یعنی قرار است تا آخرش همین شکلی بماند؟ تلخ، ترش، ...
لب هایم را روی هم فشار می دهم، توی ذهنم مرور می کنم همه چیز درست می شود یک روز، حتی اگر آن سر دنیا باشی. حتی اگر تمام راه ها را رفته باشی و به بن بست رسیده باشی، حتی اگر خیلی وقت باشد مرده باشی.
لب هایش را گاز می گیرد، توی ذهنش مرور می کند درست می شود؟ درست! چی درست می شود؟ نه هیچ چیزی هیچ وقتی درست نمی شود! هیچ وقت این پل هایی که داری هی تند و تند پشت سرت خراب می کنی دوباره ساخته نمی شود، هیچ وقت یک آدم مرده دوباره زنده نمی شود! هیچ وقت فرصت جبران پیدا نمی کنی!
خب در این روزهای بی حوصلگی و افسردگی و دپرسی و دیزملی و این ها تنها چیزی که می چسبد، طنز عریان است، مخصوصاً اگر این طنز عریان در بستری از حقیقت و واقعیت شکل بگیرد.
متن زیر کاملاً بدون شرح است. بخوانید و بسته به حالتان یا حالش را ببرید و یا حالتان را در قوطی برای مدت معینی محبوس کنید، شاید سر جا بیاید.
.jpg)
از پنجره اتاق به بیرون نگاه می کنم، حجم بی قواره ی که قرار بود ریل های آسانسور روی دیوارهای آن نصب شوند و بعد خود آسانسور، ولی همسایه ها با هم به توافق نرسیدند و از آسانسور فقط درب هایش ماند و این حجم خالی روبروی من که با بی حوصلگی گچ کاری شده است. دست هایم را قلاب می کنم پشت سرم و تا جایی که جا دارد با فشار کمرم پشتی صندلی ام را می خوابانم و فکر می کنم انگار واقعاً همیشه یک چیزی مثل این آسانسور که جایش در این فضای بی قواره خالی است، جایش در دنیای بی قواره من خالی است.
با خودم فکر می کنم که چرا درست در لحظاتی که احساس می کنم همه چیز دارم یکدفعه یادم می آید یک چیزی جایش در دنیای بی قواره من خالی است، چرا؟
هیچ جوری نمی شود آنی که می خواهم. لااقل کاش می شد تنها باشم. این شلوغی، این ازدحام، این همه آدم حال من را بد می کند. کاش می شد تنها باشم تا حداقل مدیون کسی نشوم، تنها باشم تا لااقل وقتی سرم را می گذارم زمین دغدغه مبهمی نداشته باشم. کاش می شد گذشته ام را یا به طور کامل به یاد بیاورم، یا به طور کامل فراموش کنم. این ناقص بودن آخر من را دیوانه می کند.
و حالا صدای فرهاد است که کمی تاخیر در این دیوانگی ایجاد می کند:
تو هم با من نبودی
مثل من با من
و حتی مثل تن با من ...
تو هم مومن نبودی
بر گلیم ما
و حتی در حریم ما
ساده دل بودم که می پنداشتم
دستان نا اهل تو باید مثل هر عاشق
رها باشد
تو هم از ما نبودی ...
تو هم با من نبودی یار
ای آوار
ای سیل مصیبت بار...
نه! انگاری جدی جدی از بیخ، یعنی از ریشه، از ته ِ ته خشکیده است!
به نام تنها گوینده ی إِنَّمَا قَوْلُنَا لِشَيْءٍ إِذَا أَرَدْنَاهُ أَن نَّقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ

روزه نوشتن داشتم و دارم، روزه نوشتن از روی عصبانیت، از روی نفرت، روزه ی... قصد کرده بودم دور سیاست را یک خط بزرگ بکشم تا اطلاع ثانوی، بحث سیاسی را تعطیل کنم یا حداقل شروع کننده اش نباشم و در حد وظیفه به آن بپردازم که سخت است این روزها حق و باطل را تشخیص دادن، اما....
اما انگار حاج آقا راست گفته اید که "جوان روح حساسی دارد و نمیتواند ظلم را ببیند و هیچ کلامی نگوید، بلکه فریاد زده و اعتراض خود را بیان میکند" این را نه به خاطر این نمازجمعه بلکه به خاطر همه ی آن چه از کودکی در منش و رفتارتان دیده ام می گویم. این را به خاطر آن می گویم که ایمان دارم به دلسوزی و حق طلبی شما. اما...
اما حالا اجازه می دهید با تمام وجود فریاد بزنم؟!! این بود انقلاب اسلامی؟! این بود حقوق اسلامی و انسانی؟! این بود انسانیت؟! ما که نبودیم، شما که بودید بگوید به ما، این بود آن حکومتی که امام خمینی می خواست باشد؟!
یادم نمی آید جایی از اسلام این گونه تحقیر کردن، این گونه ظلم کردن، این گونه آشکارا بیداد کردن را دیده باشم. حاج آقا اجازه می دهید در تمام اصول حکومتی که دادگاه برگزار می کند بدون وکیل و هیات منصفه با اتهامات بدون مدرک و کلی و با مجرمانی خسته و تکیده و تحقیر شده و شکسته، مجرمانی که تا دیروز کسی از محل نگهداری شان و وضع زندگی شان خبر نداشت، شک کنم؟! اجازه می دهید به حکومتی که به خود اجازه می دهد این گونه یک بخشی از مردمش را محکوم کند شک کنم؟! اجازه می دهید به حکومتی که آن گونه جوان کشورش را در بازداشتگاه می کشد و بعد دیگران را متهم می کند اعتماد نکنم؟!!
حاج آقا اجازه می دهید به دینی که این گونه اجازه ی بی محابا ستم کردن را می دهد کافر شوم؟! اجازه می دهید برگردم به اسلام محمد (ص) و علی (ع)؟! همان اسلامی که در آن ابن مجلم از قدحی شیر می خورد که علی (ع) می خورد، همان اسلامی که در روز فتح مکه به دشمن کافرش! امان داد، همان اسلامی که... چه می گویم، نمک روی زخم تان می پاشم.
پ.ن: آهای دوستان اصول گرا که آن قدر سرمست اعترافات رنگی و مخملی هستید که دست کم آورده اید برای اس ام اس زدن، می خوانم اس ام اس هایتان، می دانم سر مستی تان، می فهمم روزگار عیاشی تان را، ولی جواب نمی دهم، پاسخ من چه سودی دارد که سیاه مستی شما راهی برای نجات تان نگذاشته است. نعره هایتان و بوی بد دهان تان تا سالیان سال در یادم می ماند. کاش می فهمیدید، کاش....
أَفَأَمِنَ الَّذِينَ مَكَرُواْ السَّيِّئَاتِ أَن يَخْسِفَ اللّهُ بِهِمُ الأَرْضَ أَوْ يَأْتِيَهُمُ الْعَذَابُ مِنْ حَيْثُ لاَ يَشْعُرُونَ
آيا كسانى كه تدبيرهاى بد مىانديشند ايمن شدند از اينكه خدا آنان را در زمين فرو ببرد يا از جايى كه حدس نمىزنند عذاب برايشان بيايد
أَوْ يَأْخُذَهُمْ فِي تَقَلُّبِهِمْ فَمَا هُم بِمُعْجِزِينَ
يا در حال رفت و آمدشان [گريبان] آنان را بگيرد و كارى از دستشان برنيايد
أَوْ يَأْخُذَهُمْ عَلَى تَخَوُّفٍ فَإِنَّ رَبَّكُمْ لَرؤُوفٌ رَّحِيمٌ
اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الأَرْضِ مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلاَ يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَلاَ يَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ
خداست كه معبودى جز او نيست زنده و برپادارنده است نه خوابى سبك او را فرو مىگيرد و نه خوابى گران آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است از آن اوست كيست آن كس كه جز به اذن او در پيشگاهش شفاعت كند آنچه در پيش روى آنان و آنچه در پشتسرشان است مىداند و به چيزى از علم او جز به آنچه بخواهد احاطه نمىيابند كرسى او آسمانها و زمين را در بر گرفته و نگهدارى آنها بر او دشوار نيست و اوست والاى بزرگ
یادتان می آید آخرین صحنه فیلم بازمانده را؟!

و محمد –علیه السلام- با خدیجه می بود تا چهل ساله شد. پس یک روز بیرون رفت به موضعی که آن را جیاد الأصغر خوانند. جبرئیل –علیه السلام- آواز داد که: یا محمد! رسول –علیه السلام- باز نگریست. راست و چپ کسی را ندید. از آن هیبت، بی هوش گشت. پس جماعتی از قریش، محمد را برگرفتند و به سرای خدیجه آوردند و گفتند: هان ای خدیجه! تو دیوانه ای را به شوهر کرده ای. خدیجه از سر تخت بجَست و رسول را در بر گرفت و سرش بر کنار خود نهاد و میان دو چشمش بوسه داد و گفت: من پیغمبر رسُل را به شوهر کرده ام. چون محمد –علیه السلام- باهوش آمد، خدیجه گفت: پدر و مادر من فدای تو باد! تو را چه بود و چه رسید؟ و هیچ دیدی که از آن بترسیدی؟ محمد –علیه السلام- گفت: آوازی شنیدم که مرا بترسانید. خدیجه خرّم شد و گفت: فردا هم بدان جایگاه بنشین که امروز بودی. اگر آن هاتف فرشته بود باز آید و اگر شیطانی بود باز نیاید...
نویسنده ی دوست داشتنی ما، جوان بود و خام. نوشتن را دوست داشت، خلق کردن را دوست داشت، دنیای زیباتر ترسیم کردن را دوست داشت، وصف جهان بی حد و مرز را دوست داشت، رقص قلم روی کاغذ در نیمه شب را دوست داشت، شاعرانه نوشتن را دوست داشت، همه ی این ها را دوست داشت، توانایی شان هم داشت ولی....
همين كه نعش درختي به باغ مي افتد
بهانه باز به دست اجاق مي افتد
(فاضل نظری و شعرهایش و باقی ماجرا)
ای مردم! وفا همراه راستی است، که سپری محکم تر و نگه دارنده تر از آن سراغ ندارم. آن کس که از بازگشت خود به قیامت آگاه باشد خیانت و نیرنگ ندارد.
اما امروز در محیط و زمانه ای زندگی می کنیم که بیشتر مردم حیله و نیرنگ را، زیرکی می پندارند، و افراد جاهل آنان را اهل تدبیر می خوانند.
چگونه فکر می کنند؟ خدا بکشد آن ها را!
چه بسا شخصی تمام پیش آمدهای آینده را می داند، و راه های مکر و حیله را می شناسد ولی امر و نهی پروردگار مانع اوست، و با این که قدرت انجام آن را دارد آن را به روشنی رها می سازد، اما آن کس که از گناه و مخالفت با دین پروا ندارد از فرصت ها برای نیرنگ بازی، استفاده می کند.
نهج البلاغه-خطبه 41

فرآیند جوشکاری اصطکاکی بیش از 50 سال است که در ایالات متحده و اروپا به کار برده می شود. اگر چه تا حدی شناخته شده و معروف است، ولی به طور کلی به خوبی اصولش پنهان و مخفی نگه داشته شده است. اگر یک روز انسان ها به طور کامل این فرآیند را درک کنند، مزایای آن به سرعت آشکار می شود.
جوشکاری اصطکاکی يکی از روش های جوشکاری حالت جامد و در دمای پايين است که توليد جوشی با کيفيت بالا مي نمايد. در اين فرآيند دمای سطح تماس به وسيله ايجاد اصطکاک به حد خميری شدن قطعات مي رسد...
ادامه مطلب در طسم علم و تکنولوژی
من ميرحسين موسوي فرزند انقلاب يزرگ مردم ايران به صحنه آمدهام چون شرايط فرهنگي، اقتصادي و اجتماعي را در خطر ميبينم. آمدهام تا از کشور دفاع کنم و حامي گردش آزاد اطلاعات باشم.آمدهام تا از آزادي انديشه و بيان پاسداري کنم و حافظ حريم خصوصي باشم. آمدهام تا روابط بهتري براي ايران در جهان برقرار کنم و زمينه حرمت ايرانيان را در جهان فراهم کنم. آمدهام تا معضلات امروزي را با استقرار سازمان مديريت و شورايهايي که يک شبه تعطيل شدهاند، حل کنم. از کشاورزي، صنعت و فعاليتهاي اقتصادي حمايت و حامي کشاورزان هستم. آمدهام اشتغال را دغدغه هر روزه دولت قرار دهم و با گسترش بيمههاي همگاني براي اقشار محروم، به نگراني اقشاري که انقلاب در راستاي حمايتهاي آنها و جانفشاني فرزندانشان ايجاد شده، خاتمه دهم. آمدهام تا در ميان گروههاي فرهنگي، علمي، نخبگان و روحانيون رابطه دوستانه برقرار کنم و با الهام از شهيدان در خدمت اعتلاي جامعه اسلامي گام بردارم. اين آرماني است که همه در برابر آن مسئول هستند.
پیش نوشت:
مثل تکه ذغالی که بازی بازی بکنی با آن تا سرد شود،... من هم این روزها دست دست می کنم این خاطرات را، جلو عقب شان می کنم تا آخر سر فراموش شوند، محو شوند همه شان.
ولی نمی شود، نمی روی. هستی بیشتر از همیشه، بیشتر از روزهایی که بودی. بیشتر از روزهایی که می دیدمت، در آغوشت می کشیدم، دستانت را می فشردم. این داستان نیست. این عین واقعیت است ولی در ظرف هیچ واقعیتی نمی گنجد، باید به نام داستان نوشته شود تا باور شود. داستان تو! داستان دَستان تو، داستان روزگار سیاه من بعد از تو، درست بعد از تو. این یک داستان است؟ نیست!
این داستانی است که تو آغازش کردی و من هیچ وقت نتوانستم حتی از رو بنویسمش. کاش می توانستم این داستان را بنویسم، کاش به اندازه ی کافی لغت بلد بودم که بتوانم این داستان را بنویسم.
حالا که آخرین مقاله ات هم منتشر شد، بهانه ای پیدا کرده ام که آنچه را یک سال است مخفی اش می کنم، با دیگران قسمت کنم. کلماتی که دوست داشتم روزی بخشی از داستان زندگی دکتر علیرضا صفی خانی باشد....


به قول امیرخانی، دعای حرز و سلامتی مینی است /که زیر پای چپ مرتضای آوینی است. شما را نمی دانم ولی برای من آوینی یکی از خاطرات محو نشدنی دوران کودکی ام است. صدای غمگینی که هرگز نفهمیدم از سرخی کدام غروبی سخن می گوید. صدایی که بسیجی بود ولی بسیجی نما نبود. صدایی که برای صادق بودن نیازی به زور زدن و ادا در آوردن نداشت. بعدها که آثارش را خواندم تحت تاثیر تفکراتش هم قرار گرفتم. تفکراتی که مثل صدایش مال خودش بود، ادای هیچ کسی را در نمی آورد و از گفتن و نوشتن حرفی که فکر می کرد درست است هیچ ابایی نداشت. چه سرگذشت خودش باشد، چه نقد فیلم مادر علی حاتمی یا هامون مهرجویی....
آوینی از تیپ آرمان مرد های دهه 70 بود، کسانی که هنوز نمی خواستند عهدی را که با خدای خود بسته بودند به بهانه اقتضای زمانه بشکنند و به قول خودش یک ریاکاری موجه بکنند. برای همین بود که خیلی از اوقات یک تنه می زد به خط مقدم فرهنگی و حرف هایی را می زد که خیلی ها جرات فکر کردن به آن ها را هم نداشتند. حاتمی کیا و امیرخانی دو هنرمندی هستند که به شدت تحت تاثیر مرتضی آوینی هستند، هم خودشان و هم آثارشان. همین شباهت و قرابت میان حاتمی کیا و امیرخانی بعضی اوقات مخاطبان را به اشتباه می اندازد و می گویند امیرخانی، حاتمی کیای ادبیات است یا برعکس. ولی درستش این است که امیرخانی و حاتمی کیا نتیجه ی سرمایه گذاری های هوشمند آوینی در زمینه های متفاوت هستند، همانطور که خودش گفته بود: من به بسیجیان امید بسته ام...
رک و راست بگویم، حاج کاظم، ارمیا و همه ی شخصیت های اول آثار حاتمی کیا و امیرخانی تکه هایی از وجود مرتضی آوینی است. مرتضی ای که می گوید:
«نگاهی به شهر بیندازید! عقل غربی سیطره یافته و وجود بشر را در دائره المعارف خویش معنا کرده است؛ بی دردی و لذت پرستی، توجیهی عقلایی یافته است و از میدان ورزش تا کلاس های دانشگاه، «رب النوع تمتع» است که پرستیده می شود و باز در این میان بسیجی حزب الله تنها و غریب است و با آن چوب زیر بغل و پای مصنوعی و دست فلج و چشم پلاستیکی و... موی کوتاه و محاسن و لباس ساده و فقیرانه و لبخند معصومانه، مظهری است از یک دوران سپری شده که با خونین شهر آغاز شد و در «والفجر ده» به پایان رسید، بعد از «مرصاد» از ظاهر اجتماع به باطن آن هجرت کرد و بیماردلان را در این غلط انداخت که «دیگر تمام شد!»...»
شهری که آوینی می گوید همان شهری است که دارد حاتمی کیا را خفه می کند و قهرمان های امیرخانی در تقابل با آن یا هجرت می کنند یا منزوی می شوند. «از میدان ورزش تا کلاس های دانشگاه» دقیقاً دو صحنه اصلی کتاب ارمیا امیرخانی است که مظهر رب النوع تمتع است و باعث هجرت ارمیا از ظاهر اجتماع به باطن آن؛ و «موی کوتاه و محاسن و لباس ساده و فقیرانه و لبخند معصومانه» چهره حاج کاظم و رفقایش را در فیلم های حاتمی کیا به یاد آدم می آورد که از یک دوران سپری شده آمده اند و در شهری که بر مبنای عقل غربی بنا نهاده شده است کاسه صبرشان لبریز شده است؛ و«دیگر تمام شد!» دیالوگ مشترکی که در فیلم نامه های ابراهیم و کتاب های رضا به دفعات تکرار می شود.
نمی خواهم بگویم که این اتفاقات در آثار حاتمی کیا و امیرخانی (که اولی در روایت فتح با آوینی همکار بوده و دومی در ابتدای کار ادبی اش شیفته آوینی بوده و است) خودآگاه بوده است، نه! اتفاقاً می خواهم بگویم که این ها تاثیراتی است که آوینی در ناخوادآگاه شان گذاشته است و به عبارتی بذری است که در ذهن بکر آن ها کاشته است. ذهن های مستعدی که یکی شان به تعبیر خود آوینی ظهورش در سینمای انقلاب، انقلابی است و دیگری هم به زعم همه پیگیران ادبیات دفاع مقدس ظهورش در ادبیات دفاع مقدس، انقلابی دیگر است.
و همین تاثیر را با شدت کمتری در ناخودآگاه همه ما گذاشته است که هنوز بعد از چندین سال وقتی صدایش را می شنویم و یا دست خطش را می خوانیم، تمام وجودمان از غم پر می شود... البته از تبار آوینی کسانی مثل معلم و سید مهدی شجاعی هنوز در میان ما هستند.
کتاب خوان فیلمی است که به خاطر نامزد اسکار شدنش در این چند ماه اخیر در بورس است. دوستان هم که خُب هم خوب فیلم می بینند و هم خوب تحسین می کنند در تحسین و تمجید عجولانه برای این فیلم کم نگذاشتند. نمی دانم کجای این فیلم این همه تحسین برانگیز بود ولی همین قدر می دانم که هالیودی ها هم روی شان نشد به این فیلم اسکار بدهند و خودشان را زیر سوال ببرند! هر چقدر هم که انتخاب میلیونر زاغه نشین سیاسی باشد، چیزی به نداشته های فیلم کتاب خوان نمی افزاید...
آقای سعید لو چند روز پیش فرموده اند که: «عده ای با اهداف خاص برای خودنمایی و جبران فرصت سوزی های گذشته گاهی مطالب بی پایه و اساس از قبیل دادن آش و نان و سیب زمینی را مطرح می کنند. اما این گونه اظهارنظرها اهانت به مردم است.»

بعضي وقت ها، حرفي را كه تو خودت را مي كشي تا بزني و نمي تواني، يكي آن قدر خوب مي گويد و مي نويسد كه تو دوست داري به همه بگويي: ببينيد چه مي خواستم بگويم!
تمام تعطيلات عيد امسال به خاطر آن تبليغ كذايي فوتبال ايران و عربستان و گره زدن فوتباليست هاي غيور!!!! با شهدا و رزمندگان، زهر مارمان شد، بعد از تعطيلات مان هم به خاطر مسخره بازي هاي بعد از باخت ايران و هزينه كردن اعتقادات و منافع مان به خاطر آن! نه به خاطر خود فوتبال و حواشي آن كه به اندازه ي پشه اي هم براي من اهميت ندارند، بلكه به خاطر حماقت سياست مداران و عده اي از مثلاً دلسوزان {خاك بر سر} كه اين گونه تاريخ و اصالت ما را براي بي اهميت ترين موضوعات لجن مال مي كنند. اين مطلب را از وبلاگ آقاي مهاجراني گرفته ام و در وبلاگ هارمونی هم مشاهده كرده ام. بخوانيد؛
دست خودم نیست. بر من خرده نگیرید. به خاطر خواب های زیادی است که می بینم. اگر تنه ای می زنم به شما یا وقتی سکندری می خورم پایم می خورد به بساط پهن شده ی کف پیاده رو و همه چیز را به هم می زنم یا اگر نمی توانم قلم را در دستانم نگه دارم تا حرف های شما را یاد داشت کنم، دست خودم نیست. به خاطر خواب های زیادی است که می بینم. سرم سنگین شده است. حفظ تعادل سخت. تاب بر می دارد، دور می گیرد، می رود، می آید و من تا به خودم می جنبم یا تنه ای زده ام یا بساطی را بر هم زده ام، و یا ... راستی چه می گفتید؟ بگویید تا قلم از دستم رها نشده است...
این نماهنگی که بالاست، اول در حد یک ایده و چندتا تصویر حاصل از وب گردی و یک موسیقی زمستان است، بود! همه چیز از وقتی شروع شد که این ایده را به علی رضا سپردم و او هم کار خودش را کرد...
فردا صبحش، هوا برفی بود، ترافیکی سنگین و مسخره به خاطر برف، تو را از رسیدن به پرواز نا امید کرد. شب که برگشتی خانه، تلویزیون را روشن کردی، نشستی روی کاناپه، اخبار ساعت 10 را نگاه کردی که داشت می گفت پرواز آن روز صبح سقوط کرده است و همه ی سرنشین هایش مرده اند...
... من در اصل با هر حکومتی مخالفم. چون لازمه ی هر حکومتی شدت عمل است و بعد قساوت و بعد مصادره و جلاد و حبس و تبعید. دو هزار سال است که بشر به انتظار حکومت حکما خیال بافته، غافل از این که حکیم نمی تواند حکومت بکند، سهل است، حتی نمی تواند به سادگی حکم و قضاوت بکند. حکومت از روز ازل کار آدم های بی کله بوده، کار اراذل بوده که دور علم یک ماجراجو جمع شده اند و سینه زده اند تا لفت و لیس کنند....
خب، این نوشته قرار است اولین نوشته ی دوره دوم طسم باشد. خیلی وقت است که قرار است این نوشته، نوشته شود! ولی هر بار به بهانه ای و هر بهانه ای به صورتی این نوشته را نانوشته باقی گذاشت. یک جور وسواس در نوشتن اولین مطلب دوره دوم که هم باید متفاوت باشد، هم کامل و هم کوتاه!
متفاوت به این دلیل که مطمئناً طسم دوره دوم با طسم دوره اول بسیار متفاوت است. چه ازنظر نگارش، چه از نظر پیرایش و چه از نظر دریچه نگاه به مسائل؛ اگر غیر از این بود دلیلی برای طسم نویسی دوباره نبود. طسم دوره دوم قرار است اتود یک طرح بلندپروازانه باشد، طرحی که از یک نیاز درونی و بیرونی سرچشمه گرفته است. این طرح را در نوشته های بعدی تشریح خواهم کرد، البته بدون توضیح هم فضای وبلاگ این طرح را نشان خواهد داد.
اما طسم دوره اول! راستش از آن طسم خوشم نمی آید ولی دوستش دارم؛ یعنی از سبک نگارش و مطالبی که نوشته ام و موضوعات گاه مسخره ای که باطلیاتی بیش نبودند (به جز چند نوشته معدود) دل خوشی ندارم و همیشه خودم را از بابت آن ها سرزنش می کنم، ولی با همه این ها خاطره طسم برای من، آن قدر ماندگار و دوست داشتنی است، که هر چه هم بد و ناشیانه بوده باشد، باز هم تکه ای از وجودم است. تکه ای که اگر عمل جراحی زیبایی هم روی آن انجام گیرد، باز هم فراموش نخواهد شد.
کامل به این دلیل که باید بعد از این نوشته، دوره دوم طسم عملاً شروع شود و دیگر نیازی به یادآوری گذشته ها و این که چرا طسم یک مدت تعطیل شد و نوشته های پیشینش چه شد و ... نباشد. طسم دوره دوم هیچ ربطی به طسم دوره اول ندارد، به جز نویسنده اش، مخاطبان بزرگ وارش و نام و خاطره ای مشترک از طسم. همین و بس. در این طسم هدف بیشتر خوانده شدن و دیده شدن است. در این طسم ایدئولوژی ها پر رنگ تر می شوند و نوشته ها صادقانه تر. قرار است در این طسم نوشته های بدون مبدا و مقصد مشخص نوشته نشود! عاشقانه نویسی و خصوصی نویسی از فیلترهای سختی باید عبور کند که عاقبتش مشخص است. طسم دوره دوم فرهنگ(و ادب) جامعه و هر چیزی که روی آن تاثیر می گذارد را نشانه گرفته است. در این طسم قرار است از جزییات به کلیات برسیم(نه برعکس). پس هر موضوع جزیی هدفی دارد.
در این چند مدت به اینکه نظرات خوانندگان به کدام روش می تواند تاثیرگذار تر باشد خیلی فکر کرده ام. نتیجه اش هم این شده است که نظرات پس از تایید نمایش داده می شوند که البته این تایید به منظور استفاده بیشتر از نظرات است و نه بی احترامی به خوانندگان.
با تمام سعی ام این نوشته کامل نمی شود، در آینده هر وقت نیاز به توضیح در مورد نقشه راه طسم دوره دوم پیش آمد، کاملش می کنم.
و کوتاه به این دلیل که.... نویسنده کمی خجالت بکشد؛ که نمی کشد.
در آخر هم که خدا می داند چقدر سخت است این شروع دوباره و عملی کردن توفان ایده های نو و دیوانه کننده ای که در ذهنم گرد و خاک کرده است. به این ها اضافه کنید ترس و تجربه هایی که از ناکام ماندن این طرح ها دارم. توکل به خدا.
از همه ی دوستانی هم که به یاد طسم بودند خیلی زیاد ممنونم.

