی که توی قانون اومده خراب بشه و بعد مجبور بشم برم واسه اون دهها دلیل و مدرک ارائه بدم ... اااااااااا چقدر ما جانبازا پر توقع هستیم ... حالا باز خدا شما را خیر بده که برایمان لا اقل دارویی می فرستی
زیاد گفتم شرمنده ببخشید///// علیرضا
...
خب حضرت آقای مهاجرانی
قرار بود نامه ام رنگ (درد) نگیرد که گرفت…
قرار بود نامه ام رنگ (گلایه) نگیرد که گرفت…
کسی نیست بگوید به جای نوشتن:
دعا کن که کاشکی ما هم حسن دیوانه بودیم
ايام عمر و عزت آن حضرت بندگان مستدام.
سبز باشید و آفتابی
تصدق و قربانت کوچکترین ابن عم شما
امـــا ســـلام

 

+نوشته شده در بیست و پنجم فروردین 1388ساعت0:0توسط علی |
خواب
 

دست خودم نیست. بر من خرده نگیرید. به خاطر خواب های زیادی است که می بینم. اگر تنه ای می زنم به شما یا وقتی سکندری می خورم پایم می خورد به بساط پهن شده ی کف پیاده رو و همه چیز را به هم می زنم یا اگر نمی توانم قلم را در دستانم نگه دارم تا حرف های شما را یاد داشت کنم، دست خودم نیست. به خاطر خواب های زیادی است که می بینم. سرم سنگین شده است. حفظ تعادل سخت. تاب بر می دارد، دور می گیرد، می رود، می آید و من تا به خودم می جنبم یا تنه ای زده ام یا بساطی را بر هم زده ام، و یا ... راستی چه می گفتید؟ بگویید تا قلم از دستم رها نشده است...

ادامه در طسم داستان

+نوشته شده در بیست و سوم فروردین 1388ساعت0:0توسط علی |
زمستان است!

 

این نماهنگی که بالاست، اول در حد یک ایده و چندتا تصویر حاصل از وب گردی و یک موسیقی زمستان است، بود! همه چیز از وقتی شروع شد که این ایده را به علی رضا سپردم و او هم کار خودش را کرد...

 

ادامه مطلب در طسم فیلم

+نوشته شده در پانزدهم فروردین 1388ساعت0:0توسط علی |
زندگی یعنی

 

فردا صبحش، هوا برفی بود، ترافیکی سنگین و مسخره به خاطر برف، تو را از رسیدن به پرواز نا امید کرد. شب که برگشتی خانه، تلویزیون را روشن کردی، نشستی روی کاناپه، اخبار ساعت 10 را نگاه کردی که داشت می گفت پرواز آن روز صبح سقوط کرده است و همه ی سرنشین هایش مرده اند...

 

ادامه در طسم داستان

+نوشته شده در دهم فروردین 1388ساعت0:0توسط علی |
کنه هایی زیر دم قاطر چموش قدرت چسبیده
 

... من در اصل با هر حکومتی مخالفم. چون لازمه ی هر حکومتی شدت عمل است و بعد قساوت و بعد مصادره و جلاد و حبس و تبعید. دو هزار سال است که بشر به انتظار حکومت حکما خیال بافته، غافل از این که حکیم نمی تواند حکومت بکند، سهل است، حتی نمی تواند به سادگی حکم و قضاوت بکند. حکومت از روز ازل کار آدم های بی کله بوده، کار اراذل بوده که دور علم یک ماجراجو جمع شده اند و سینه زده اند تا لفت و لیس کنند....

 

ادامه در طسم سیاست

+نوشته شده در نهم فروردین 1388ساعت0:0توسط علی |
با یاد و به نام تو

خب، این نوشته قرار است اولین نوشته ی دوره دوم طسم باشد. خیلی وقت است که قرار است این نوشته، نوشته شود! ولی هر بار به بهانه ای و هر بهانه ای به صورتی این نوشته را نانوشته باقی گذاشت. یک جور وسواس در نوشتن اولین مطلب دوره دوم که هم باید متفاوت باشد، هم کامل و هم کوتاه!

متفاوت به این دلیل که مطمئناً طسم دوره دوم با طسم دوره اول بسیار متفاوت است. چه ازنظر نگارش، چه از نظر پیرایش و چه از نظر دریچه نگاه به مسائل؛ اگر غیر از این بود دلیلی برای طسم نویسی دوباره نبود. طسم دوره دوم قرار است اتود یک طرح بلندپروازانه باشد، طرحی که از یک نیاز درونی و بیرونی سرچشمه گرفته است. این طرح را در نوشته های بعدی تشریح خواهم کرد، البته بدون توضیح هم فضای وبلاگ این طرح را نشان خواهد داد.

اما طسم دوره اول! راستش از آن طسم خوشم نمی آید ولی دوستش دارم؛ یعنی از سبک نگارش و مطالبی که نوشته ام و موضوعات گاه مسخره ای که باطلیاتی بیش نبودند (به جز چند نوشته معدود) دل خوشی ندارم و همیشه خودم را از بابت آن ها سرزنش می کنم، ولی با همه این ها خاطره طسم برای من، آن قدر ماندگار و دوست داشتنی است، که هر چه هم بد و ناشیانه بوده باشد، باز هم تکه ای از وجودم است. تکه ای که اگر عمل جراحی زیبایی هم روی آن انجام گیرد، باز هم فراموش نخواهد شد. 
کامل به این دلیل که باید بعد از این نوشته، دوره دوم طسم عملاً شروع شود و دیگر نیازی به یادآوری گذشته ها و این که چرا طسم یک مدت تعطیل شد و نوشته های پیشینش چه شد و ... نباشد. طسم دوره دوم هیچ ربطی به طسم دوره اول ندارد، به جز نویسنده اش، مخاطبان بزرگ وارش و نام و خاطره ای مشترک از طسم. همین و بس. در این طسم هدف بیشتر خوانده شدن و دیده شدن است. در این طسم ایدئولوژی ها پر رنگ تر می شوند و نوشته ها صادقانه تر. قرار است در این طسم نوشته های بدون مبدا و مقصد مشخص نوشته نشود! عاشقانه نویسی و خصوصی نویسی از فیلترهای سختی باید عبور کند که عاقبتش مشخص است. طسم دوره دوم فرهنگ(و ادب) جامعه و هر چیزی که روی آن تاثیر می گذارد را نشانه گرفته است. در این طسم قرار است از جزییات به کلیات برسیم(نه برعکس). پس هر موضوع جزیی هدفی دارد.
در این چند مدت به اینکه نظرات خوانندگان به کدام روش می تواند تاثیرگذار تر باشد خیلی فکر کرده ام. نتیجه اش هم این شده است که نظرات پس از تایید نمایش داده می شوند که البته این تایید به منظور استفاده بیشتر از نظرات است و نه بی احترامی به خوانندگان.
با تمام سعی ام این نوشته کامل نمی شود، در آینده هر وقت نیاز به توضیح در مورد نقشه راه طسم دوره دوم پیش آمد، کاملش می کنم.
و کوتاه به این دلیل که.... نویسنده کمی خجالت بکشد؛ که نمی کشد.
در آخر هم که خدا می داند چقدر سخت است این شروع دوباره و عملی کردن توفان ایده های نو و دیوانه کننده ای که در ذهنم گرد و خاک کرده است. به این ها اضافه کنید ترس و تجربه هایی که از ناکام ماندن این طرح ها دارم. توکل به خدا. 

از همه ی دوستانی هم که به یاد طسم بودند خیلی زیاد ممنونم.



+نوشته شده در بیست و دوم اسفند 1387ساعت0:0توسط علی |