تبليغاتX
طسم



من به شما علاقه دارم! من دلم برای شما می سوزه! من....
 

خب در این روزهای بی حوصلگی و افسردگی و دپرسی و دیزملی و این ها تنها چیزی که می چسبد، طنز عریان است، مخصوصاً اگر این طنز عریان در بستری از حقیقت و واقعیت شکل بگیرد.

متن زیر کاملاً بدون شرح است. بخوانید و بسته به حالتان یا حالش را ببرید و یا حالتان را در قوطی برای مدت معینی محبوس کنید، شاید سر جا بیاید.


عکس از آینده نیوز

به گزارش خبرنگار «آینده»، محمود احمدی نژاد در گفتگو با مجری تلویزیون بلومبرگ، در پاسخ به سوال وی درباره برخورد با آیت ا... منتظری گفت: آقای منتظری از اوایل انقلاب، در برابر امام هم ایستاد.

وی با اشاره به این كه امام او را كنار گذاشت، می گوید: وی در مقابل نظام است و در ایران به عنوان یك مخالف شناخته می شود و سخنانش اعتباری ندارد.

رئیس دولت دهم ادامه داد: این كه شما می گویید دستگاه قضایی چرا برخورد می كند، پس چه كسی برخورد كند؟ این حوادث و درگیری ها را محكوم كردیم.

وی سپس با چهره و لحنی انتقادآمیز می گوید: بعضی از هموطنان، كشته شدند. حدود 30 نفر، بیشتر این ها هواداران دولت بودند. از مردم عادی بودند. در مغازه یا ماشین خودشان، در حال خرید یا مهمانی رفتن بودند و طرفداران دولت بودند. حتی آقای روح الامینی كه متأسفانه فرزندشان كشته شد، از دوستان خود من هستند و ما با هم دوست هستیم. متنها این یك طراحی بود.

البته بعضی ها هم تشویق كردند و سعی كردند كه كار غیرقانونی را مثبت جلوه دهند. بعضی سیاست مداران انگلیس، آمریكا و برخی رسانه ها سعی كردند كار غیرقانونی را قانونی جلوه دهند كه كار بدی بود. در حالی كه انتخابات برای این است كه كسی در خیابان نیاید.

این جمله احمدی نژاد با تعجب مجری روبرو شد كه دوباره می پرسد: "آیا انتخابات برگزار می كنید تا مطمئن شوید كسی وارد خیابان نمی شود؟" كه احمدی نژاد با تأیید می گوید: اگر انتخابات را كنار بگذاریم، مردم باید با هم بجنگند و هر كس غلبه كرد، حاكم شود. حالا آن كه اقلیت است، بگوید من چرا اقلیتم؟ بیایم در خیابان، شیشه بشكنم، بانك ها را آتش بزنم و.. این كار زشتی است.

 

+نوشته شده در یازدهم مهر 1388ساعت0:0توسط علی |
از جايى كه حدس نمى‏زنند...
 

به نام تنها گوینده ی  إِنَّمَا قَوْلُنَا لِشَيْءٍ إِذَا أَرَدْنَاهُ أَن نَّقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ

دادگاه دهم مرداد 1388-برای ثبت در تاریخ

روزه نوشتن داشتم و دارم، روزه نوشتن از روی عصبانیت، از روی نفرت، روزه ی... قصد کرده بودم دور سیاست را یک خط بزرگ بکشم تا اطلاع ثانوی، بحث سیاسی را تعطیل کنم یا حداقل شروع کننده اش نباشم و در حد وظیفه به آن بپردازم که سخت است این روزها حق و باطل را تشخیص دادن، اما....

اما انگار حاج آقا راست گفته اید که "جوان روح حساسی دارد و نمی‌تواند ظلم را ببیند و هیچ کلامی نگوید، بلکه فریاد زده و اعتراض خود را بیان می‌کند" این را نه به خاطر این نمازجمعه بلکه به خاطر همه ی آن چه از کودکی در منش و رفتارتان دیده ام می گویم. این را به خاطر آن می گویم که ایمان دارم به دلسوزی و حق طلبی شما. اما...

اما حالا اجازه می دهید با تمام وجود فریاد بزنم؟!! این بود انقلاب اسلامی؟! این بود حقوق اسلامی و انسانی؟! این بود انسانیت؟! ما که نبودیم، شما که بودید بگوید به ما، این بود آن حکومتی که امام خمینی می خواست باشد؟!

یادم نمی آید جایی از اسلام این گونه تحقیر کردن، این گونه ظلم کردن، این گونه آشکارا بیداد کردن را دیده باشم. حاج آقا اجازه می دهید در تمام اصول حکومتی که دادگاه برگزار می کند بدون وکیل و هیات منصفه با اتهامات بدون مدرک و کلی و با مجرمانی خسته و تکیده و تحقیر شده و شکسته، مجرمانی که تا دیروز کسی از محل نگهداری شان و وضع زندگی شان خبر نداشت، شک کنم؟! اجازه می دهید به حکومتی که به خود اجازه می دهد این گونه یک بخشی از مردمش را محکوم کند شک کنم؟! اجازه می دهید به حکومتی که آن گونه جوان کشورش را در بازداشتگاه می کشد و بعد دیگران را متهم می کند اعتماد نکنم؟!!

حاج آقا اجازه می دهید به دینی که این گونه اجازه ی بی محابا ستم کردن را می دهد کافر شوم؟! اجازه می دهید برگردم به اسلام محمد (ص) و علی (ع)؟! همان اسلامی که در آن ابن مجلم از قدحی شیر می خورد که علی (ع) می خورد، همان اسلامی که در روز فتح مکه به دشمن کافرش! امان داد، همان اسلامی که... چه می گویم، نمک روی زخم تان می پاشم.

پ.ن: آهای دوستان اصول گرا که آن قدر سرمست اعترافات رنگی و مخملی هستید که دست کم آورده اید برای اس ام اس زدن، می خوانم اس ام اس هایتان، می دانم سر مستی تان، می فهمم روزگار عیاشی تان را، ولی جواب نمی دهم، پاسخ من چه سودی دارد که سیاه مستی شما راهی برای نجات تان نگذاشته است. نعره هایتان و بوی بد دهان تان تا سالیان سال در یادم می ماند. کاش می فهمیدید، کاش....

أَفَأَمِنَ الَّذِينَ مَكَرُواْ السَّيِّئَاتِ أَن يَخْسِفَ اللّهُ بِهِمُ الأَرْضَ أَوْ يَأْتِيَهُمُ الْعَذَابُ مِنْ حَيْثُ لاَ يَشْعُرُونَ ﴿۴۵﴾

آيا كسانى كه تدبيرهاى بد مى‏انديشند ايمن شدند از اينكه خدا آنان را در زمين فرو ببرد يا از جايى كه حدس نمى‏زنند عذاب برايشان بيايد (۴۵)

أَوْ يَأْخُذَهُمْ فِي تَقَلُّبِهِمْ فَمَا هُم بِمُعْجِزِينَ ﴿۴۶﴾

يا در حال رفت و آمدشان [گريبان] آنان را بگيرد و كارى از دستشان برنيايد (۴۶)

أَوْ يَأْخُذَهُمْ عَلَى تَخَوُّفٍ فَإِنَّ رَبَّكُمْ لَرؤُوفٌ رَّحِيمٌ ﴿۴۷﴾

يا آنان را در حالى كه وحشت‏زده‏اند فرو گيرد همانا پروردگار شما رئوف و مهربان است (۴۷)

 

+نوشته شده در دهم مرداد 1388ساعت0:0توسط علی |
بهترین خلق

 

حبیب احمدزاده 

اندر احوالات و تقصیرات امروزمان/حبیب احمدزاده/27 تير 1388/وب سایت سوره مهر

شیخ ما گفت که وحی آمد به موسی(ع) که بنی اسرائیل را بگوی که بهترین کس اختیار کند. صد کس اختیار کردند. وحی آمد که ازین صد کس، بهترین اختیار کند، ده کس اختیار کردند. وحی آمد که از ین ده ، چهار کس اختیار کنید، چهار کس اختیار کردند.وحی آمد که ازین چهار کس ، بهترین اختیار کنید ،یکی اختیار کردند. وحی آمد که این یگانه را بگویید تا بدترین بنی اسرائیل را بیارد. او چهار روز مهلت خواست و گرد عالم می گشت که کسی طلب کند. روز چهارم به کویی فرود می شد . مردی را دید که به فساد و ناشایستگی معروف بود و انواع فسق و فجور درو موجود، چنان که انگشت نمای گشته بود. خواست که اورا ببرد، اندیشه ای به دلش در آمد که به ظاهر حکم نتوان کرد، روا بودکه شاید اورا قدر و پایگاهی بود، تنهابه قول مردمان خطی به وی فرو نتوان کشید و به این که مرا خلق اختیار کردند که بهترین خلقی ،غره نتوان گشت، وچون هرچه کنم به گمان خواهد بود، بهتر که این گمان در حق خویش برم. پس دستار درگردن خویش انداخت و به نزد موسی آمد و گفت :هرچند نگاه کردم،هیچ کس را بدتر ازخود ندیدم.
وحی آمد به موسی که آن مرد بهترین ایشان است نه به آن که طاعت او بیش است بلکه به آن دلیل که خویشتن را بدترین دانست. *

آیا ما نیز در این دوران چنین کردیم با دستار قدرت در مناظر مردمانمان ؟..... به حتم اگر آنگونه کرده بودیم که پیشینییانمان برگرفته از آیین بر خود روا می داشتند ونه بدانسان که غربیان در مناظرات خود عمل می کنند(که آنان نیز در آن مجادلات حدی نگاه می دارند).امروز شاد دشمن و سر افتاده دوست نبودیم.

و در آخر تذکری بر خود:
هرکه از ما ، که این روایت تنها بر رقیبب خواند و خود پند نگیرد ، باز بر او همان رود که خدای عز وجل برهمه ما بی استثنا فرموده و مقدر کرده که اگر نه امروزبه ظاهر ، فردایش حتما ،که"مکرو مکرالله والله خیر الماکرین......

*اسرار التوحید فی مقامات درباب شیخ ابو سعید، محمد بن منور، تهران، انتشارات علمی،1368( با اندک تصرف در اعداد)

+نوشته شده در بیست و هفتم تیر 1388ساعت0:0توسط علی |
دیده بگشای ای علی...
 

ای مردم! وفا همراه راستی است، که سپری محکم تر و نگه دارنده تر از آن سراغ ندارم. آن کس که از بازگشت خود به قیامت آگاه باشد خیانت و نیرنگ ندارد.

اما امروز در محیط و زمانه ای زندگی می کنیم که بیشتر مردم حیله و نیرنگ را، زیرکی می پندارند، و افراد جاهل آنان را اهل تدبیر می خوانند.

چگونه فکر می کنند؟ خدا بکشد آن ها را!

چه بسا شخصی تمام پیش آمدهای آینده را می داند، و راه های مکر و حیله را می شناسد ولی امر و نهی پروردگار مانع اوست، و با این که قدرت انجام آن را دارد آن را به روشنی رها می سازد، اما آن کس که از گناه و مخالفت با دین پروا ندارد از فرصت ها برای نیرنگ بازی، استفاده می کند.

نهج البلاغه-خطبه 41

 

+نوشته شده در بیست و چهارم خرداد 1388ساعت0:0توسط علی |
سراومد زمستون....



 

من ميرحسين موسوي فرزند انقلاب يزرگ مردم ايران به صحنه آمده‌ام چون شرايط فرهنگي، اقتصادي و اجتماعي را در خطر مي‌بينم. آمده‌ام تا از کشور دفاع کنم و حامي گردش آزاد اطلاعات باشم.آمده‌ام تا از آزادي انديشه و بيان پاسداري کنم و حافظ حريم خصوصي باشم. آمده‌ام تا روابط بهتري براي ايران در جهان برقرار کنم و زمينه حرمت ايرانيان را در جهان فراهم کنم. آمده‌ام تا معضلات امروزي را با استقرار سازمان مديريت و شوراي‌هايي که يک شبه تعطيل شده‌اند، حل کنم. از کشاورزي، صنعت و فعاليت‌هاي اقتصادي حمايت و حامي کشاورزان هستم. آمده‌ام اشتغال را دغدغه هر روزه دولت قرار دهم و با گسترش بيمه‌هاي همگاني براي اقشار محروم، به نگراني اقشاري که انقلاب در راستاي حمايت‌هاي آنها و جانفشاني فرزندانشان ايجاد شده، خاتمه دهم. آمده‌ام تا در ميان گروه‌هاي فرهنگي، علمي، نخبگان و روحانيون رابطه دوستانه برقرار کنم و با الهام از شهيدان در خدمت اعتلاي جامعه اسلامي گام بردارم. اين آرماني است که همه در برابر آن مسئول هستند.



+نوشته شده در نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت0:0توسط علی |
شهدا از دست نمی روند، به دست می آیند

 

 حاتمی کیا، آوینی، امیرخانی

به قول امیرخانی، دعای حرز و سلامتی مینی است /که زیر پای چپ مرتضای آوینی است. شما را نمی دانم ولی برای من آوینی یکی از خاطرات محو نشدنی دوران کودکی ام است. صدای غمگینی که هرگز نفهمیدم از سرخی کدام غروبی سخن می گوید. صدایی که بسیجی بود ولی بسیجی نما نبود. صدایی که برای صادق بودن نیازی به زور زدن و ادا در آوردن نداشت. بعدها که آثارش را خواندم تحت تاثیر تفکراتش هم قرار گرفتم. تفکراتی که مثل صدایش مال خودش بود، ادای هیچ کسی را در نمی آورد و از گفتن و نوشتن حرفی که فکر می کرد درست است هیچ ابایی نداشت. چه سرگذشت خودش باشد، چه نقد فیلم مادر علی حاتمی یا هامون مهرجویی....

آوینی از تیپ آرمان مرد های دهه 70 بود، کسانی که هنوز نمی خواستند عهدی را که با خدای خود بسته بودند به بهانه اقتضای زمانه بشکنند و به قول خودش یک ریاکاری موجه بکنند. برای همین بود که خیلی از اوقات یک تنه می زد به خط مقدم فرهنگی و حرف هایی را می زد که خیلی ها جرات فکر کردن به آن ها را هم نداشتند. حاتمی کیا و امیرخانی دو هنرمندی هستند که به شدت تحت تاثیر مرتضی آوینی هستند، هم خودشان و هم آثارشان. همین شباهت و قرابت میان حاتمی کیا و امیرخانی بعضی اوقات مخاطبان را به اشتباه می اندازد و می گویند امیرخانی، حاتمی کیای ادبیات است یا برعکس. ولی درستش این است که امیرخانی و حاتمی کیا نتیجه ی سرمایه گذاری های هوشمند آوینی در زمینه های متفاوت هستند، همانطور که خودش گفته بود: من به بسیجیان امید بسته ام...

رک و راست بگویم، حاج کاظم، ارمیا و همه ی شخصیت های اول آثار حاتمی کیا و امیرخانی تکه هایی از وجود مرتضی آوینی است. مرتضی ای که می گوید:

«نگاهی به شهر بیندازید! عقل غربی سیطره یافته و وجود بشر را در دائره المعارف خویش معنا کرده است؛ بی دردی و لذت پرستی، توجیهی عقلایی یافته است و از میدان ورزش تا کلاس های دانشگاه، «رب النوع تمتع» است که پرستیده می شود و باز در این میان بسیجی حزب الله تنها و غریب است و با آن چوب زیر بغل و پای مصنوعی و دست فلج و چشم پلاستیکی و... موی کوتاه و محاسن و لباس ساده و فقیرانه و لبخند معصومانه، مظهری است از یک دوران سپری شده که با خونین شهر آغاز شد و در «والفجر ده» به پایان رسید، بعد از «مرصاد» از ظاهر اجتماع به باطن آن هجرت کرد و بیماردلان را در این غلط انداخت که «دیگر تمام شد!»...»

شهری که آوینی می گوید همان شهری است که دارد حاتمی کیا را خفه می کند و قهرمان های امیرخانی در تقابل با آن یا هجرت می کنند یا منزوی می شوند. «از میدان ورزش تا کلاس های دانشگاه» دقیقاً دو صحنه اصلی کتاب ارمیا امیرخانی است که مظهر رب النوع تمتع است و باعث هجرت ارمیا از ظاهر اجتماع به باطن آن؛ و «موی کوتاه و محاسن و لباس ساده و فقیرانه و لبخند معصومانه» چهره حاج کاظم و رفقایش را در فیلم های حاتمی کیا به یاد آدم می آورد که از یک دوران سپری شده آمده اند و در شهری که بر مبنای عقل غربی بنا نهاده شده است کاسه صبرشان لبریز شده است؛ و«دیگر تمام شد!» دیالوگ مشترکی که در فیلم نامه های ابراهیم و کتاب های رضا به دفعات تکرار می شود.

نمی خواهم بگویم که این اتفاقات در آثار  حاتمی کیا و امیرخانی (که اولی در روایت فتح با آوینی همکار بوده و دومی در ابتدای کار ادبی اش شیفته آوینی بوده و است) خودآگاه بوده است، نه! اتفاقاً می خواهم بگویم که این ها تاثیراتی است که آوینی در ناخوادآگاه شان گذاشته است و به عبارتی بذری است که در ذهن بکر آن ها کاشته است. ذهن های مستعدی که یکی شان به تعبیر خود آوینی ظهورش در سینمای انقلاب، انقلابی است و دیگری هم به زعم همه پیگیران ادبیات دفاع مقدس ظهورش در  ادبیات دفاع مقدس، انقلابی دیگر است.

و همین تاثیر را با شدت کمتری در ناخودآگاه همه ما گذاشته است که هنوز بعد از چندین سال وقتی صدایش را می شنویم و یا دست خطش را می خوانیم، تمام وجودمان از غم پر می شود... البته از تبار آوینی کسانی مثل معلم و سید مهدی شجاعی هنوز در میان ما هستند.

 

+نوشته شده در بیست و نهم فروردین 1388ساعت0:0توسط علی |
آش و نان و سیب زمینی
 

آقای سعید لو چند روز پیش فرموده اند که: «عده ای با اهداف خاص برای خودنمایی و جبران فرصت سوزی های گذشته گاهی مطالب بی پایه و اساس از قبیل دادن آش و نان و سیب زمینی را مطرح می کنند. اما این گونه اظهارنظرها اهانت به مردم است.»

روستای کچوسنگ

ادامه در طسم سیاست

+نوشته شده در بیست و نهم فروردین 1388ساعت0:0توسط علی |
فوري-یکی داستان است پر آب چشم...

 

 بعضي وقت ها، حرفي را كه تو خودت را مي كشي تا بزني و نمي تواني، يكي آن قدر خوب مي گويد و مي نويسد كه تو دوست داري به همه بگويي: ببينيد چه مي خواستم بگويم!

 تمام تعطيلات عيد امسال به خاطر آن تبليغ كذايي فوتبال ايران و عربستان و گره زدن فوتباليست هاي غيور!!!! با شهدا و رزمندگان، زهر مارمان شد، بعد از تعطيلات مان هم به خاطر مسخره بازي هاي بعد از باخت ايران و هزينه كردن اعتقادات و منافع مان به خاطر آن! نه به خاطر خود فوتبال و حواشي آن كه به اندازه ي پشه اي هم براي من اهميت ندارند، بلكه به خاطر حماقت سياست مداران و عده اي از مثلاً دلسوزان {خاك بر سر} كه اين گونه تاريخ و اصالت ما را براي بي اهميت ترين موضوعات لجن مال مي كنند. اين مطلب را از وبلاگ آقاي مهاجراني گرفته ام و در وبلاگ هارمونی هم مشاهده كرده ام. بخوانيد؛


متن زیر را سید امیر( مجنون جا مانده ) برای مکتوب فرستاده. یادداشت ایشان همراه با نامه علیرضا ست ، از دوستان جانباز سید امیر است. هر دویادداشت سرشار از درد و صمیمیت و مظلومیت. به نظرم رسید یادداشت را در صفحه اصلی مکتوب بگذارم. امیدوارم نامزد های ریاست جمهوری اصلاح طلب و اصول گرا ، به ویژه جناب آقای مهندس موسوی که خود زمانی مسئول و بنیانگذار بنیاد جانبازان به فرمان امام خمینی بودند،این یادداشت را بخوانند و حتما تا پیش از انتخابات به این موضوع فکر کنند و جواب بدهند.

*****************
بنام فروزنده ماه و ناهید و مهـــر!
عرض ادب خدمت شما
تصدقتان شوم ، در اين مدت كه بعلت کسالتی چند مبتلاي به جدايي از اینترنت دامت خدماته، و شما که قوت قلبم هستید شــدم، متذكر شما بودم ...
جناب ابن عم عزیز حال من با هر شدتي باشد مي‌گذرد ولي حقيقتا صد حيف كه گهگاهی همانطور که مستحضر هستید دوستان این بنده از ایران تماسی میگیرند و شور بختانه همه مثل حضرت عالی و من زیاد به روزگار که بر سرشان رفته راضی نیستند. و شاید زبانم لال امانشان را هم بریده.
به مصداق فرمایش ملای روم که هر کسی از ظن خود شد یار من ...بله همه دوستان من جانبازند .قومی عجیب و غریب ، همیشه وقت انتخابات که می شود هزاران سئوال برای ما قوم تیپاخورده جانباز پیش می آید. دوستی میگفت سید تا بحال هیچ کدام از کاندیداها ی محترم بهشت خاکستری ما سری به آسایشگاه ما نزدند.دیگری برایم نوشته سید فکر میکنی اگر آن بیاید دیگر جانباز سوزان تمام می شود. آن یکی می پرسد که اگر این یکی بیاید دیگر بخاطر دویست هزار تومان پول پیش ، در پذیرش بیمارستان ساسان نگهمان نمی دارند و.......
ولی چند شب پیش یکی از دوستان قدیمی از کرمان برایم نامه ای نوشته حیفم آمد با شما و دوستان نخوانمش:
سلام آقــا سید امیر
جنگ و ستیز و نبرد و تیر و ترکش و موج انفجار و گازهای شیمیائی و .... و سختیهای بیمارستان و آسایشگاهها همه و همه گذشتند ... من یکی در اوان نوجوانی اسیر ویلچر شدم با هزاران هزار مشکل و امثال شما در عنفوان جوانی روز و شب در آرزوی یک نفس کشیدن راحت ... بارها به گوش خودمون طعنه دوست و دشمن را شنیدیم. بغض را در گلو فرو بردیم و پنهانی گریستیم ... بسیاری از ما بودند که برای یک داروی خارجی التماس کردند یا با یک عفونت ساده از دیدن آنچه بر سر بقیه می آید راحت شدند راستی چه تعداد از آنها در نوبت اعزام بودندو همزمان چه آقاها و آقا زاده هائی در کلن و بن و هانوفر ویا لندن تحت مداوا و درمان بیماری های جزئی خود بودند ؟؟؟ از اینها بگذریم سید جان ، راستی از علی دائی چه خبر ؟؟؟ به نظر شما ایران به جام جهانی صعود میکنه ؟؟؟بله دغدغه مسئولین ما فعلا اینه و الگوی جوانان ما فوتبالیست ها ... جانباز کیلوئی چنده ؟؟؟میگن گردش مالی فوتبال در لیگ برتر ایران بیش از دویست میلیارد تومنه !!! و قراداد ها به طور متوسط 300 میلیون برای یکسال !!! راستی آقاسید شما هنوز فوتبال بازی میکنی ؟؟؟ راستی با کپسول اکسیژن هنوز می تونی مثل سال 64 که روبروی مسجد فاو دریبل میزدی بازی کنی منکه آخرین فوتبالم را در جوار شما بازی کردم واز نیمه دوم آن بازی تا بحال روی ویلچر نشسته ام... کاشکی توپ های بازی ما هم مثل توپ های فعلی بود !!
سید جان من دو سال از علی دائی کوچکترم و سال 64 در سن 14 سالگی رفتم جبهه اون موقع علی دائی 16 سالش بود ! میدونی آقا سید بعضی وقتا از چی میترسم ؟؟؟ میترسم نکنه ویلچرم زودتر از سه سالی که توی قانون اومده خراب بشه و بعد مجبور بشم برم واسه اون دهها دلیل و مدرک ارائه بدم ... اااااااااا چقدر ما جانبازا پر توقع هستیم ... حالا باز خدا شما را خیر بده که برایمان لا اقل دارویی می فرستی
زیاد گفتم شرمنده ببخشید///// علیرضا
...
خب حضرت آقای مهاجرانی
قرار بود نامه ام رنگ (درد) نگیرد که گرفت…
قرار بود نامه ام رنگ (گلایه) نگیرد که گرفت…
کسی نیست بگوید به جای نوشتن:
دعا کن که کاشکی ما هم حسن دیوانه بودیم
ايام عمر و عزت آن حضرت بندگان مستدام.
سبز باشید و آفتابی
تصدق و قربانت کوچکترین ابن عم شما
امـــا ســـلام

 

+نوشته شده در بیست و پنجم فروردین 1388ساعت0:0توسط علی |
کنه هایی زیر دم قاطر چموش قدرت چسبیده
 

... من در اصل با هر حکومتی مخالفم. چون لازمه ی هر حکومتی شدت عمل است و بعد قساوت و بعد مصادره و جلاد و حبس و تبعید. دو هزار سال است که بشر به انتظار حکومت حکما خیال بافته، غافل از این که حکیم نمی تواند حکومت بکند، سهل است، حتی نمی تواند به سادگی حکم و قضاوت بکند. حکومت از روز ازل کار آدم های بی کله بوده، کار اراذل بوده که دور علم یک ماجراجو جمع شده اند و سینه زده اند تا لفت و لیس کنند....

 

ادامه در طسم سیاست

+نوشته شده در نهم فروردین 1388ساعت0:0توسط علی |
صفحه های جدید

صفحه های جدید طسم راه اندازی شد.

+نوشته شده در هشتم فروردین 1388ساعت0:0توسط علی |