یعنی قرار است تا آخرش همین شکلی بماند؟ تلخ، ترش، ...
لب هایم را روی هم فشار می دهم، توی ذهنم مرور می کنم همه چیز درست می شود یک روز، حتی اگر آن سر دنیا باشی. حتی اگر تمام راه ها را رفته باشی و به بن بست رسیده باشی، حتی اگر خیلی وقت باشد مرده باشی.
لب هایش را گاز می گیرد، توی ذهنش مرور می کند درست می شود؟ درست! چی درست می شود؟ نه هیچ چیزی هیچ وقتی درست نمی شود! هیچ وقت این پل هایی که داری هی تند و تند پشت سرت خراب می کنی دوباره ساخته نمی شود، هیچ وقت یک آدم مرده دوباره زنده نمی شود! هیچ وقت فرصت جبران پیدا نمی کنی!
نویسنده ی دوست داشتنی ما، جوان بود و خام. نوشتن را دوست داشت، خلق کردن را دوست داشت، دنیای زیباتر ترسیم کردن را دوست داشت، وصف جهان بی حد و مرز را دوست داشت، رقص قلم روی کاغذ در نیمه شب را دوست داشت، شاعرانه نوشتن را دوست داشت، همه ی این ها را دوست داشت، توانایی شان هم داشت ولی....
پیش نوشت:
مثل تکه ذغالی که بازی بازی بکنی با آن تا سرد شود،... من هم این روزها دست دست می کنم این خاطرات را، جلو عقب شان می کنم تا آخر سر فراموش شوند، محو شوند همه شان.
ولی نمی شود، نمی روی. هستی بیشتر از همیشه، بیشتر از روزهایی که بودی. بیشتر از روزهایی که می دیدمت، در آغوشت می کشیدم، دستانت را می فشردم. این داستان نیست. این عین واقعیت است ولی در ظرف هیچ واقعیتی نمی گنجد، باید به نام داستان نوشته شود تا باور شود. داستان تو! داستان دَستان تو، داستان روزگار سیاه من بعد از تو، درست بعد از تو. این یک داستان است؟ نیست!
این داستانی است که تو آغازش کردی و من هیچ وقت نتوانستم حتی از رو بنویسمش. کاش می توانستم این داستان را بنویسم، کاش به اندازه ی کافی لغت بلد بودم که بتوانم این داستان را بنویسم.
حالا که آخرین مقاله ات هم منتشر شد، بهانه ای پیدا کرده ام که آنچه را یک سال است مخفی اش می کنم، با دیگران قسمت کنم. کلماتی که دوست داشتم روزی بخشی از داستان زندگی دکتر علیرضا صفی خانی باشد....

دست خودم نیست. بر من خرده نگیرید. به خاطر خواب های زیادی است که می بینم. اگر تنه ای می زنم به شما یا وقتی سکندری می خورم پایم می خورد به بساط پهن شده ی کف پیاده رو و همه چیز را به هم می زنم یا اگر نمی توانم قلم را در دستانم نگه دارم تا حرف های شما را یاد داشت کنم، دست خودم نیست. به خاطر خواب های زیادی است که می بینم. سرم سنگین شده است. حفظ تعادل سخت. تاب بر می دارد، دور می گیرد، می رود، می آید و من تا به خودم می جنبم یا تنه ای زده ام یا بساطی را بر هم زده ام، و یا ... راستی چه می گفتید؟ بگویید تا قلم از دستم رها نشده است...
فردا صبحش، هوا برفی بود، ترافیکی سنگین و مسخره به خاطر برف، تو را از رسیدن به پرواز نا امید کرد. شب که برگشتی خانه، تلویزیون را روشن کردی، نشستی روی کاناپه، اخبار ساعت 10 را نگاه کردی که داشت می گفت پرواز آن روز صبح سقوط کرده است و همه ی سرنشین هایش مرده اند...
صفحه های جدید طسم راه اندازی شد.

